eitaa logo
𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 | گورستان متحرک
25 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
🌑 حافظه‌ای سوخته در شهری از خاکستر. 🧬 پروژه‌ی «معمار خاکستر» | روایتِ مرزهایِ فروپاشیده. 🏛 از سرداب‌هایِ آهنین تا سیاهیِ مطلقِ امپراتوری. [ لینکِ شروعِ داستان : https://eitaa.com/The_Walking_Cemetry/14]
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ [ سایهٔ فدورا ] ─────────────────────── دنیا برای او با ارتعاش تعریف می‌شد؛ زلزله‌ای بی‌صدا که درون مغز استخوان‌هایش جریان داشت. در عمقِ تاریک و نمورِ تأسیسات ابسیدین، پشت دیواره‌های چدنیِ بخش قرنطینه، پسربچه زانوهای استخوانی‌اش را به سینه چسبانده بود. هوا سنگین بود و بوی الکل، ازونِ سوخته و فلز گندیده می‌داد. کف سلول بتنی زیر محفظه دیگر شبیه سنگ نبود؛ بافت سختِ بتن با ته‌صدایی شبیه ساییده شدن دندان‌ها فرومی‌ریخت و به گردی خاکستری و بی‌جان تبدیل می‌شد. قدرتِ واپاشی در رگ‌هایش تقلا می‌کرد، اما در این قفسِ نفوذناپذیر، راهی به جز خرد کردنِ پی‌درپیِ خودش نداشت. او نامی به یاد نمی‌آورد؛ تنها چیزی که از پشت مه‌های ذهنش به جا مانده بود، ردیف کدهایی بود که دانشمندان ماسک‌پوش پیش از هر تزریقِ دردناک با صدای خفه در دستگاه‌های ضبط زمزمه می‌کردند: «سوژهٔ ۰-آلفا». ناگهان ریتم همیشگیِ تأسیسات به هم ریخت. صدای چکمه‌های گارد ضربت و سایشِ نرمِ پارچه‌ای خیس روی لوله‌های خنک‌کننده بود و بعد، سکوتی که بوی خاک باران‌خورده و مرکبِ کهنه را از میان درزهای فولادی به داخل می‌دمید. چراغ‌های سرخ‌رنگِ هشدار روی سقف تکان خوردند. درزگیرهای سنگینِ هیدرولیک با صدای نالهٔ فلز باز شدند؛ لولاهای سنگین سلول، زیر لایه‌ای از مایعی قیرگون و چسبنده غرق شدند و به عقب لغزیدند. سایه‌ای کشیده در چارچوب در ایستاد. پسربچه چشمان خاکستری و کدرش را بالا آورد. مردی جوان بود؛ شاید بیست و یک ساله، با پالتویی تیره و سگک‌های فلزی، و فدورای چرمی که سایهٔ پهنش نیمهٔ بالایی صورتش را پوشانده بود. روی پوست استخوانیِ گردن و ترقوه‌اش، خطوط جوهریِ سیاه مثل ریشه‌های زنده می‌جوشیدند. ترسی در قدم‌هایش دیده نمی‌شد؛ با طمأنینه‌ای مرگبار وارد سلول شد، انگار نه در کانون یک دژ نظامی، بلکه در خرابه‌های حیاط خلوت خودش قدم می‌زند. آژیرهای اضطراری دیوانه‌وار به زوزه درآمدند: «هشدار سطح سرخ: شکستِ درب سلول حاوی محفظه سوژه الفا. پروتکل پاکسازی حرارتی در ۱۲۰ ثانیه.» غریبه با خونسردی لبهٔ فدورایش را با دو انگشت بالا داد. چشم‌های تیزش روی بدن نحیف و دست‌های لرزان پسربچه نشست. نیشخندِ محوی گوشهٔ لبش جان گرفت: «عجب قفس قشنگی برات ساختن، بچه... ولی دکوراسیونش افتضاحه.» پسربچه با گلویی خشکیده و ترک‌خورده به زحمت نفس کشید: «دست نزن... می‌پوسه...» اما مرد جلوتر آمد. دستکش چرمی‌اش را درآورد و دستش را دراز کرد. جوهر سیاهِ روی پوستش با چگالیِ غیرطبیعی فوران کرد و مثل زرهی باستانی دور انگشتانش پیچید. با یک ضربهٔ سهمگینِ جوهری، قفل