میگویند زیاد فحش میدهی.
یعنی چه؟ برای آنهایی که زندگیام را به گند کشیدهاند شعر بنویسم؟
«موسیقی، فیلم ها، خواب، کتاب، نقاشی، باران، قهوه، سیگار، طبیعت و حیوانات»
چیزی که با آن میشود حماقتی مثل زندگی را تحمل کرد.
صرف فعل دوست داشتن بسیار سخت است
گذشتهاش که بههیچوجه ساده نیست
حالش کاملاً اخباریست
آیندهاش هم شرطی...!
نمیدانم
چه
خواهد
شد
و
راستش
را
بخواهی
دیگر
برایم
اهمیتی
ندارد؛
من
برای
تمام
احتمالات
زندگی
خستهام.
آدمها چنان بی محابا با قلبهای یکدیگر قمار میکنند، که عنقریب خودمان با خنجری در کمینِ خودمان باشیم، مبادا آنقدر مهر و دوستی را پیشکشِ نالایقان کنیم که علاوه بر خیانت به روحِ زندگی، مجبور باشیم مُهرِ حماقت را هم مادامُالعمر بدوش بکشیم.
من از دار دنیا فقط یک نفر را میخواهم
یک نفر از جنس دیوانگی...
یک نفر را میخواهم با حس ناب آرامشش که ساحل طوفانی دلم را آرام کند
یک نفر را میخواهم که بشود با او دیوانه بود و خندید
که به رویاهایم گوش دهد، حرف دلم را بفهمد و چشمانم را بخواند
یک نفر را که درحصار بازوانش حبس شوم!
یک نفر را میخواهم شب هایی که بیخوابی به سرمان زد برویم و خیابان های افسرده ی شهر را با صدای خنده هایمان بیدارکنیم.
یک نفر را میخواهم که با او تا ته دنیا رفت
از تمام آدم های دنیا، فقط یک نفر را میخواهم...