#story_13
مانده بود با دستان سرد و حال بد
رد پای درد در چشمانش دیده میشد
آسمان تاریک بود
گویا ستاره ها مانند اشک میریختن
میخواست ازین شهر دور شود
تا در سکوت مست کند
صحبت هایشان از ذهنش بیرون نمیرفت
لیوان شراب خالی در دستانش بود
در نور کم اتاق میرقصید .
قبول کرده بود که ...
عشق
برای او ساخته نشده.
به دیوار تیکه کرد و سر خورد کنار گلدان نشست
با انگشتانش گلبرگ های رز سفید
لمس کرد ، خم شد و
لبهایش،
ملایم، آن رز کوچک را بوسیدند.
لبخندی زد و از گوشه اتاق به
تابلو روی دیوار چشم دوخت..
تصویر ماه ، او عاشق ماه بود .
ولی مدت طولانی بود که از پنجره اتاق
به ماه نگاه نمیکرد ،
حسادت میکرد به زمین که ماه داشت
چون
او تنها زمینی بود که ماه نداشت .
حرف های پوچ توی ذهنم داره خفم میکنه
تاریکی اتاقم باعث میشه مغزم از جاش کنده شه
نه من خوب نیستم و نیاز به شلیک گلوله درون روح و جسمم دارم تا خواب عمیقی داشته باشم
هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام میشود. امّا فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
فوآد؛ در اتاقی آبی رنگ مرد؛
دیوارها پر بود از دستنقشهای کمرنگ.. جای هزاران تماسی که نخواسته بود!
پزشک قانونی گفت: «بر اثر خفگی مرده...
ولی نه با دستان کسی؛
گویی هوایی که نفس میکشید،
هر بار بخشی از وجودش را میدزدید.»
روی پیشانیاش نوشته بودند:
«دیگر کسی نمیتواند مرا لمس کند.»
در کف دستش، لکههای آبی رنگی بود—رنگ شده با همان آبی که همیشه میگفت: «این تنها رنگی است که مردم نمیتوانند لمسش کنند.»
پلیس در گزارشش نوشت:
*«مرگ طبیعی نبود...
اما تقصیر کسی هم نبود!
فقط زندگی بود،
و مردمی که نمیدانستند
چگونه بدون لمس کردن، دوست بدارند…»*