نهایی متلاشی شد. شیشهٔ چندلایه محفظه با غرشی خفه فروریخت و پسربچه به سمت زمین رها شد. قبل از اینکه تنش به کفِ داغ اتاقک بخورد، بازوهای عایق‌شده با جوهر او را بالا کشیدند. انگشتان لرزانِ پسربچه ناخودآگاه لبهٔ پالتوی چرمی را لمس کرد؛ در کسری از ثانیه، تکه‌ای از چرم پوسید و مثل خاکستر به زمین ریخت. با این حال، دست‌های مرد نلرزید. جوهرِ کهن مانع از نفوذ میدان واپاشی به استخوان‌هایش شد. پسربچه در پناه آن سرمای مرطوب، با سنگینیِ پلک‌هایش جنگید: «مـ... من... کی...؟» مرد جوان او را محکم‌تر به سینه فشرد، کلاهش را میزان کرد و با صدایی که انعطاف ناپذیر بود گفت: «سلام جوجه من دانم . تو تازه بیدار شدی. و من قراره تو رو از این قبرستون ببرم بیرون.» صدای انفجار دریچه‌های امنیتی در انتهای دالان بلند شد. درهای فولادی خروجیِ پشت سر بسته شدند. در انتهای راهرو، صفی از زره‌پوشان امپراتوری با تفنگ‌های شوک‌حرارتی زانو زده بودند و لوله‌ها را قفل می‌کردند. پسربچه تقلا کرد تا دستش را شل کند؛ نمی‌خواست این تکیه‌گاهِ تازه هم در آتش گلوله‌ها حل شود: «ولم کن...» مرد جوان کلاهش را پایین کشید، تیغه‌های بلندی از جوهر فشرده را از پنجه‌هایش بیرون فرستاد و درست به سمت صف آتشِ گارد جهید: «تو جایی نمی‌ری جوجه. اول باید حسابِ خراب کردن پالتوم رو تسویه کنی.» ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
15 Phoenix Rising.mp3
زمان: حجم: 2.7M
🎧 [OPERATIONAL AUDIO // نبضِ میدان نبرد] نبرد پیشِ رو، با این موسیقی در ذهنِ تو جان می‌گیرد. هدفون‌ها را بگذار، چشم‌هایت را بر دنیای بیرون ببند و به قلبِ آشکاروس قدم بگذار. آماده‌ای؟ شروع کن.
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ [رقص میان سایه و باروت] ─────────────────────── حرارتِ لوله‌های شوک‌حرارتی فضای دالان را مثل کوره داغ کرده بود، اما پسربچه فقط سوزش سرمای عجیبی را حس می‌کرد که از بازوهای مرد جوان به تن نحیفش تراوش می‌کرد. «آتش!» دستور سرجوخه با غرش کرکننده‌ای همراه شد. پرتوهای سرخ و ناپایدار پلاسما هوا را شکافتند و خطوطی کورکننده روی دیواره‌های فلزی انداختند. پسربچه از وحشت چشم‌هایش را بست؛ در سلول انفرادی یاد گرفته بود که این نورها یعنی درد، یعنی سوختن بافت‌های تازه ترمیم‌شده. تنش را جمع کرد و منتظر برخورد شد. اما ضربه‌ای نیامد. تنها صدایی که شنید، ترق‌ترقِ سهمگین و سپس انجماد مایعی غلیظ بود. پسربچه لای پلک‌هایش را به زحمت باز کرد. دیواری از جوهرِ سیاه و سیال در چند سانتی‌متری صورتش قد کشیده بود. پرتوهای حرارتی به این سد قیرگون می‌خوردند و به جای عبور، در چرخش‌های حلزونیِ جوهر بلعیده و خاموش می‌شدند؛ بوی زننده‌ای شبیه ذوب شدن موم و سوختن کاغذ کهنه در فضا پیچید. مرد جوان حتی پلک هم نزد. پای راستش را محکم روی کف شیاردار دالان کوبید. جوهرِ محافظ در یک آن تغییر شکل داد؛ از یک سپر ایستا به سه شاخه پیچان و تیز تبدیل شد که مثل نیزه‌هایی سیاه در امتداد زمین خزیدند. «پراکنده بشید! سیستم دفاعی ناشناخته‌ست، از—» جملهٔ فرمانده گارد در گلویش شکست. تیغه‌های جوهری به پایه‌های سلاح‌های سنگین اصابت کردند. مرد جوان نیازی به ریختن خون نداشت؛ جوهرش نه فقط زره‌ها، بلکه مفصل‌های مکانیکی زره‌پوشان را پر و قفل کرد. جرقه‌های آبی‌رنگ از کلاه‌خودها بیرون زد و پنج سرباز سنگین‌اسلحه مثل مجسمه‌های بی‌حرکت به زانو درآمدند. مرد جوان در حالی که پسربچه را با دست چپ محکم نگه داشته بود، با گام‌هایی سبک و فنری از میان گاردِ فلج‌شده گذشت. دستِ راستش لبهٔ فدورا را روی پیشانی محکم کرد: «محض اطلاعتون، دقتِ شلیکتون بعد از اضافه کار افتضاح می‌شه.» سقف راهرو با لرزشی عمیق غرید. سیستم خودتخریبی محلیِ Site-K فعال شده بود؛ چراغ‌ها از سرخِ ممتد به چشمک‌زن‌های زرد تغییر رنگ دادند و گازهای خنک‌کننده از منافذ سقف به شکل فواره‌های مه به بیرون پاشیدند. پسربچه هنوز در گیجی مفرط دست‌وپا می‌زد. دستش ناخواسته به لولهٔ یکی از کابل‌های قطور کنار دیوار کشیده شد. پوست فلزیِ کابل با تماسی گذرا خاکستر شد؛ جرقه‌های برق با ولتاژ بالا زوزه کشیدند و بخشی از سقف بتنی درست بالای سرشان ترک خورد. پسربچه با وحشت ناله کرد و دستش را پس کشید: «خرابش کردم...» مرد جوان بدون اینکه سرعت قدم‌هایش را کم کند، نگاه زیرچشمیِ کجی به او انداخت. لحنش عاری از خشم بود، بیشتر رگه‌ای از شیطنت و تحسینِ پنهان داشت: «اتفاقاً تخریب دکوراسیونِ این آشغال‌دونی دقیقاً توی برنامه‌م بود. فقط اگه زحمتی نیست، این کار رو روی کتفِ چپ من امتحان نکن؛ کت و شلوارم سفارشی دوزیه.» به تقاطعِ نهایی تونل فرار رسیدند؛ جایی که دریچهٔ فن‌های عظیم تخلیه هوا به سمت فاضلاب‌های بیرونی باز می‌شد. پره‌های فولادی با سرعتی سرسام‌آور می‌چرخیدند و خروج را ناممکن می‌کردند. مرد جوان روبه‌روی پره‌های چرخان ایستاد. بازوی پسربچه را کمی آزاد کرد و به پره‌های فولادی اشاره کرد: «خب جوجه... وقتشه نشون بدی چرا امپراتوری حاضر بود یه ارتش رو برای قفل نگه داشتنت فدا کنه. اون فن؟ یه دستی بهش بکش.» پسربچه با تردید به پره‌های غول‌پیکر نگاه کرد. ضربان قلبش در گوش‌هایش می‌کوبید... ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
‌ ‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ [ خرد شو...]‌ ‌ ─────────────────────── باد خنکی از میان پره‌های غول‌پیکر هواکش هجوم می‌آورد و بوی نم و لجنِ کهنه می‌داد. غرش تیغه‌های فولادی—که مثل یک چرخ‌گوشتِ عظیم در تاریکی زوزه می‌کشیدند—نفس پسربچه را بند آورده بود. مرد جوان _همان که خودش را دان معرفی کرده بود_ به این آزمایشگاه نیامده بود که قهرمان‌بازی در بیاورد؛ آمده بود همه‌چیز را با خاک یکسان کند. اما حالا، در میانِ دود و فلزِ در حال ذوب، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، آن پیکر کوچک و لرزان کنار دستش بود. فرار از این دخمه، کابوسی بود که هر لحظه ممکن بود هردوشان را به کام مرگ بکشد. دان: «زود باش، جوجه. آژیرها دروغ نمی‌گن.» صدای دان برخلافِ آشوبِ محیط، محکم بود. دستِ پوشیده از جوهر سیاهش، ثابت و استوار