هدایت شده از قلعه مالویل-!
باید الان زِ آن گذر کنم، اما مطمئن باش
روزی برایت تعریف خواهم کرد از لحظه به لحظه اش ، از شکننده بودن دقایق از فروکش شدن این درد از نگهداشتن اسکلتِ این ساختمان نیمه کاره، آری برایت تعریف خواهم کرد.
تعریف خواهم کرد ، بگذار گذر کنم.
«هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش میآید که حتماً لازم است انسان بتواند به یک جا، به هر کجا که باشد برود.»
-جنایت و مکافات، فئودور داستایوفسکی
You will know great sorrow and in that sorrow you will be happy. This is my last message to you: in sorrow seek happiness.
-The Brothers Karamazov, Fyodor Dostoevsky
چقدر مونده تا این در باز بشه؟
چند تا زخم دیگه باید بخورم تا نهایی ترین قطره ی سیاهی بیرون ریخته بشه...
به نظرت بخشیده می شم؟
تن سرد و بی جونم رو لمس کن...
ببخش که پای موندن ندارم
ببخش که لکنت می گیرم و طاقت صحبت کردن ندارم
ببخش که دست های گرم و پر شوری ندارم
ببخش که برای حرف زدن که هیچ، برای گریه کردن هم توانی ندارم
ببخش که پیرم... پیر تر از اونی که باید باشم
می دونم که نگاه هام زشت و بی روح ن
ببخش که حتی دیگه لبخند زیبایی ندارم که تقدیمت کنم
ببخش که سراسر خستگی و دردسرم
و ببخش که عشقی مناسب تو درونم پیدا نکردم
آیا بخشیده می شم؟
آیا به خاطر قلبی که ندارم بخشیده میشم؟
چقدر دیگه مونده تا این در باز بشه
تن نحیف و فرسوده م رو روی سردی خاک جا بذار اما نرو...
دل نکَن!
چقدر دیگه باید به این در بکوبم؟
تمام توانم رو گذاشتم اما نه! این اصلا کافی نیست...
چه باید بکنم که روحم برگرده به این کالبد یخ زده...
صدایی میگه باید تسلیم بشی...
باید تسلیم بشم؟ اما پس اون روزنه ی نور چی؟ من برای پیدا کردنش جونم رو دادم... نمی تونم دوباره از دستش بدم...
آخ که نمی دونی چقدر درد توی سینه م حس میشه وقتی یادم میفته چه قدر در حقت کوتاهی کردم... در حق تو در حق خودم...
هر بار که خودم رو ندیدم انگار تو رو ندیدم و هر بار که ازت رو برگردونم انگار از خودم رو برگردوندم...
هر بار که جمله ی تندی روونه ی جانت کردم انگار یک دشنه درون قلب خودم فرو کردم...
هر بار که نگاهم رو از نگاهت گرفتم انگار یه سیلی به خودم زدم...
هنوز گوشم سوت می کشه وقتی به یاد تمام کاستی هایی که در حقت انجام دادم میفتم...
اما با همه ی این ها من باید تا توان دارم به این در بکوبم...
انقدر بکوبم و بکوبم تا سرانجام جانم کوبیده بشه به کالبد تاریک و رها شده ام...
فقط بگو من رو تا کجا کشوندی؟...
میون کدوم داستان و سرگذشت رهام کردی؟
سر از کدوم خاطره باید بیرون بیارم؟
میون کدوم دلهره باید بنشینم؟
سرم رو بر کدوم بالین تعلق باید بگذارم؟
اصلا مهم نیست!
فقط بهم بگو که می مونی...
بهم بگو پشت این در بسته می مونی تا وقتی که بتونم از میون ترک هاش ببینمت...
بگو می مونی تا همه ی ناداشته هام رو بذارم وسط برای داشتنت...
دلم می خواد حتی برای لمس حضورت روحم رو هم تقدیم این سرنوشت کنم...
اما قبل از اون... بگو که بخشیده میشم...
بگو که لایق کوچک ترین ببخش هستم...
آیا در انتها بخشش نصیب نا آرومیِ وجودم میشه؟
هر چند که نالایق ترینم به لمس نگاهت... به سرکشیدن توجهت... به چشیدن بخششت... اما...
بگو که من رو می بخشی...
من رو می بخشی؟!...
#بیادعا