چرا ما چشمانمان را میبندیم وقتی:
می بوسیم
بغل میکنیم
دعا میکنیم
گریه میکنیم
رویا میبینیم
گوش میدیم
استشمام میکنیم...
چون که زیباترین چیزها در زندگی،
قابل دیدن نیستند!
بلکه به وسیله قلب حس میشوند ..
#story_16
با صدای خرد شدن آینه از خواب پرید.
دستانش خونی بود و خرسند از اینکه حالا جوهری برای نوشتن دارد. به تصاویر خودش در خرده آینهها خیره بود و میخندید و فریاد پیروزی سر میداد.
تیغ را روی آینه میکشید، آینه را روی صورتش، صورتش را روی سنگهای سرد اتاق، سرمایی که غایب حاضر در دلش به جانش انداخته بود. جانی که در رویا پر میکشید. رویایی که او بود و حالا خلاصه میشد در تیغ، تیغی که هنوز روی آینه میکشید. با دستانی منجمد از نفرت، نفرتی منشعب از تابوت تنگ آغوش او و آغوشی که گرم بود و گرمایی که عشق نبود و عشقی که... که بود؟ عشقی که خلاصه میشود هنوز، در تیغ...
دستی بر آینهی خاک خوردهی ته انباری کشید تا جایگزین این تکههای عذاب دهنده شود. انگشتش را روی آینهی آویزه بر دیوار چسباند تا مطمئن شود کسی از پشت آینه نظارهاش نمیکند. هیچگاه به چهرهی داخل آینه نگاه نمیکرد که مبادا چشمانی بیگانه به او زل زده باشد؛ گویی که پشت آینه دری بود که سالهاست از آن متواریست.
تمایلی به رهایی نداشت، میخواست در توهماتش سر کند. میخواست که در دنیای غیر واقعی به زندگی فلاکتبارش ادامه دهد. آنقدر این وهم پر از ابهام را ادامه داد که دچار بیگانگی شد و از سایههای پشت سرش فراری بود. آنقدر که این جنون دستکاری شده، حضورِ ثابتِ فقدان را عادی ساخته بود.
با دستان خونی تقویم را میجست و زمزمه میکرد که :«او، او درست ۵۳ سال قبل از من به دنیا آمد و درست ۵۳ سال قبل مرد؛ امروز... امروز روز مرگ من است، روز رهایی رسیده است.»
به خون روی دستانش خیره شد و بلند فریاد میزد و میخندید. دستانش را میفشرد تا خون با فشار بیشتری خارج شود، آنقدر که فقط هرچه سریعتر از خون از دست رفته جان بدهد و این حقارت به پایان برسد.
چشمانش را بست تا خود را به آغوش مرگ بسپارد. همهچیز سیاه و همهجا تاریک شد...
ناگهان؛
با صدای خرد شدن آینه از خواب پریدم...
من پر از فکرایی ام که نمیدونم از کجا میان،پر از حرفایی ام که نمیدونم چی هستن،پر از سوالایی که یادم نمیاد.
من یه نمیدونم و بیخیال بزرگم،من پر از نمیدونم هام…پر از چیزهای که نمیدونم چجوری دارن اذیتم میکنن.
تفنگی در دست گرفته بود و مثل ستارهی یک فیلم کابویی، روی صحنهی مغزم میدوید. با قلبم در دوئلی ناجوانمردانه، برای هم کرکری میخواندند.
من کجا بودم؟
بوتهی خاری که از بین خانهها و خیابانهای غرب -وحشی- به همراه باد و خاک و شن و ماسه به هرطرف میغلطیدم تا روحم هزار پاره شود؛ خودخواسته.
موریانههای بیخوابی، هجوم میآوردند به مغز چوبی و کهنهام و میز را میجویدند،
دفتر را میجویدند،
مداد را میجویدند،
مرا میجویدند.
حالا، من یک بوتهی خار بودم که خرده کابوسهایم به جان رویاهایم میافتادند و مرا عصبی میکردند.
یکی از بدترین بلاها، ناتوانی در دیدن و تشخیص موقعیته. گاهی پیش میاد دقیقا وسط چیزی هستی که همیشه آرزوشو داشتی اما همچنان شاد نیستی، چون نمیتونی موقعیتی که همیشه دلت بود و از صمیم قلبت خواهانش بودی رو به چشم ببینی.
عیب ندارد، حوصله داشته باش!
قیمتِ عشق همیشه بیش از
تحملِ آدمیزاد بوده است ..
لب ها می لرزند
شب میتپد
جنگل نفس می کشد
پروایِ چه داری
مرا در شبِ بازوانت سفر دِه ..