پشت کمر پسربچه قرار داشت. پسربچه پاهای برهنه‌اش را روی کفِ سرد دالان می‌کشید. عضلاتش از ترس قفل شده بودند. او را سال‌ها در محفظه‌های شیشه‌ای حبس کرده و مثل یک سلاح زنده پرورانده بودند. وحشت از اینکه واقعاً به همان ابزارِ دست‌سازِ امپراتوری تبدیل شود، گلویش را می‌فشرد. حالا دان از او می‌خواست دقیقاً همان نیروی مرگبار را بیدار کند. پسربچه با دندان‌هایی که به هم می‌خوردند نالید: «نمی‌تونم... کنترلش کنم...» دان با دو انگشت، لبه‌ی کلاه فدورایش را پایین آورد. نیشخندِ کمرنگی زد: «کی گفت کنترلش کنی؟ فقط لمسش کن. بذار اون گرسنگیِ درونت کار خودشو بکنه.» پسربچه نگاهش را از تیغه‌های مرگبار گرفت و به چارچوب چدنیِ هواکش دوخت. دست‌های لاغر و رنگ‌پریده‌اش را جلو برد. رگ‌های تیره‌اش زیر پوست نبض می‌زدند. دوباره همان لرزشِ شوم از عمق استخوان‌هایش جوشید؛ پیوندهایی که درون خونش زوزه می‌کشیدند تا هر ماده‌ای را به خاکستر تبدیل کند. کف هر دو دستش را به دیواره‌ی سرد و چدنیِ محفظه کوبید. صدای ضربه نیامد. فقط جرقه‌ای خاکستری و کدر در تاریکی جهید. طنینِ هولناک—شبیه خرد شدن شاخه‌های خشکِ یخ‌زده زیر پا—در زوزه‌ی موتور پیچید. از زیر پوستِ سرانگشتانِ پسربچه، خطوطِ خاکستری با سرعتی باورنکردنی روی دیواره دویدند. فلزِ سخت زنگ نزد؛ بلکه در یک چشم به هم زدن، مثل چوبِ کرم‌خورده از درون وا رفت. پسربچه در ذهنش غرید: «خرد شو...» سیاهی و پوسیدگی از دیواره به تیغه‌ها سرایت کرد. پره‌ها در اوجِ چرخش ناگهان مثل شیشه‌های پوسیده در هم شکستند و ابری از گرد و غبارِ خاکستری در باد پخش شد. کلِ سازه‌ی چند تنیِ تهویه با غرشی خفه، روی زمین فرو ریخت. راه باز شده بود؛ شکافی تاریک و لغزنده رو به هوای آزاد. پسربچه تلوتلو خورد. سوزش شدیدی در دستانش پیچید و زانوهایش خالی شدند. دان بدون معطلی بازوی او را گرفت و بالا کشید؛ حرکتی سریع و غریزی. پسربچه ناخودآگاه از ترس با دست آزدش مچ دان را چنگ زد، تماس مستقیم بود و عطش نابودکردن از سر انگشتان پسرک کامل فرو ننشسته بود، دست دان علارغم محافظت جوهرش شروع به خشک شدن کرد. پسر با وحشت دستش را پس کشید. اما دان اورا رها نکرد ، زمان برای هیچ‌چیز نبود. ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
Atom Music Audio04 Deliverance.mp3
زمان: حجم: 3.9M
🎧 [OPERATIONAL AUDIO // نبضِ میدان نبرد] هدفون‌ها را بگذار،صدایش را کم کن، چشم‌هایت را بر دنیای بیرون ببند و به قلبِ آشکاروس قدم بگذار. آماده‌ای؟ شروع کن. @The_Walking_Cemetry
⚠️ کانال ارتباطی فرکانس ناشناس فعال شد. شهروندان محترم و اعضای مقاومت؛ نظارت سیستمِ مرکزی روی این ترمینال موقتاً بای‌پس (مسدود) شده. اگه نقدی، تئوری توطئه‌ای، یا پیش‌بینی‌ای درباره سرنوشت کاراکترها دارید این تنها فرکانسیه که ردپاتون در اون ثبت نمی‌شه. از باگ‌های داستان بگید، حدس‌هاتون رو لو بدید و انتقاد کنید یا فقط هرچی توی گلوتون گیر کرده رو بریزید بیرون. سیگنال کاملاً ناشناسه و تنها معمار داستان صداتون رو می‌شنوه. 🔗 ارسال داده‌های رمزگذاری‌شده
