شاید روزی روزگاری در جایی دیگر، در زمانهای که کمتر بینوا و بدبخت بودیم؛ دوباره همدیگر را ببینیم.
چه کسی میتوانست مرا از دریای تاریک افکارم نجات دهد؟
هیچکس.
حتی نور هم از آمدن به عمقی که در آن گم شده بودم، میترسید.
هرکه سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی
بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
امشب از آسمان دیدهٔ تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجههایم جرقه میکارد
شعر دیوانهٔ تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
هواى تابستانى در ركَهايت
مى جوشد و بر شانه هايت سنگينى مى كند
جشم هايت باغچه اى است
كه بركً هايش از حرارت لبهايم سوخته اند
درون رگهايت
هزار انارِ ترك خورده پنهان است تلخى و شيرينى با هم مى رقصند مثل پرنده اى كه نمى داند به كجا پرواز كند
هزار پنجرهی نيمه باز من را به تو نمى رساند
هزار پيجك بارانى
برتن ديوارهايت مى خزد
هزار قطرهی سرخ
به شيشه آينه مى كوبد
وتو همچنان پشت دریچهها پنهان مى مانى
سرم پراز بوى خاك بارانخورده
، مهربانى نيست كه داغشان و سرم مست از حرارت نفس هايت
مى پرسم: جرا به من نمى رسى؟
ولى مى دانم
طناب من به تو گره خورده است
حتى اگر زمين و زمان بخواهند جدايمان كنند
تو جاهِ من هستى
كه از اعماقش شعله مى جوشد و من همچنان قايقم
كه ميان موج هاى آتش و آب، به تو تكيه مى كند.