48.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئوی «حسبی الله»
🎵 محسن چاوشی
@Sedkhareji✔️
من از روز اول توی شوکم...
اصلا حتی یک کلمه هم نتونستم بنویسم... فقط دارم توی ذهنم مرور می کنم...
مرگ رو... آشفتگی رو...
حرف هایی که بغض شدن... خشم شدن... خشمی که راهی برای ابرازش پیدا نکردم
کلماتی که عاجز تر از اون بودن که روایت گر باشن...
هر لحظه آرزو می کردم کاش از این خواب طولانی بیدار شم...
هنوز هم نمی تونم بپذیرمش... دلم می سوزه... دلم برای ایرانم که جای جایش ردهای باقی مونده از زخم هاست می سوزه...
دلم می سوزه وقتی می بینم هر بار که دستش رو روی زانو های خاکی خودش زده و بلند شده، هر وقت خواسته کمرش رو صاف کنه، هر وقت خواسته دست کسی رو بگیره محکوم شده... ایران تنها ترینه...
دلم می سوزه وقتی حتی بعضی از مردمش هم اونو فراموش کردن... دلم می سوزه وقتی می بینم دنیا، فریاد عدالت خواهی و استقلالش رو محکوم می کنه... میگه بسه! فریاد نکش! جامعه رو به خطر ننداز! مردم رو تحریک نکن! بر ضد قوانین بین الملل حرکت نکن! تزویر نکن! شکوه نکن! بیشتر از چیزی که استحقاقش رو نداری درخواست نکن! جسارت نکن! آشوب به پا نکن! فقط زندگی کن! زندگی کن و سرت رو پایین بنداز و حقوق بشر رو به خطر ننداز!
لعنت به حقوق بشر ساختگی تون... لعنت به زندگی های دستوری تون...
ایران خیلی رنج کشیده ست... اما قوی بودن رو از بزرگان آموخته... ایران پر از ارزش های تعالی بخشه که تنها مردم خودش درکش می کنن...
ایران از ابتدا هم همیشه مورد هجوم بیگانگان بوده اما دووم آورده...
احساس می کنم این نقطه از کره ی زمین زیر نظر مستقیم خداست... نگاه خاص پروردگار روشه... خدا هرگز مردمی که از ابتدا بهش دلبسته بودن رو فراموش نمی کنه... رها نمی کنه!
خدا داره می بینه... خدا بهتر از هر کسی می بینه...
#بیادعا
روز هایی بود که مردم به هم دیگه لبخند می زدن بدون اینکه به پوشش هم دیگه توجهی بکنن... یا اعتقاداتشون رو لحاظ کنن... به غریبه و آشنا محبت می کردن و سعی می کردن دست هم رو بگیرن
اما الان برادر توی روی برادرش می ایسته... چون انقدر این شکاف زیاد شده که دیگه هیچ پلی نمی تونه راه ارتباطات گذشته رو باز کنه...
قبلا اگه برای کسی توضیح می دادی پذیراییش بیشتر بود... افسار ذهن و فکرش دست خودش بود و می تونست توی شنیدن حرف ها و تحلیل های مختلف انعطاف به خرج بده و درست و غلط رو پیدا کنه
اما حالا خیلی دیر شده...
انگار همه فراموش کردن به چه دلیلی زاده شدن... فراموش کردن ارزش ها رو، اهداف رو... فراموش کردن ما همه توی این مسیر مسافری بیش نیستیم که باید قطار درست رو سوار بشیم...
من واقعا حسرت می خورم که نمی تونم دست همه رو بگیرم و کنار خودم نگه دارم...
چشمشون رو باز کنم... نوازششون کنم و غبار افکار ناامیدکننده رو از مغزشون پاک کنم...
من واقعا ناراحتم که می بینم نمی تونم جلوی این شکاف رو بگیرم...