یعنی یه اتفاقاتی پشت صحنه رخ داده و در حال رخ دادنه و ما کاملا بی خبر بودیم و هستیم، که گاهی با خودم میگم یعنی فقط خودِ خدا و امام زمان کشورمون رو نگه داشتن...
هدایت شده از 🇱🇧کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
چند سال باید بگذره تا وقتی یهویی صدای آیت الله شهید خامنهای رو میشنویم، بدنهامون کلپس نکنه انگار دوباره پرت شدیم نه اسفند، یه سطل آب یخ ریختن روی سرمون، توی هر پوزیشنی که هستیم خشک بشیم، دوباره یادمون بیاد ای وای، ما چقدر دلتنگ صداشون هستیم، اشک توی چشمهامون جمع میشه، یه جوری سینهامون تنگ بشه که فرآیند دم برامون به یه چیز دور از ذهن تبدیل بشه.
مگه میشه یادمون بره؟ مگه دلتنگی چاره داره؟
#ریوجی
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و هرگاه بندگان من از تو درباره ی من پرسند به آنان بگو من نزدیکم...
-بقره، ۱۸۶
امسال سال عجیبی بود...
آن قدر عجیب که گویا در کربلا بوده ام...
آن قدر عجیب که گویا لحظه به لحظه ی عاشورا را زندگی کرده ام...
کافی بود به شهیدان دنا فکر کنم تا علیاکبر در بر چشمانم مجسم شود...
کافی بود به بدن های تکه تکه شده ی مدفون زیر آوار فکر کنم تا تاخت اسپان بر پیکران بی جان کربلا در ذهنم تداعی شود...
فکر آن همه فرمانده و جان فدا که فدا شدند مرا به یاد جان فدایان کرب و بلا می اندازد...
کافی بود به ماکان و ماکان ها فکر کنم تا بدانم طعم جمله ی احلی من العسل با زبان قاسم چگونه بود...
کافی بود مجتبی، نوزاد سه روزه، خاطرم آید تا گریه های شش ماهه ی تشنه لب، بند دلم را پاره کند...
کافی بود به دختر خردسالی که روضه ی پدر می خواند بیاندیشم تا فکر دختر سه ساله ی حسین تاب و توان را از من بگیرد...
دست گره کرده ی رهبر شهیدم که خود روضه ای بود سراسر از اندوه و فقدان...
روضه ی دستان عباس بود...
روضه ی غریبی اباعبدالله بود...
اما در این میان... چه کشید زینب و چه می کشند زینب ها...
زینب هایی که برای خون پدرانشان، برادرانشان، همسرانشان، پسرانشان، عزیزکرده هایشان آه انتقام سر می دهند و گلایه هایشان گوش جهانیان را پر کرده است... اما هنوز عده ای چشم بر هم نهاده اند و انگشت در گوش فرو کرده اند تا نبینند و نشنوند...
و چه شود آن روز که آهشان تا عرش اعلی برسد و دامن گیر کند آنان را که باید...
و چه شود آن روز که پروردگار، خود، دادخواهشان شود...
و سجادی که می ماند... با تمام خون دل های پنهانی که بر جان می کشد، غم فرو می برد... بغض فرو می خورد... و با کلام شناخته شده اش یزیدیان را رسوا می کند...
و شیعیانی که در خفا و رنج دیده، از درون با هر تجسمی می میرند و با مشایعت هر شهیدی، در انتظار موعود نفس های بریده بریده بیرون می دهند...
و گره ی دستانی که چندگاهی مشتی سخت بر صورت دشمن بوده، باز و رو به آسمان دراز می شوند...
برای فرج...
مانده ام از فلک...
مانده ام که چطور فرو نمی ریزد...
مانده ام که چطور از داد مظلومان فرو نمی ریزد...
#بیادعا
ما ترسو ایم، فرار می کنیم...
از دیدن صحبت هات، نگاه هات، از شنیدن خبرهایی که راجع به رفتنته...
از هر چیزی که راجع به توعه فرار می کنیم...
چون ما ترسو ایم!
چون نمی تونیم به این فکر کنیم که دیگه میون ما نیستی...
