چهره سرد و بیروحمو که دیدی....
فقط کافیه اینبار چهرمو بیجون ببینی....
شاید واقعاً آنچه من را جلو میبرد، همان جریان زیستی زندگی باشد...
توی دو دههی گذشتهی زندگیم؛ فقط دو بار بوده که من خونریزی بینی داشتم...
یبار برای بچگیامه و یه خوندماغ ساده بود،
و یک بار هم
وقتی.... در حال رام کردن یکیدوتا وحشی بودم... که بینیام شکست و در نتیجه خون....
اما امشب؛ به طرز عجیبی، غیرمنتظره و غیرمنطقی بود....
احتمالا یه خوندماغ ساده بنظر برسه...
اما خیلی رفته رو مخم برای منی که توی این زمینه بیسابقه محسوب میشم...