eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
48 عکس
15 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541 https://iPorse.ir/6284688
مشاهده در ایتا
دانلود
داشتم مسیر یک مورچه رو از روی کتابم به سمت دیگه ای تغییر می دادم... بی تعلل گفتم: خدایا! یعنی من هم مثل این مورچه ام؟! می دونم که هیچی نیستم... فقط دوست دارم بدونم آیا من هم همچین جایگاهی دارم؟! آیا اینکه هر بار راهم رو سد می کنی و تلاش هام هدر می شن، آیا این ها به خاطر اینه که راه رو اشتباه میرم؟ یا شاید می خوای راه بهتری رو نشونم بدی و من حواسم بهش نیست...؟! دیگه مثل گذشته احساس گمشدگی ندارم... انقدر به انتهای داستانم فکر کردم که همه چیز راجع به خودم و مسیر های پیش روم روشنه... اما با این حال؛ چه چیز این ماجرا درست پیش نرفته؟... می دونم که این سختی ها، این شکست ها، این چالش ها و اتفاقات بزرگ و کوچک و غیر منتظره، برای رشد من به خط شدن و من باید از میونشون به سلامت عبور کنم تا یک قدم نزدیک تر بشم؛ به حقیقت، به کمال، به سعادت، به تو! اما با این حال گاهی دلگیر میشم... گاهی ترس وجودم رو فرا می گیره... گاهی حس می کنم میون کویر خشکی گیر افتادم و هر طرفی میرم سرابه... گیجم و مداوم به این فکر می کنم که آیا این ها نتیجه ی انتخاب خودم بوده یا تدبیر تو! به خودم سیلی می زنم و هر بار که قلبم داغ میشه با خودم زمزمه می کنم: تو هیچی نیستی تو هیچی نیستی تو هیچی نیستی... معلومه که نیستم! پس اگه تو دلت خواست همه چیز رو ازم بگیری یا همه چیز رو بهم هدیه بدی و باز دوباره داغش رو روی دلم بذاری باید بگم که تسلیمم! تسلیمم چون هیچی نبودم و هیچی نیستم... و اگه چیزی بودم لطف تو بوده و اگه چیزی هستم هدیه ی تو! پس حالا تو؛ دلت خواسته که راه این بنده ی ناچیزت رو سد کنی؛ زیر و رو کنی؛ یا هموار... من تسلیمم و خودم رو سپرده ام به کورسوی نور... نوری که بالاخره من رو می رسونه... گرچه غم همیشه همنشین قلب منه... هر بار که از دست می دم فندک غم آتش می زنه به وجودم پس اگه دیدی غمگینم و شکوه می کنم، از ناسپاسی نیست... چون کمی که بگذره به یاد میارم که چه غم مقدسی دارم... چه حال آرومی‌‌‌‌... چه صبر بلندی...! همچنان که نگاهم خیره به نگاه توست و دست هام میون دست های تو...
می دونم سخته ولی یادتون نره ما صاحب داریم... سخته ولی به امید خدا با افتخار تموم میشه... همیشه همینه... همیشه به مو می رسه ولی پاره نمیشه... ان‌شاءالله انتهای این مسیر سخت به جایی ختم بشه که پرچم رو بدیم دست صاحب الزمانمون...
گرچه گاهی تندبادی شاخه‌ای را هم شکست سرو می‌ماند ولی توفان به پایان می‌رسد... -فاضل نظری
از صمیم قلبم دلم می خواست این لکه ی ننگ از روی نقشه پاک بشه... خیلی غمگینم و هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم از بابت آتش بس خوشحال باشم_ انگار گلوم رو فشار می ده و میگه ای ساده دل... تو یه بار دیگه قراره از این سوراخ نیش بخوری... و بدتر از اون؛ حس این که نمی تونم کاری انجام بدم اذیتم می کنه... مایوسم می کنه... ناراحتم می کنه...
Ehsan YasinMarham.mp3
زمان: حجم: 6.6M
تو شدی مرهم... مرهم... مرهم...
