تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم باده خوردم ، خون گریستم ، کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمیآید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمیآید
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از منو از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروختهام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
#story_15
باران میبارید، درست مثل روز آشناییمان.
روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم
و صدای بوق دستگاه ضربان قلب،
تنها رفیقم بود.
چقدر دلم برای خندههای تو،
برای چشمهای دریاییات تنگ شده بود.
یادته اولین بار که دیدمت؟
توی کافه، زیر نور آفتاب،
کتاب میخواندی.
از همان لحظه، تو فرشتهی من شدی.
روزها پر از عشق و رویا گذشت،
آیندهای زیبا با هم میساختیم.
قرار بود با همهی دنیا بجنگیم،
هیچ چیز جلودار عشقمان نباشد.
اما این بیماری لعنتی،
آهسته آهسته وجودم را بلعید.
تو تمام این مدت کنارم بودی،
مثل کوه. دستم را میگرفتی
و میگفتی
“ما با هم اینو پشت سر میذاریم.”
ولی هر دو میدانستیم… وقت رفتن بود.
حالا که نفسهای آخرم را میکشم،
فقط یک آرزو دارم:
تو قوی بمانی، بخندی، زندگی کنی.
عشقم را در قلبت نگه دار،
اما اجازه نده غم من،
مانع شادی تو شود.
دلم میخواست بیشتر کنار هم میبودیم.
صدای بوق دستگاه تندتر شد.
تصویر تو جلوی چشمم ظاهر شد،
همون لحظهی اول، توی کافه.
لبخندی زدم.
این آخرین لبخند من بود.
قلبی که فقط برای تو میتپید،
حالا آروم گرفت… برای همیشه.
اینکه با خود میکشم هر سو، نپنداری تن است
گورِ گَردان است و در او آرزوهای من است
راستی!
دلتنگ من که می شوی،
چه کسی شقیقه ات را می بوسد؟
کسی هست که با لبخند، آرامت کند؟