از یه جایی به بعد ... نمیفهمید
چرا احساس میکند و احساس نمیکند،
از جایی به بعد یادش نمی آمد
چرا جسمش زخمی میشود مثل روحش ...
از جایی به بعد حس نمیکرد که
چیزی را حس نمیکند و از جایی به بعد
همه چیز برایش گنگ و مبهم شد.
دنبال چه بود ؟
چه چیزی میخواست؟
دنبال درک شدن بود
یا دنبال توجه ؟
دنبال زندکی کردن بود
یا خراب کردن زندگی دیگران ؟
وقتی راه میرود چرا باید به او نگاه کند
وقتی سرگردان است چرا اتفاقات جدید می افتد؟
سوال هایی که باید جواب میداد
ولی خودش هم نمیدانست
که چرا حال و حوصله فهمیدن
و یا تمایلی به دانستنشان ندارد
یا حتی اینکه چرا گاهی کلمات را تکرار میکند.
از جایی به بعد مرز میان رفت و آمد را
حس نمیکرد ...
I’m going back to my roots
So I can again find the words
That have been in hiding.
میخواستم تعلق داشته باشم. به جایی، به کسی، به چیزی. اما چه کنم، غریبه از خود، وطن ندارد.
اونم آبیِ تو نبود؟
ما که آبی هم نیستیم
من آبی کبودم، همرنگ رویاهای خاک گرفتهم
و اون آبی اقیانوسی
که قد امواجش از من بلند تره
که نهایت وصل ما غرق شدنم توی رویاهای آبی شبانه مه
ما تو خیالش غرق شدیم اما توی نگاهش؟ هرگز(:
#مَها
میدانی چه چیزی روح مرا خرد میکند وارنکا؟ پول نیست، نگرانیهای روزمره است، این پچ پچهای این آدمها، این لبخندهایشان، این لطیفههایشان.
بیچارگان - داستایفسکی
اگه قرار نیست تهش توی بغلم محکم فشارت بدم و بگم چشمات چقدر قشنگه، پس چرا اصلا زندهام؟
به تیمارستان افکارم خوش اومدی
یه راهرو پر از اتاق
میخوای بدونی تو کجایی؟
آخرین اتاق، اتاق ته راهرو
کسی اجازه رفتن به اونجارو نداره
اتاق محبوب خودم..
ولی درست میگن که غم وزن داره؛
وقتی غمگینی کندتر میشی، اگر دراز کشیده باشی نمیتونی بلند شی، موقع راه رفتن دوست داری پخش زمین شی.انگار غم مثل یه دستگاه پرس میاد میشینه روت و لهت میکنه.
یه بخشی از وجودم میخواد بجنگه و زندگیشو قشنگتر کنه، یه بخش دیگه میگه همه چی بیهوده و پوچه؛ بعضی وقتا این برندهست، بعضی وقتا اون، من بینشون گیر کردم.
جای دستانم در بین دستانت خالی نیست؟
جای فنجان چایم در کنج اتاقت خالی نیست؟
اصلا بگو ببینم نکند جای من در آغوشت خالی نیست ..