این بوم پر از رنگ شده، رنگهایی که روغن پس دادن و با بوشون سرت رو به درد میارن. اونقدر لایه لایه روی هم انباشته شدن که نمیتونی درک کنی چه پیرنگی رو دنبال میکرده، قرار بوده چطور نقشی بر هم بزنه یا کدوم احساس رو در تو ایجاد کنه. پس رها میشه یک گوشه تا خاک بگیره و اسراری رو پنهان کنه که هرگز نخواهیم فهمید.
پیامبر میفرمایند خداوند متعال چنین فرمود:
ای احمد، اگر تو نبودی افلاک را نمیآفریدم و اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم و اگر فاطمه نبود، هیچیک از شما را نمیآفریدم.
یه دونه دومینوی ناچیز، همهی ثانیههایی که برای شکل دادن و منظم کردن باقیشون به کار برده بودی رو بیارج میکنه.
فقط یک گام دیگه، به طرزی که انگار تمام زندگیت به همین بستگی داشته باشه، فقط همین یکی رو بردار. محکم و استوار هم نه، یک قدمِ کوچک ساده.
قرار بود سرکلاسی حاضر بشم و تا میانه راه رو رفته بودم که لغو شد. در راه بازگشت یک آفتابگردان برای خودم خریدم که ثابت کنم طی کردن هیچ مسیری بیفایده نیست، اما تمام آخر هفته که توی اتاقم بود اونقدر بیحوصله بودم که نتونستم مثل مونه و ونگوگ ازش به عنوان الگو برای نقاشی استفاده کنم.
گذشتن از هیچ مسیری بیفایده نبوده ولی گاهی کارهای بیفایده میکنیم، مثل زندانی کردن گل در اتاق هنرمندی که الهام نمیگیره.