همه دارن با یه چیزی میجنگن، یکی پول نداره، یکی چاقه، یکی مریضه، یکی کار نداره، یکی یهش ویزا ندادن، یکی عزیز از دست داده، یکی تنهاست، مهم نیست چی هر کسی تو جنگ خودش با هیولای خودش درگیره، لطفا با هم مهربون باشیم.
میدانی؛ من خواب را دوست دارم؛
چون هرگاه که بیدارم زندگیام تمایل عجیبی به فروپاشی دارد.
ولی بهترین اعتراف و تعریفی که وقتی زیبایی میبینیم از کسی یا چیزی اینه که بجای اینکه بگیم تو چقدر زیبایی، بگیم تو چقدر شبیه هنر هستی.
گاهی تنهایی خودش رو جایی نشون میده
که یک چیز قشنگ نوشتی، یه آهنگ تازه پیدا کردی، یا بعد از مدتها به موفقیتی رسیدی.
اونقدر ذوق داری که دلت میخواد به یکی بگی،
ولی نیست. و بعد، چند روز که میگذره، میخوای باز تعریفش کنی میبینی اون اشتیاقِ اول،
رفته. مثل دودی که توی هوای تهران پخش میشه و فقط یه سنگینیِ ساکت ازش میمونه.
درحال حاضر توی سنی دارم زندگی میکنم که برای تجربه کردن بعضی چیزا هم خیلی دیره و هم خیلی زود.
از یه جایی به بعد ... نمیفهمید
چرا احساس میکند و احساس نمیکند،
از جایی به بعد یادش نمی آمد
چرا جسمش زخمی میشود مثل روحش ...
از جایی به بعد حس نمیکرد که
چیزی را حس نمیکند و از جایی به بعد
همه چیز برایش گنگ و مبهم شد.
دنبال چه بود ؟
چه چیزی میخواست؟
دنبال درک شدن بود
یا دنبال توجه ؟
دنبال زندکی کردن بود
یا خراب کردن زندگی دیگران ؟
وقتی راه میرود چرا باید به او نگاه کند
وقتی سرگردان است چرا اتفاقات جدید می افتد؟
سوال هایی که باید جواب میداد
ولی خودش هم نمیدانست
که چرا حال و حوصله فهمیدن
و یا تمایلی به دانستنشان ندارد
یا حتی اینکه چرا گاهی کلمات را تکرار میکند.
از جایی به بعد مرز میان رفت و آمد را
حس نمیکرد ...
I’m going back to my roots
So I can again find the words
That have been in hiding.