قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که چنان ببینی
یا چیزی که چنان بدانی
من درد مشترکم ، مرا فریاد کن.
بگو هنوزم داری گردنبندو؛
هنوزم دوست داری برگردم.
من تمومم، دیگه قلبم یخ شد؛
نمونم بهتره شرم کم.
اره هنوزم دارم گردنبندو؛
هنوزم میخام که برگردی.
میدونم شدی قلبم سردو؛
برسون خودتو واسه چی صبر کردی؟:)
شاید روزی روزگاری در جایی دیگر، در زمانهای که کمتر بینوا و بدبخت بودیم؛ دوباره همدیگر را ببینیم.
چه کسی میتوانست مرا از دریای تاریک افکارم نجات دهد؟
هیچکس.
حتی نور هم از آمدن به عمقی که در آن گم شده بودم، میترسید.