سرم رو کج میکنم... تمام کوپن هام رو خرج کردم... یا انقدر استفاده نکردم که باطل شدن... به زمین و زمان شکایت می برم... می نویسم... انقدر که صفحه ی سفیدی از دفترم باقی نمی مونه... از همه چیز شکوه می کنم و هر چیزی رو به سخره می گیرم و به هر موضوعی دستبرد می زنم تا خلق کنم... تا جمله هام ناقص نباشن... تا حداقل کمی بار روی دوشم رو زمین بگذارم... اما... اسمت که میاد، ذکرت که میشه، یادم که میفتی... تکلم ازم گرفته میشه... قفل میخوره به افکار غمگون‌م... یا شاید... خودم باعثشم... انقدر خودم رو غرق اندوه کرده ام که مدت هاست خودم رو نمیشناسم... نه می تونم از تو بگم نه می تونم از تو بنویسم... اما یک چیزی درونم پرپر می زنه... یک چیزی دست من رو می گیره و میکشونه به دنیای تو... مثل پرنده ای که تازه از قفس آزاد شده، دورت می چرخم و مثل عاشقی که مجنونت شده توی عشقت ذوب میشم... اما نه... نمی تونم بنویسم... نمی تونم وصفت کنم... نمی تونم کلماتم رو پیشمرگ عشق بی پایانت کنم... انگار یادم نیست، یا اصلا انگار یاد نگرفتم چطور باید عاشقی کرد... یا فکر می کنم تعریف من از حس عشق با حسی که به تو دارم فرق داره... جور دیگه ست... عشق برای من تعریفی جز درد نداشته... اما حسی که نسبت به تو دارم خودِ نیازه... شکل تایم اضافه ست، شکل نفس برای یه آدم نیمه غرق شده ست... شکل یه مسکن قویه که دردم رو آروم می کنه... گیجم می کنه... من رو از بدنم جدا می کنه... عشقی که نسبت به تو دارم شبیه عشق های دیگه نیست... گرمه... انقدر گرمه که ذوبم می کنه... و در عین حال انقدر خنکه که به هوشم میاره... اصلا نمی دونم آیا واقعا این همون عشقه؟ یا من تمام مدت راجع به عشق اشتباه می کردم...؟! کلافه میشم... سرم رو توی دستانم می گیرم و می بینم تو فرای کلمات منی... حالا من رو ببین... هیچم... باعث ناامیدی ام... این قلم که نمی تونه از تو بنویسه فایده اش چیه؟ اشک می ریزم... صدای دسته های عزاداری توی گوشمه و من پناه می برم به خودت... به آغوش خودت... به روزی که برگشتم به زندگی و هوشیار شدم... تو بگو... عاشقی بلد نیستم؟! یا لایقش نیستم؟‌... من خودم هم یه کوپن باطل ام....می بینی؟ اما... اما بیا و فقط یه کوپن اضافی بهم بده‌... یه فرصت... یه فرصت که برات بمیرم... یه کوپن که روش نوشته شده باشه: "عاشقی برای حسین"...
میگه: درد داری؟ درمونش با من... زخم داری؟ مرهمش با من... غصه داری؟ تسکینش با من... میگم قلبم تاریک شده... میگه روشنش می کنم... میگم دست هام خالی شده... میگه پرش می کنم... میگم چشم هام سیاهی می ره... می گه اصلا خودم میشم نور دلت... میگم تنهای تنها شدم... میگه اصلا خودم میشم خریدار تنهایی هات... التماس می کنم؛ میگم من چیزی ندارم که تقدیمت کنم... میگه من که به چیزی نیاز ندارم... میگم آخه مگه نمی بینی انقدر بدم... میگه طوری نیست... خوبت می کنم... سرم رو میندازم پایین... میگه عاشقی کردن که خجالت نداره... میگم آخه تو که می دونی چقدر رو سیاهم... میگه نه... تو از وقتی مشکی عزا به تن کردی سفید شدی... میگم می دونی آخه.‌‌.. میگه می دونم می دونم... همه ش رو می بینم... می بینم که دلتنگی دست روی سینه ت گذاشته... می بینم که ترس درون وجودت ریشه کرده... می بینم که امیدت رو گم کردی... می بینم، و می بینم که چقدر نزدیک شدی... این که غصه نداره‌‌... میگم شبیه خوابی... بزرگی... متفاوتی... میگم ببین من عاشقت شدم... میگه مجنونم شو و بیا به سمتم... میگم ببین این نفس ها به خاطر توعه... میگه متوقفش کن و پرواز کن تو آغوشم... میگم کاش می شد ببینمت... میگه مگه نمی بینی... من درست وسط قلبتم... درست میگه... سال هاست درون قلبمه و من... من چقدر دیر کردم... مثل همیشه... چقدر دیر فهمیدم که از شوق براش بمیرم... اما باز هم اینجاست... همین گوشه... بی دلیل نیست که بهش میگن "ابوفاضل"...
برای غمت چه کنم... برای غمی که از هر غم دیگه ای بزرگ تره... چطور زاری کنم که ارزش این غم رو داشته باشه چطور به سر بزنم... شنیدی میگن قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری؟ چطور بشناسمت... چطور بشناسمت و برات سوگواری کنم که شایسته باشه... من کوچک تر از این هام... برای غم تو، غمی که خورشید و فلک از بزرگی و سوزندگیش تا ابد فریاد می کشه، چه کنم... کاش بمیرم... کاش دست کم با مردنم کاری کرده باشم... برای تو... برای غمت که زلال و جاریه... غمی که پاکم می کنه... غمی که خرابه های وجودم رو از نو می سازه... غم مقدسی که زنده ترم می کنه... جدا چطور میشه برات نمرد؟ چطور میشه برای غمت جون نداد مولای من... عزیز ترینی... عزیزترین داشته ام به فدات...
بعضی وقت ها نمیشه برای چیزی که می خوای قدمی برداری... در دستان تو نیست... نهایتا بتونی براش دعا کنی... مبهمه... حتی نمی دونی دعا کردن براش هم اصلا درسته؟ با اخلاقیات جور در میاد؟ اصلا احتمال به واقعیت پیوستنش وجود داره؟... یا فقط داری وقتت رو تلف می کنی... این ها من رو عقب می کشونه...
واقعا دلم می خواست کاری کنم... به مامان می گم من چطور میتونم حرفم رو به خدا بزنم، طوری که روش رو برنگردونه و پذیرای کلمات حقیرم باشه... میگه ام البنین رو واسطه کن... جدا خیلی قشنگه که پیش خدا واسطه گر داشته باشی و پارتیت کلفت باشه...