با زدن دکمه دیدگاه زیر هر پارت میتونید ری‌اکشن هاتون رو ثبت کنید. منتظر واکنش هاتون هستیم🥰
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ [ حوضچه‌های لایه ۴] ─────────────────────── جوهر دور بخش آسیب دیده دستش پیچ و تاب خورد ، غلیظ تر از پیش. در حالی که پسربچه را به سمت شیبِ خروجی هدایت می‌کرد، زیر لب گفت: «بد نبود. حتی تمیزتر از چیزی که فکر می‌کردم.» سپس هر دو، بدونِ نگاه کردن به پشت سر، به دلِ تاریکیِ بیرون سر خوردند . خروجی مجرا به «حوضچه‌های تصفیه» در لایهٔ چهار باز می‌شد. اینجا محلِ انباشتِ زباله‌های سمی بود؛ حوضچه‌هایی بزرگ و بتنی که پر از مایعی لزج و سیاه بودند. از سقفِ بلند و بتنی‌اش، لوله‌های پوسیده‌ای عبور می‌کرد که مدام چرک و اسید روی سطحِ مایعِ حوضچه‌ها می‌چکید. بویِ تندِ شیمیایی و آهنِ زنگ‌زده، فضا را سنگین کرده بود. پسربچه به‌سختی روی پاهایش بند بود. هوای آزاد برای ریه‌هایی که سال‌ها جز گازهای تصفیه‌شدهٔ آزمایشگاه چیزی نچشیده بودند، بیش از حد تند و واقعی به نظر می‌رسید. تمام تنش از دردِ تخلیهٔ قدرت می‌سوخت، دیگر رمقی برای حرف زدن نداشت؛ سال‌ها دستور شنیدن و تن دادن به آزمایش‌ها، حرف زدن را برایش سخت میکرد. حالا تنها واکنشش، چشم‌های هراسانی بود که سایه‌به‌سایه همراه نجات‌دهنده‌اش حرکت می‌کرد. ناگهان، یک نقطهٔ سرخِ کوچک، درست روی سینهٔ دان نشست. 《شناسایی شد: سوژهٔ حاملِ جوهر کهن—گورستان متحرک. ردهٔ اولویت: کشتار در صورت مقاومت. آتش》 صدای شلیک، شبیه شکافتن ورقه‌ای ضخیم از فولاد، سکوت را شکست. گلوله‌ای سنگین و داغ از دلِ تاریکیِ روبرو شلیک شد. دان در کسری از ثانیه، پسربچه را به سمتِ خودش کشید و به گوشه‌ای پرت کرد. جوهر سیاه از منافذ پوستِ بازویش بیرون جهید و مثل چند لحظه قبل سپری چرخان و خروشان پیش رویش قد کشید. برخورد گلوله با دیوارهٔ جوهری صدایی خشک و سهمگین داشت. اما اینبار ضربه و حرارت انفجاریِ گلوله آن‌قدر مهیب بود که خطوط جوهر را شکافت. صدای خرد شدن استخوانی از زیر لباس تیرهٔ دان بلند شد؛ ضربه او را چند قدم به عقب پرتاب کرد. پارچهٔ سوخته‌اش جزغاله شد و بوی گوشتِ سوخته با عطر تلخ و تندِ مرکب داغ در هم آمیخت. پسربچه با وحشت روی زمین سُر خورد. چشم‌هایش قفل شده بود روی پهلوی دان؛ جایی که خون، روی پارچهٔ پالتو پخش می‌شد. «تـ... تیر خوردی؟!» دان اخم کرد، انگشتان دست چپش برای لحظه‌ای منقبض و مشت شدند. دست سالمش را با سرعت زیر لبهٔ لباس برد؛ رشته‌های جوهر زنده مثل بخیه‌هایی لزج روی زخم شکافته کشیده شدند تا فوران خون را ببندند. سپس با دو انگشت لبهٔ فدورایش را پایین‌تر کشید تا سایهٔ کلاه، رنگ‌پریدگیِ دردناکِ چهره‌اش را بپوشاند. «چیزی نیست، جوجه. فقط یه خوش‌آمدگوییِ بد قلق بود.من سخت جون تر از این حرفام!» صدای دان کمی لرزید، اما سعی کرد محکم به نظر برسد. او نمی‌خواست پسرک ترسش را ببیند. نمی‌خواست فکر کند که او هم قرار است مثل بقیه از بین برود. در این لحظه، امنیتِ پسربچه برایش مهم‌تر از زخمی بود که تمام وجودش را می‌سوزاند. پشت ستون‌های مخروبه، دست‌کم شش زره‌پوش گارد ویژه با سپرهای متحرک و سلاح‌های سنگین پیش می‌آمدند. فردی که شلیک کرده بود دوباره فریاد زد تا آماده شلیک دیگری بشوند. ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ [ گلوله سرخ ] ─────────────────────── پسر خودش را محکم به لوله‌ی زنگ‌زده‌ی پشت سرش چسبانده بود. زبریِ پوسته‌ی فلز در استخوان کِتفش فرو می‌رفت، اما دردی حس نمی‌کرد؛ تمام هوش و حواسش در چشم‌هایش جمع شده بود. بوی گسِ اوزون و لجن، ته گلویش را می‌سوزاند. برای او، در تمام دوران حبسش در بخش عمیق آزمایشگاه، این زره‌پوش‌ها همیشه کابوسِ بی‌نقص و شکست‌ناپذیر بودند. اما حالا چیزی در نگاه آن‌ها درست نبود؛ زره‌پوش‌ها هول شده بودند. «میدانِ مهار رو باز کنید! مگه کوری؟ تفنگِ طلسم‌شکن رو پر کن!» صدای سربازی که پشت ستون سنگی سنگر گرفته بود، از وحشت دورگه شده بود. لوله‌ی سلاحش از شدت لرزش دست به لبه‌ی سنگ می‌خورد. این همان سلاحِ لوله‌بلند و سیاهی بود که چند لحظه پیش جرقه‌ای سرخ از دهانه‌اش بیرون جهیده و پهلوی دان را مثل پارچه‌ی کهنه دریده بود. سربازِ کناری با دستپاچگی سپرش را جلو کشید و به دهانه‌ی دالان نگاه کرد: «فرمانده گفت این نمونه‌ی نحس نباید دست کسی بیفته. شلیک کن لعنتی!» رن در تاریکی منقبض شد. «نمونه‌ی نحس...» کلمات مثل قطره‌های اسید روی مغزش چکیدند. او خودش نمی‌دانست کیست، اما امپراتوری می‌دانست؛ و همین باعث شده بود این همه چکمه و آهن به لایه‌ی منفی چهار هجوم بیاورند. سرباز سومی داد زد: «بهش نزدیک نشید! دستش پر از جوه...» «خیلی حرف می‌زنید.» صدای دان بود. نه داد زد و نه حتی از جایش تکان خورد. پشت ستون ایستاده بود، دست سالمش را روی پهلوی شکافته‌اش نگه داشته بود. قطره‌های خون از لای انگشتانش می‌چکید، اما در تاریکی لجن‌ها، خون تنها چیزی نبود که به زمین می‌ریخت. رگه‌هایی تیره و روغنی، بی‌صدا و مثل مارهای گرسنه، روی لایه‌ی خیسِ بتن راه باز کرده بودند و خط کشیده بودند؛ دان از همان لحظه‌ای که تیر خورد، جوهرش را به خوردِ پی و ریشه‌ی این دخمه داده بود. دان پوزخندی زد که رگه‌های خفه‌ای از دندان‌قروچه داشت: «اگه می‌خواید منو بگیرید، باید یه ارتشِ واقعی بیارید، نه این چند تا اسباب‌بازیِ کهنه...» فرمانده لوله‌ی تفنگ جادوشکن را جلو کشید، نور سرخِ مرگباری دور دهانه‌ی سلاح حلقه زد، آماده برای شلیک مرگبار دیگر. دان لبه‌ی فدورایش را پایین داد و چکمه‌اش را به زمین کوبید: «غرق شید.» زمین زیر پای شش زره‌پوش ناگهان خالی شد. بتن مخروبه‌ی کف راهرو، که جوهرِ نفوذکرده تمام استحکامش را از درون جویده بود، با صدای خرد شدنی مهیب فروریخت. لجن‌های کف مخزن دهان باز کردند، اما پیش از آنکه کسی فرصت شلیک یا جیغ کشیدن پیدا کند، از درون شکاف‌ها ده‌ها سنبله و تیغه‌ی نوک‌تیز از جنس جوهر خشک و صیقلی مثل خارهای شیشه‌ای بالا جهیدند! *کرانچ!