اونم آبیِ تو نبود؟
ما که آبی هم نیستیم
من آبی کبودم، همرنگ رویاهای خاک گرفتهم
و اون آبی اقیانوسی
که قد امواجش از من بلند تره
که نهایت وصل ما غرق شدنم توی رویاهای آبی شبانه مه
ما تو خیالش غرق شدیم اما توی نگاهش؟ هرگز(:
#مَها
میدانی چه چیزی روح مرا خرد میکند وارنکا؟ پول نیست، نگرانیهای روزمره است، این پچ پچهای این آدمها، این لبخندهایشان، این لطیفههایشان.
بیچارگان - داستایفسکی
اگه قرار نیست تهش توی بغلم محکم فشارت بدم و بگم چشمات چقدر قشنگه، پس چرا اصلا زندهام؟
به تیمارستان افکارم خوش اومدی
یه راهرو پر از اتاق
میخوای بدونی تو کجایی؟
آخرین اتاق، اتاق ته راهرو
کسی اجازه رفتن به اونجارو نداره
اتاق محبوب خودم..
ولی درست میگن که غم وزن داره؛
وقتی غمگینی کندتر میشی، اگر دراز کشیده باشی نمیتونی بلند شی، موقع راه رفتن دوست داری پخش زمین شی.انگار غم مثل یه دستگاه پرس میاد میشینه روت و لهت میکنه.
یه بخشی از وجودم میخواد بجنگه و زندگیشو قشنگتر کنه، یه بخش دیگه میگه همه چی بیهوده و پوچه؛ بعضی وقتا این برندهست، بعضی وقتا اون، من بینشون گیر کردم.
جای دستانم در بین دستانت خالی نیست؟
جای فنجان چایم در کنج اتاقت خالی نیست؟
اصلا بگو ببینم نکند جای من در آغوشت خالی نیست ..
از لحاظ منطقی میدونم که هیچ چیزی ابدی نیست و همه چیز گذراست، هر احساس قشنگی که تجربه میکنی ممکنه روز بعد دیگه نباشه ؛ ولی از لحاظ احساسی نمیتونم با این موضوع کنار بیام و احساس میکنم زیر بار این حقیقت دارم له میشم.
تمامِ رنجِ من از این بود که پشتِ زخمِ عمیقِ من هیچ غریبهای نبود، بلکه تو بودی؛ تویی که میگفتی آمدهای تا مرهمِ من باشی.