من پر از فکرایی ام که نمیدونم از کجا میان،پر از حرفایی ام که نمیدونم چی هستن،پر از سوالایی که یادم نمیاد.
من یه نمیدونم و بیخیال بزرگم،من پر از نمیدونم هام…پر از چیزهای که نمیدونم چجوری دارن اذیتم میکنن.
تفنگی در دست گرفته بود و مثل ستارهی یک فیلم کابویی، روی صحنهی مغزم میدوید. با قلبم در دوئلی ناجوانمردانه، برای هم کرکری میخواندند.
من کجا بودم؟
بوتهی خاری که از بین خانهها و خیابانهای غرب -وحشی- به همراه باد و خاک و شن و ماسه به هرطرف میغلطیدم تا روحم هزار پاره شود؛ خودخواسته.
موریانههای بیخوابی، هجوم میآوردند به مغز چوبی و کهنهام و میز را میجویدند،
دفتر را میجویدند،
مداد را میجویدند،
مرا میجویدند.
حالا، من یک بوتهی خار بودم که خرده کابوسهایم به جان رویاهایم میافتادند و مرا عصبی میکردند.
یکی از بدترین بلاها، ناتوانی در دیدن و تشخیص موقعیته. گاهی پیش میاد دقیقا وسط چیزی هستی که همیشه آرزوشو داشتی اما همچنان شاد نیستی، چون نمیتونی موقعیتی که همیشه دلت بود و از صمیم قلبت خواهانش بودی رو به چشم ببینی.
عیب ندارد، حوصله داشته باش!
قیمتِ عشق همیشه بیش از
تحملِ آدمیزاد بوده است ..
لب ها می لرزند
شب میتپد
جنگل نفس می کشد
پروایِ چه داری
مرا در شبِ بازوانت سفر دِه ..
یه شبایی هم هست حالت خوبه
اصن هیچی نشده ها یهو دلت میگیره...
بی دلیل! بعد هی میخوای علت این حالتو پیدا کنی ولی هیچی پیدا نمیکنی! این لحظه خیلی بده...میدونی،وقتی دلیل حال بدتو میدونی میتونی یه کاری کنی ولی وقتی ندونی چته هیچ کاری از دستت بر نمیاد و تلخ ترین قسمت داستان اونجاست که خودت نتونی واسه خودت کاری کنی! خودت نتونی خودتو درک کنی! خیلی لحظه گنگیه...