این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم.
کسی میداند من چقدر تلاش کردهام روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
در پزشکی دردی وجود دارد
به اسم درد فانتوم؛
بهش درد خیالی هم میگویند،
اما خیالی نیست،
واقعا درد میکند.
بیمار واقعا درد میکشد،
ولی از جایی که دیگر نیست.
دستی درد میکند که قطع شده،
انگشتی درد میکند که
جایش بین تمام انگشتانش خالیست
، آدمی که یادش هست اما خودش نه..
انگار نگاه میکند به
جای خالی چیزی و درد میکشد،
از نبودنش،
از نداشتنش.
از اینکه تنها خاطرهای برایش مانده
و دردی که کسی نمیفهمد،
جای خالیای که کسی نمیبیند
چون به گمانشان اینها همه
دردی است خیالی..!
عبور کن از من
مثالِ رهگذری نادیده
که میگذرد از شب،
عبور کن و بُگذر
که من خوب میدانم
کسی که رفته، بر نمیگردد
مگر برای زخمهایی تازهتر ..
دوره غمت هم تموم میشه عزیزم، با آدمهای جدید آشنا میشی، کارهای جدید میکنی، تجربههای جدید برات پیش میان و مسیرت کم کم عوض میشه، دور میشی از غمت، دور میشی از تاریکی، زیاد نگرانش نباش.
آزاد و غمگین..قدم به قدم.. در رد پای خود برگ های خشک را برجای میگذاشت و زندگیای را که رو به رویش بود به خشکی و خوابی طولانی دعوت میکرد ، تمام وجودش مانند برگهایش بودند.
زیبا اما شکننده و تهی..
در پس تمام اینها زوزه دردش چون بادی سرکش در تلاش بود آخرین شاخه های نحیف ایستاده اش را نیز بشکند و او را در آخرین آذر تمام کند.
"اگر روابط انسانی آنقدر پیچیده نبود؛ چایام را در دستم میگرفتم و به سمت خانه تو میآمدم و از تو میخواستم تمام زندگیام باشی."