eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
48 عکس
15 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541 https://iPorse.ir/6284688
مشاهده در ایتا
دانلود
یه روزهایی از مرگ می ترسیدم یه روزهایی آرزو می کردم بمیرم حالا هم مثل اینکه توی سالن تاتر نشسته باشم، فقط تماشاگرم... تماشاگر زندگی، مرگ... یادم افتاد که خیلی درد قشنگیه که خدا ورزت بده و با چکشش بکوبه و بعد صیغلت بده... سوزندگیش... رشدت می ده... اما اگه مرگ زودتر رسید چی؟ اگه نصفه نیمه باقی موندم چی... واقعا خیلی خیلی اهمیت داره که بدونی چی باارزشه تا براش بجنگی... براش زندگی کنی... براش بمیری... ارزش دادن یعنی هر چیزی که ذهن ما برای فکر کردن بهش جا باز می کنه... یعنی اهمیت پیدا می کنه... می تونه تبدیل به اولویت بشه... ترجیح ها... چیزی که پایه و اساس افکار و عقایدمونه... مثلا چه اتفاقی برای آدم ممکنه رخ داده باشه وقتی روزی برای داشتن چیزی دعا می کنی و روزی برای فراموش کردنش...
هیچ نسبتی وجود نداره... همه ی ما مستحق زندگی هستیم و در عین حال هیچ کدوممون لایقش نیستیم... اما کسی جای کسی رو تنگ نکرده... و راجع به تسکین... همه ی انسان ها دست کم یک غم درون وجودشون دارن و همه پنهانش می کنن تا توی ذوق نزنه اما حقیقت اینه که... همه گیر بودن غم، تسکینه... همین باعث میشه با هم همدردی کنیم... کنار هم بمونیم... هرچند که نتونیم مرهم باشیم... اما همین که بدونیم تنها نیستیم یعنی امیدواری...
بدبین بودن به زندگی تعبیر دقیقی نیست... من مدت هاست زندگی رو فراموش کردم... (زندگی با تعبیری که هممون در لحظه به ذهنمون میاد) خودم رو سپردم به جریان... همه چیز زندگی بد نیست... و بزرگ ترین نعمت همین فرصته فرصتی که آدم می تونه فکر کنه چطور اون پله ی لعنتیه رشد رو پیدا کنه و خودش رو هر چند زخمی، از اون بالا بکشه... چطور بازی زندگی رو نبازه... چطور جلوی خودش سرشکسته نباشه... چطور انسانی باشه که موقع دیدار، آغوش پروردگارش رو باز ببینه... اما چیزی که راجع بهم هست، یه ترس عمیق از دست کشیدن و همینطور آغاز کردنه...
Keep your eyes fixed on me!
کاش برام کتاب می گرفتی... دلم برای تلخی و شیرینی همزمانش تنگ شده_
"جلوی خودت رو بگیر" "صبر کن" "ایمان داشته باش" "با من معامله کن" "من کنارتم" "من دارم می بینم" "من همه چیز رو خوب می چینم" "تو تنها نیستی" "استقامت به خرج بده" "تقوا پیشه کن" "نگرانی و ترس به دلت راه نده" "از من ناامید نشو" "مطمئن باش آرامش بهت برمیگرده" "من از هر غمی بزرگترم" "به بهترین شکل ممکن راضیت می کنم" همین جملات کافیه تا بلند بشی! حرف من نیست ها! آیات قرآنه... بهش اعتماد کن! به پروردگارت اعتماد کن و غصه ی هیچ چیز رو نخور... بسپر به خودش و دستت رو به سمتش دراز کن... دست های خدا از هر دستی گرم تره...
-
همه چیز از اون پرواز لحظه نودی شروع شد_
به مامان می گم: یعنی ارزشش رو داره؟ ارزش این همه حرف خوردن رو داره؟... یعنی خدا داره می بینه؟ خدا حقمون رو ضایع نمی کنه؟ اصلا ارزش سختی کشیدن و خون دل خوردن رو داره؟ یعنی حداقل وقتی برگردم کنارش، می تونم امیدوار باشم؟ بابت تمام حرف هایی که زخم شدن... آدم هایی که رهام کردن... بابت تموم سکوت هایی که هرگز روی کلمه شدن رو به خودشون ندیدن... بابت تمام غم هایی که نادیده گرفته شدن... بابت تک افتادن ها... بی پناهی ها... بغض ها... ظلم ها... بی اعتنایی ها... از دست دادن ها... رها کردن ها... تحمل کردن ها... قوی موندن ها... میگه: آره عزیزم... معلومه که ارزشش رو داره... میگم: من می ترسم... از اینکه هیچی نصیبم نشه... از بی پناه موندن می ترسم... می گه: تو و ترس؟ امام علی گفته از خلوتی راه سعادت نهراسید... چه اهمیتی داره کسی باقی مونده باشه یا نه؟ پناه اصلی اون بالاست. می گم: یعنی عاقبت، سعادت نصیبم میشه؟ میگه: میشه... به اون دلت نگاه کن... سیاهی ها چقدر رُفته شدن؟... آرامش چقدر جاری شده؟ به همون اندازه سعادتمندی... بغض گلوم رو می گیره... کنایه ها که یادم میفته، به خودم، به مسیری که دوشا دوش آدم های خوب پیش بردم، به تفاوت هایی که دارم، به این ها که نگاه می کنم با خودم میگم آخه من کجا و آدم های مورد علاقه ی پروردگار کجا؟ دلم می شکنه... کاش بهتر بودم... کاش ضعیف نبودم... کاش آشفتگی مویرگ های مغزم رو به بازی نمی گرفت... کاش می دونستم دقیقا از زندگی چه انتظاری دارم... کاش انقدر شجاعت داشتم که می تونستم با حقیقتی که توی سینه م هست رو به رو بشم... با خود واقعیم... به این ها فکر می کنم و ناگهان صدای شکستن آسمون باعث میشه بایستم... بارون می باره... بارون جای تمام اشک های ریخته نشده و بغض های فروخورده شده می باره... آسمون سوگواری می کنه و غبار آشفتگی های دلم رو می خوابونه... امیدوار می مونم... پشت می کنم به هر چیزی که بودنش درده و باعث جدایی ما... پس دستم رو بگیر تا سستی قدم های لرزونم به چشم نیاد... تا کوته نظری و آشفتگیم دلت رو نزنه... کمکم کن تا دووم بیارم و اون قدم درست رو بردارم... تا جایی که اگه توی مسیر رسیدن بهت، فقط خودم بودم و خودم، حتی لحظه ای سرم رو برنگردونم... تا لقاء... تا وصال... تا چشیدن آغوش رهایی...