پناهمون رفته و حالا ما موندیم و ما...
فضا این روز ها خیلی برامون خفقان آور شده
روایت ها پر شده از دروغ
پر شده از اهانت
پر شده از بی اعتنایی
پارچه ی دین و فرهنگ و اقتصادمون دیگه هیچ جای سفیدی نداره
هیچ چیز درست پیش نمی ره
هر از چند گاهی دلمون به خطوطی که پسرت برامون می نویسه گرم میشه و بعد دوباره غم و رنج و تنهایی میاد سراغمون
هیچ کس حقیقت رو نمیگه
هیچ کلامی کافی نیست
تا دلمون آروم بگیره...
تا مطمئن بشیم بابت افکارمون بازخواست نمی شیم...
تا وادارمون کنه حرف دلمون رو بزنیم...
اینکه ما متنفریم...
ما متنفریم از اینکه نمی تونیم انتقامت رو از مستکبرین بگیریم...
متنفریم که نمی تونیم تک تک اون خیانت کار ها رو به سزای اعمالشون برسونیم...
متنفریم که نمی تونیم توی دهن هر کسی که به تو و پسرت اهانت می کنه بزنیم...
متنفریم که دست هامون بسته ست و صدا هامون به گوش دنیا نمی رسه...
متنفریم وقتی حرف های تو رو بازگو می کنیم، وقتی نسبت به تحریف احادیث انتقاد می کنیم، یا حتی آیات قرآن رو زمزمه می کنیم، بهمون برچسب زده میشه و صدامون خاموش...
متنفریم که باید تاوان چیزهایی رو پس بدیم که هرگز راضی بهش نبودیم...
متنفریم که خمودگی داره بیچاره مون می کنه و با اینکه زمین خوردیم و تا عمق جانمون زخمیه باز هم باید بلند بشیم...
هرچند که می دونیم که باز قراره زخم بخوریم...
ما متنفریم... از اینکه ما موندیم و فدای تو نشدیم متنفریم...
به غرورمون برخورده
حصار غیرتمون ترک برداشته
اما همچنان محکومیم به سکوت
بی صدا نیستیم! فقط صدامون به جایی نمی رسه... پس همونطور که ازت یاد گرفتیم، چاره ای نداریم جز صبوری، تا بالاخره این دیوار صوتی بشکنه و صدای فریاد هامون به گوش پروردگار برسه...
دلم می سوزه...
دلم می سوزه برای تنهایی صاحب الزمان...
وقتی به غمی که هزاران بار سنگین تر از غم ماست و او داره به دوش می کشه فکر می کنم قلبم از حرکت می ایسته...
ما که حتی نمی تونیم از رهبرمون محافظت کنیم، ما که حتی نمی تونیم صدامون رو به گوش اونایی که باید برسونیم، ما که دستامون خالیه و پشتمون خالی تر، ما که حتی ادبیات انتقام رو به راحتی دستکاری می کنیم و از این واهمه داریم که ولایت رهبر جدید رو بپذیریم،
ما واقعا منتظر ظهوریم؟!
منتظریم کسی نجاتمون بده؟
واقعا با همچین ضعفی می تونیم از صاحب الزمانمون محافظت کنیم...؟
تا زمانی که درس ولایت پذیری و مقاومت و انتقام رو یاد نگیریم، ظهور اتفاق نمیفته...
مسلما خداوند هرگز اجازه نمی ده منجی بشریت در حالی که جانش در خطره ظهور کنه!
مگر با فروشکستن قدرت های سلطه ی دنیا...
پس من انتقام می خوام
ما انتقام می خوایم
چون ما خسته ایم...
ما عدالت رو می خوایم...
ما میون این همه تاریکی نور رو می خوایم...
شده وسط میدون بمیریم هم میدون رو ترک نمی کنیم؛
تا بالاخره صدامون برسه...
تا در نهایت، گوش دنیا رو کر کنه...
ما تا اون روزی که جان در بدن داریم به امر امام و رهبرمون میدون رو ترک نمی کنیم...
مزد برچسب زدن ها و حرف خوردن ها و تنها موندن ها هم باشه برای اون دنیا کنار حوض کوثر...