حالم مثل کساییه که از سوگ گذشتن و تازه میتونن با یاد گذشته شاد بشن و حتی با خاطراتی که خوشحالکننده هم نبودن لبخند روی لبشون میاد.
دوستداشتن برام مثل ایستادن روی بلندیه، درست شبیه ارتفاع، دست و پاهام رو سست و بیحس میکنه. نمیتونم با بیمبالاتی خودم رو تسلیمش کنم و درعینحال نمیتونم از لبهی صخره عقبتر برم که زیبایی منظرهی پایین رو از دست بدم.
شاید شکوفههایی که ازت رویید دیده بشن اما شاخههایی که در وجودت ریشه دووند و از زخمهات بیرون دوید از دیدهها پنهان میمونن