یه چیزی بگم...؟
راستش خیلی اوقات ما آدم ها به ساده ترین حالت کنار افراد می مونیم، نه برای اینکه اجبارا چیزی بگیم بلکه چون انقدر اون حس همزاد پنداری شدیده که فقط بسنده می کنیم به موندن... ساکت موندن... اما موندن!... موندن کنار اون شخص و قدم برداشتن همراه او و دیدن با چشمان او.
اگه بحث این باشه که تصور کنیم تک به تک افراد هرگز نباید از هیچ قدمی جا بمونن یا هیچ قدمی رو از دست بدن، دیگه نمی تونیم ادامه بدیم...
من اینجا ۲۶ تا همراه دارم که تک به تکشون برام عزیزن و هر بار یکی شون یک بخشی از من رو شنیده و امن بوده... خیلی ها هم بودن که از همراهی من خسته شدن و ترک کردن که البته اون ها هم برام عزیز بودن چون روزگاری من رو عزیز داشتن و بخشی از قدم هام کنار اون ها سپری شده...
حقیقت اینه که همه در حالت های شبیه به هم زندگی نمی کنن و یکی از دلایل ترک کردن دقیقا همینه؛ اما به عقیده ی من و اونطور که همیشه گفتم حتی اگه فقط یک نفر باشه که حاضر باشه در سکوت و در سایه و حتی کمی عقب تر، همراه با تو و داستانت پیش بیاد ارزشمنده...