میخواهم با تو غریبه باشم.
درست شنیدی ، میخواهم با تو غریبه باشم.
ولی نه آنقدر که موزیکی از جنسِ سلیقهام با تو آشنا نباشد.
ولی نه آنقدر که همان کوچهیِ تنگ و باریک مرا به یاد بوسهمان نیندازد.
ولی نه آنقدر که چشمانم را از یاد ببری.
ولی نه آنقدر که اگر عکسم را دیدی تظاهر کنی که مرا نمیشناسی ، گویی که از اول نیز مرا ندیده بودی.
آری عزیزِ قلبم ، من میخواهم با تو غریبه باشم ،
ولی نه آنقدر که مرا نشناسی.
زندگی انبار آرزوهای بیپایان است.
معتادت میکند به خواستن،
وادارت میکند به نداشتن،
و محکومت میکند به تماشا.
من دوام آوردم،
باز هم دوام میآورم.
اما دلم میخواست معنای زندگیام
چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد.
دوست نداشتم مجبور باشم برايشان توضيح بدهم، براى همين ساكت شدم، سيگار كشيدم و به دريا نگاه كردم.
تو این زندگی بزرگترین برد رو ادمایی
میکنن که دل ندارن.
وابسته چیزی نمیشن،
احساسی با مسائل برخورد نمیکنن،
دلشون برای کسی نمیسوزه.
ترجیحم دوست داشتنیه که کمکم جلو بره، زود عنوان نشه، عجله توش نباشه، ریشهای باشه، تا دوست داشتن هیجانی و با شدت بالا.
که کریستوفر مارلو میگه "مرا دوست بدار، اندک ولی طولانی" ..
تمام عمرم را برای لحظه ای لمس شدن قلبم منتظر ماندم ...
اما تو این را هم از من دریغ کردی ! چه ناجوانمردانه می توانی سنگدل باشی و من چه احمقانه می توانم تو را دوست بدارم ای معبود من .