eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
48 عکس
15 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541 https://iPorse.ir/6284688
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز یک لحظه ترسیدم که نکنه واقعا نمی دونم چی می خوام بعد که بیشتر فکر کردم متوجه شدم نیازی نیست حتما خیلی فکر کنم تا ببین دقیقا چی می خوام... همین که ببینم الان چی رو محکم چسبیدم و چی رو رها کردم کاملا مشخص می کنه.
نمی دونم این ترس از کجا اومده و داره روی تصمیم هام سایه میندازه؛ نمی دونم وقتی محتاط شدم شکل گرفت یا وقتی همه چیز رو رها کردم، یا اون روزی که احساساتم رو خاموش کردم... شاید هم اون روزی که دیدم چیزی برام باقی نمونده حتی خودم!
اما خوب می دونم چهار سال چطور گذشت... و چقدر همه چیز رنگ دیگه ای گرفت... از دردمند بودن تا رشد یافتن... از تنها بودن تا یافتن خویشتن... از خمیر شدن تا نقش گرفتن... همه چیز از سر گرفته شد... اما یه جور دیگه با همون کالبد؛ اما با یه روح دیگه...
نمی دونم که آیا آدم درستی شدم؟ آیا حالا دیگه می تونم به زانو های لرزان خودم اعتماد کنم و بایستم؟ آیا قادرم با تمام سختی ها رو به رو بشم و مشتشون رو زمین بزنم... حتی اگه مزه ی خون از زیر زبونم نره... حتی اگه سیاهی دور چشم هام باقی بمونه؟... آیا در نهایت می تونم اون قدم درست رو به سوی رستگاری بردارم... بدون این که متزلزل بشم... بدون این که از کوره در برم... بدون این که چشم هام روی رفتنی ها ثابت بمونه؟!
بچه ها یه چیزی بگم من اصلا و ابدا آدم بخیلی نیستم ولی واقعا نوشته هام دوست ندارم کپی بشه جز اون هایی که کوت شده یا پایینش نام نویسنده هست یا کلا تکست خیلی خاصی نیست بعضی هاشون اصلا نباید فوروارد بشه یعنی حس بد می گیرم... چون من نمی نویسم برای جمع؛ می نویسم برای خودم. و اونجوری انگار لختم مخصوصا اون نامه های گریخته آغوش مرگ و اون هایی که هشتگ بی ادعا خورده و اپیزود ها
آدم واقعی حتی به خاطر تو هم عوض نمی شه_
موندن ها رو نباید جدی گرفت و رفتن ها رو نباید اهمیت داد... همه میان و می رن... دقیقا مثل آدم های داخل مترو... هر چند مهربون، هر چند نزدیک، هر چند مشابه... جلوی جدایی که هر ایستگاه با خودش به همراه میاره رو نمیشه گرفت... آدم ها می رن... همونقدر سریع... همونقدر بی اثر... حتی بی خداحافظی...
‌
What should I do with this guilty guy? Should I kill her, or just have a cup of coffee?!‌‌...
بهترین روزهامون به بدترین شیوه گذشته و می گذره اما با این حال هنوز سرسختانه داریم ادامه می دیم و این واقعا ارزشمنده... واقعا هست اما... کاش میشد که انقدر سخت نباشه کاش زندگی بهمون آسون تر می گرفت کاش دنیا سر ناسازگاری برنمی داشت مامان میگه همه ی اینا حکمت داره... ما نمی فهمیم استاد هم می گفت ما همه کر و کور و لال و نفهمیم... راست می گن... جالب اینه که معمولا انسان دووم میاره.‌.. سر از همه ی غم ها و سختی ها و اتفاقات ناگوار بیرون میاره و راه نفس باز می کنه... اما باز هم نمی تونیم بفهمیم داره چه اتفاقی اطرافمون، برامون میفته... فقط حداقل کاش راحت تر میشد زندگی کرد... اینکه هر چیزی که توی زندگی برای هر کس اتفاق میفته میتونه پله ی صعود باشه یا چاه سقوط، این همون چیزیه که خدا برامون ترتیب داده تا ببینه ما دقیقا چی کار می کنیم... آیا فقط غر می زنیم؟ و بعد یادمون می ره و برمیگردیم به زندگی حیوانی خودمون... یا اینکه خودمون رو رشد می دیم... دقیقا ارزش ها همین جا مشخص میشه... و دقیقا برای همینه که بعضی از آدم ها دوباره تکرار نمی شن...
یه روزهایی از مرگ می ترسیدم یه روزهایی آرزو می کردم بمیرم حالا هم مثل اینکه توی سالن تاتر نشسته باشم، فقط تماشاگرم... تماشاگر زندگی، مرگ... یادم افتاد که خیلی درد قشنگیه که خدا ورزت بده و با چکشش بکوبه و بعد صیغلت بده... سوزندگیش... رشدت می ده... اما اگه مرگ زودتر رسید چی؟ اگه نصفه نیمه باقی موندم چی... واقعا خیلی خیلی اهمیت داره که بدونی چی باارزشه تا براش بجنگی... براش زندگی کنی... براش بمیری... ارزش دادن یعنی هر چیزی که ذهن ما برای فکر کردن بهش جا باز می کنه... یعنی اهمیت پیدا می کنه... می تونه تبدیل به اولویت بشه... ترجیح ها... چیزی که پایه و اساس افکار و عقایدمونه... مثلا چه اتفاقی برای آدم ممکنه رخ داده باشه وقتی روزی برای داشتن چیزی دعا می کنی و روزی برای فراموش کردنش...