آدمها چنان بی محابا با قلبهای یکدیگر قمار میکنند، که عنقریب خودمان با خنجری در کمینِ خودمان باشیم، مبادا آنقدر مهر و دوستی را پیشکشِ نالایقان کنیم که علاوه بر خیانت به روحِ زندگی، مجبور باشیم مُهرِ حماقت را هم مادامُالعمر بدوش بکشیم.
من از دار دنیا فقط یک نفر را میخواهم
یک نفر از جنس دیوانگی...
یک نفر را میخواهم با حس ناب آرامشش که ساحل طوفانی دلم را آرام کند
یک نفر را میخواهم که بشود با او دیوانه بود و خندید
که به رویاهایم گوش دهد، حرف دلم را بفهمد و چشمانم را بخواند
یک نفر را که درحصار بازوانش حبس شوم!
یک نفر را میخواهم شب هایی که بیخوابی به سرمان زد برویم و خیابان های افسرده ی شهر را با صدای خنده هایمان بیدارکنیم.
یک نفر را میخواهم که با او تا ته دنیا رفت
از تمام آدم های دنیا، فقط یک نفر را میخواهم...
همانند سرنوشتمان..
رویاهایمان غم انگیزند. تو زیباترین نوستالژی از توهمی هستی که هرگز واقعیت ندارد.
در پی نشانه ای از تو در خیابان نااشنای ذهنم، در پی روزی که گذشت با تو. ایا توهم همین اندازه که من به تو فکر میکنم و در جست و جویت هستم به فکر منی؟
ذهنم از فکرت دچار خونریزی شده است دیگر صدای ماشین هایی که رد میشوند من را ازرده خاطر نمی کنند. ذهن من پر شده از صدای تو ، برای تو تا ابد.