حالا می فهمم که درد بیگانگی چه درد بزرگی است.
چه کسی میتواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد و من جسمم را کشته ام؟
انگار تمام روز زندگی میکنم
که شب بیام بخوابم؛
یعنی بخش خوشحال کنندهی
هر روزم بی برو برگشت خوابه
و خوابیدن، در حدی که گاها
از زندگی جا میمونم.
نه ببینید متوجه نیستید
منظورم اینه که در طول روز
هر چی ام نباشه
به خودم میگم باشه
شب میرم خونه خواب هست.
ناراحتم خواب هست.
خوبم خواب هست.
عصبیم خواب هست.
خسته ام خواب هست.
در هررر حالت خواب هست
و چقدر خوشحالم که هست.
قشنگ ترین خاموشی موقت محضه.
وقتی يه پنگوئن
عاشق يه پنگوئن ديگه ميشه،
كل ساحل رو ميگرده
و قشنگترين سنگ رو انتخاب ميكنه،
اون رو واسه جفت ماده ميبره،
اگر ماده از سنگ خوشش اومد
و قبول كرد
جفت هم ميشن؛
ولی اگر قبول نكرد
پنگوئن نر احساس ميكنه
سنگی كه پیـدا كرده اصلا قشنگ نبوده
و اونوقت اونو ميبره زير آب
لای مرجانها ميندازه تا
ديگه هيچ پنگوئنی
اشتباه اونو تكرار نكنه
و نا اميد نشه.
شما هم سعی کنید یه سنگ و
از سر راه یکی بردارید
نه اینکه جلو پاش بندازید که
زندگیش خراب شه...
متاسفم،نمیتونم ببخشمت!
اخه تو تنها کسی بودی که باور داشتم هیچوقت به من آسیب نمیزنه.