حرف های پوچ توی ذهنم داره خفم میکنه
تاریکی اتاقم باعث میشه مغزم از جاش کنده شه
نه من خوب نیستم و نیاز به شلیک گلوله درون روح و جسمم دارم تا خواب عمیقی داشته باشم
هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام میشود. امّا فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
فوآد؛ در اتاقی آبی رنگ مرد؛
دیوارها پر بود از دستنقشهای کمرنگ.. جای هزاران تماسی که نخواسته بود!
پزشک قانونی گفت: «بر اثر خفگی مرده...
ولی نه با دستان کسی؛
گویی هوایی که نفس میکشید،
هر بار بخشی از وجودش را میدزدید.»
روی پیشانیاش نوشته بودند:
«دیگر کسی نمیتواند مرا لمس کند.»
در کف دستش، لکههای آبی رنگی بود—رنگ شده با همان آبی که همیشه میگفت: «این تنها رنگی است که مردم نمیتوانند لمسش کنند.»
پلیس در گزارشش نوشت:
*«مرگ طبیعی نبود...
اما تقصیر کسی هم نبود!
فقط زندگی بود،
و مردمی که نمیدانستند
چگونه بدون لمس کردن، دوست بدارند…»*
امروز برام خیلی خاص بود
همه احساسات رو توی ۴۰ دیقه تجربه کردم
میتونم بگم بهترین لحظه زندگیم بود
برای اولین بار از بارون متنفر نبودم بلکه برعکس عاشق قطره های آبی که رو لباسم فرود میومدن شدم.
امروز روز من بود .
زندگی کردم برای اولین بار
زمان کمی بود ولی از دنیای تاریکم دور شدم
خورشید رو از نزدیک دیدم و لمسش کردم ، گرماش باعث شد قلبم به کار بیوفته
امروز من واقعا لبخند زدم .
ما مردانی هستیم که حتی از راه رفتن پشت سر یک دختر اجتناب میکنیم
تا او احساس ناراحتی نکند بنابراین؛
"فرد را مقصر بدانید نه جنسیت"
بعد از یک خواب کامل،
در حال سر کشیدن
سومین لیوان قهوه ام
از خواب آلودگی رنج میبرم.
دیگر راهی جز فرو بردن
دو چاقو در چشمان خود نمیبینم.
به مرحلهای رسیدم که
برام مهم نیست نشه،
برام مهم نیست بقیه ممکنه
چه حرفایی رو راجبم بزنن،
برام مهم نیست که
اگه بازم شکست بخورم.
من فقط میخوام کاری که
دوست دارم رو انجام بدم
و مطمئن بشم که
تمام تلاش خودم رو کردم
تا هیچوقت احساس
پشیمونی از بابت خودم نداشته باشم.