حس میکنم چیزی داره خفهم میکنه
احتمالا اینبار حقایق تصمیم گرفتن بهجای پاشیدن توی صورتم یا سیلی زدن بهم، گلوم رو بفشارن
هدایت شده از اَبدیــتــــٓــ..
به خورشید خیره میمونی چراکه ابر مستورش کرده و صورتت از سرما بیحس شده، برای گرمابخش بودن درمانده بهنظر میاد
اون هرچند دوره و پوشیه بر رو زده، اما نگاه کردن بهش حرارته، تداعی روزهای تابستانه، آبشدنِ یخها و شمعهاست.
شاید بخاطر همینه که معمولا دلم میخواد اسمم رو مخفی کنم، یکجور حس رهایی میده، بندِت نمیکنه، انگار وقتی اسمت رو نمیدونن میتونی هر اسمی داشته باشی، هویتت در ابهامه، شناسنامهت مجهوله، جای سوال باقی و دست تخیل رو باز میذاره
شاید برای همین خودم رو نیل معرفی کردم، یعنی هیچ. وقتی صداش میکنی انگار جایخالی رو صدا میزنی، فاصله رو خطاب میکنی، وجود شبیه عدم رو. چیزی که قابلیتش رو داره که پر و تعریف بشه، تغییر کنه، سیّاله و هنوز ساکن نشده.