دارم بندبازی میکنم، روی رشتهی نازک واقعیتی که هنوز درش تفکر میکنم. من دورم و دورم و دورم، شاید هنوز اینجا همراه شما روی نیمکت نشسته باشم اما در تضاد با میزان محبتی که ممکنه احساس کنم، گسل عمیقی بین ما فاصله میاندازه.
این بوم پر از رنگ شده، رنگهایی که روغن پس دادن و با بوشون سرت رو به درد میارن. اونقدر لایه لایه روی هم انباشته شدن که نمیتونی درک کنی چه پیرنگی رو دنبال میکرده، قرار بوده چطور نقشی بر هم بزنه یا کدوم احساس رو در تو ایجاد کنه. پس رها میشه یک گوشه تا خاک بگیره و اسراری رو پنهان کنه که هرگز نخواهیم فهمید.