روز هایی بود که مردم به هم دیگه لبخند می زدن بدون اینکه به پوشش هم دیگه توجهی بکنن... یا اعتقاداتشون رو لحاظ کنن... به غریبه و آشنا محبت می کردن و سعی می کردن دست هم رو بگیرن
اما الان برادر توی روی برادرش می ایسته... چون انقدر این شکاف زیاد شده که دیگه هیچ پلی نمی تونه راه ارتباطات گذشته رو باز کنه...
قبلا اگه برای کسی توضیح می دادی پذیراییش بیشتر بود... افسار ذهن و فکرش دست خودش بود و می تونست توی شنیدن حرف ها و تحلیل های مختلف انعطاف به خرج بده و درست و غلط رو پیدا کنه
اما حالا خیلی دیر شده...
انگار همه فراموش کردن به چه دلیلی زاده شدن... فراموش کردن ارزش ها رو، اهداف رو... فراموش کردن ما همه توی این مسیر مسافری بیش نیستیم که باید قطار درست رو سوار بشیم...
من واقعا حسرت می خورم که نمی تونم دست همه رو بگیرم و کنار خودم نگه دارم...
چشمشون رو باز کنم... نوازششون کنم و غبار افکار ناامیدکننده رو از مغزشون پاک کنم...
من واقعا ناراحتم که می بینم نمی تونم جلوی این شکاف رو بگیرم...
بهم گفت اگه زندگی معنا داری نداشتی پس حداقل مرگ معنا داری داشته باش!
مرگ گرا بودن کافی نیست...
زندگی بی فایده و مرگ بی فایده تر!
مرگ خالی کافی نیست...
جدیدا یک عبارت دیدم
"مرگ تعالی بخش"
فکر کنم دقیقا خود خودشه...
هر وقت شک کردی که از پسش برمیای یا نه، به خودت یادآوری کن تا کجا اومدی و چه چیزهایی رو گذروندی...
هر زمان که تنها هستی، به خودت یادآور شو که خداوند همه را از تو دور کرده تا فقط تو باشی و او...
-مولانا
هدایت شده از Apollo~
از صمیم قلبم دلم می خواست این لکه ی ننگ از روی نقشه پاک بشه...
خیلی غمگینم و هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم از بابت آتش بس خوشحال باشم_
انگار گلوم رو فشار می ده و میگه ای ساده دل... تو یه بار دیگه قراره از این سوراخ نیش بخوری...
و بدتر از اون؛ حس این که نمی تونم کاری انجام بدم اذیتم می کنه...
مایوسم می کنه...
ناراحتم می کنه...