دوره غمت هم تموم میشه عزیزم، با آدمهای جدید آشنا میشی، کارهای جدید میکنی، تجربههای جدید برات پیش میان و مسیرت کم کم عوض میشه، دور میشی از غمت، دور میشی از تاریکی، زیاد نگرانش نباش.
آزاد و غمگین..قدم به قدم.. در رد پای خود برگ های خشک را برجای میگذاشت و زندگیای را که رو به رویش بود به خشکی و خوابی طولانی دعوت میکرد ، تمام وجودش مانند برگهایش بودند.
زیبا اما شکننده و تهی..
در پس تمام اینها زوزه دردش چون بادی سرکش در تلاش بود آخرین شاخه های نحیف ایستاده اش را نیز بشکند و او را در آخرین آذر تمام کند.
"اگر روابط انسانی آنقدر پیچیده نبود؛ چایام را در دستم میگرفتم و به سمت خانه تو میآمدم و از تو میخواستم تمام زندگیام باشی."
" آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد، دوست دارد بردارد و خودش را دور بریزد."
با غمِ چشمانت، با خندهی زارت
دلیران را به یغما میبری و خیالَم را
فراموشت چگونه؟ چه بگویم عزیزم؟
دورِ آن زلفت کافر به حالم…