* سپرها تا شدند. تفنگ جادوشکن با تیغه‌ای سیاه به دو نیم شد و جرقه زد. خارهای دندانه‌دار چکمه‌ها و مفاصل زره‌ها را سوراخ کردند و شش سرباز را در کسری از ثانیه، مثل حشرات خشک‌شده در قفسه‌ای از آهن و جوهر منجمد، به ستون‌های فروریخته دوختند. سکوت سنگینی توی هوا معلق ماند؛ فقط شرشرِ لجن و بوی باروتِ سوخته بود. پسربچه نفسش در سینه گره خورده بود. با چشم‌هایی گشاد به دان نگاه کرد. مردی که چند ثانیه پیش انگار داشت از پا درمی‌آمد، حالا با همان خونسردیِ کج و تمسخرآمیزش ایستاده بود؛ هرچند رنگ پوستش زیر نورِ کدر تونل، خاکستری‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. آژیرهای لایهٔ منفی ۴ با زوزه‌ای کرکننده فلز و بتن را به لرزه درآورده بودند. دان معطل نماند؛ پیش از آنکه سروکله نیرو های پشتیبان پیدا شود، مچ دست پسربچه را گرفت و او را با شتاب به دهانه‌ی دالان زباله‌ها کشید... ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ [ تک‌تیرانداز ] ─────────────────────── چکمه‌های دان در لجن سیاه لایهٔ منفی چهار فرو می‌رفت و گام‌هایش با لنگیدنی آشکار سنگین‌تر می‌شد، اما زبانش هنوز تیز می‌چرخید. از لای دندان‌هایی که از شدت تیر کشیدن دنده‌ها به هم قفل شده بودند، خنده‌ای کوتاه بیرون زد: «باید توی قرارداد بعدیم قیدش کنم… دویدن با پهلوی سوراخ، حقوق اضافه داره!» پسر سایه‌به‌سایهٔ او می‌دوید. پاهای برهنه‌اش روی گل‌ولای چسبنده لیز می‌خورد و عضلاتش از سرما و شوک می‌لرزید.درک شوخی از دهان مردی که از پهلویش خون می‌چکید، بیشتر از لجن‌های یخیِ زیر پایش مغزش را به شوک می‌برد. همه‌چیز این دنیای بیرون زیادی پرصدا، گزنده و بی‌رحم بود و کف دست‌های زخم‌خورده‌اش از نبض وحشت و قدرتِ خفته، تیر می‌کشیدند. تا چند ساعت پیش، دنیای او فقط بوی تند الکل، دیواره‌های شیشه‌ای و چشم‌هایی بود که او را «تکه‌ای سلاح» می‌دیدند. حالا تنها چیزی که در تاریکی به آن چنگ زده بود، رد چکمه‌های دان و قطره‌های خونی بود که از لای انگشتانش به لجن می‌چکید. فرصت نفس کشیدن حتی به ده ثانیه هم نرسید. ویــژ… بوم! سقف کوتاه و زنگ‌زدهٔ دالان در یک لحظه زیر انفجار نوری فسفری و خیره‌کننده تکه‌تکه شد. منورهای شلیک‌شده، لجن تیره و فلزات پوسیده را مثل باتلاقی زهرآلود و درخشان آشکار کردند. پسر دستش را سپر چشمانش کرد، اما آنچه دید او را میخکوب کرد. راه فرار بسته شده بود. در دهانهٔ خروجی، دو غول مثل دیواری متحرک از فولاد سیاه و کتیبه‌های سرخ قد برافراشته بودند؛ تایتان‌های گارد امپراتوری. هیبت‌هایی چهارمتری که زره سنگینشان زیر طلسم‌ها با نوری شبیه خون منجمد می‌تپید. یکی تبری پهن‌تر از قد یک مرد روی شانه داشت و دیگری نیزه‌ای بلند از چدن خام. زمین زیر گام نیزه‌دار لرزید و موج لجن را تا زانوی آن‌ها بالا زد. صدای غول از پشت نقابش مثل سایش دو سنگ آسیاب می‌آمد: «توقف! گورستان متحرک… نمونهٔ پالیمپسست دارایی امپراتوری است. زانو بزن تا مرگت طولانی نشه.» دان در جایش ایستاد. لجن زیر پایش شلپ تندی کرد. وحشت از چشمان پسرک فریاد میزد، دان او را به پشت پالتوی غبارگرفته‌اش هل داد. تن پسر به وضوح میلرزید و از لای لب‌های کبودش، زمزمه‌ای خفه و التماس‌آمیز بیرون پرید: «بر… برنمی‌گردم.» دان دست سالمش را بالا برد، لبهٔ فدورا را با دو انگشت به عقب هل داد و با نگاهی تحقیرآمیز به کوه‌های آهنی خیره شد: «نمونه؟ واژه‌نامهٔ آکادمی‌تون همین‌قدر فقیره؟ بعدشم رفیق، زانو زدن پالتوی ما رو چروک می‌کنه. من به ظاهرم حساسم!» با همین جمله کوتاه به پسر اطمينان داد که اورا رها نخواهد کرد. تایتان دوم تبرش را در هوا چرخاند و صدای شکافتن باد زوزه‌ای مرگبار کشید: «تیکه‌تیکه‌ت می‌کنیم!» درست وقتی تبر اوج گرفت تا بر فرق سرشان فرود بیاید، ناله‌ای شبیه شلاق باد از میان شبکه‌های سقف آمد. تق! شلیک تک‌تیرانداز. نوری باریک و سربی در هوا شیار کشید و دقیقاً در درز میان زره گردن و کلاه‌خود تایتان نشست. سنگ طلسم با ترق مهیبی متلاشی شد و دودی خاکستری برخاست. غول با نعره‌ای گوش‌خراش تعادلش را از دست داد و دو گام سنگین عقب رفت. دان حتی سرش را بالا نیاورد. فقط نیشخند تخس و آشنایش روی لبش برگشت: «سالیس نازنین… زاویهٔ شلیکت همیشه کارو درمیاره! شک ندارم الان سر و کله کارترم پیدا میشه!» هنوز پژواک تفنگ در دالان بود که از پشت سرشان صدای خرد شدن بتن و نعره‌ای مهارنشدنی بلند شد. گرومب! دیوار دفاعی پشت سر فرو ریخت و مردی با جثه‌ای غول‌پیکر و پوستی که با فعال شدن موهبتش به سختی گرانیت سیاه شده بود، دستهٔ سربازان تعقیب‌کننده را با یک ضربهٔ سهمگین عقب راند. صدایش در دالان پیچید: «دان! موس‌موس نکن! دو دقیقهٔ دیگه بیشتر نمی‌تونم نگهشون دارم، بزن بیرون!» اما راه بیرونی نمانده بود. تایتان تبردار نعره‌ای کشید و هستهٔ جادویی سینه‌اش دوباره سرخ شد. نیزه‌دار با شتابی باورنکردنی نوک نیزه‌اش را به سمت سینهٔ دان نشانه رفت. سالیس از زاویهٔ شلیک خارج شده بود و کارتر زیر فشار موج دوم زره‌پوش‌ها محاصره شده بود. دیوارهای بتنی دالان به تلهٔ مرگ تبدیل شده بودند. ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
Atom Music Audio10 Battle Cry.mp3
زمان: حجم: 2.6M
🎧 [OPERATIONAL AUDIO // نبضِ میدان نبرد] هدفون‌ها را بگذار،صدایش را کم کن، چشم‌هایت را بر دنیای بیرون ببند و به قلبِ آشکاروس قدم بگذار. آماده‌ای؟ شروع کن. @The_Walking_Cemetry
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ [ مرثیه‌ای از جوهر] ─────────────────────── بن‌بستِ مرگ. هوا از بوی ازون سوخته و گوگرد سنگین شده بود و رگبار گلوله‌های سالیس در غبار و دود به خاموشی می‌رفت. هستهٔ مانا در سینهٔ تایتان تبردار، مثل چشمی غول‌آسا و خون‌گرفته زوزه کشید و زمین زیر پایشان از شتاب نعرع اش دهان باز کرد. در چندقدمی آن‌ها، تایتان نیزه‌دار تیرک پولادینش را مستقیم به‌سمت پهلوی سوراخ‌شدهٔ دان نشانه رفت؛ شلیکی که قرار بود گوشت و استخوانشان را به دیوارهٔ تونل بدوزد. دان سر چرخاند. خون از کنج لبش راه باز کرده بود و زیر پلک‌هایش سایه‌ای از مرگ نشسته بود. پوزخندی کم‌رمق زد، کوششی خسته‌کننده برای نقاب همیشگی‌اش: «می‌بینی جوجه؟ رفقای من از تو هم بی‌اعصاب‌ترن.» اما پوزخند به ثانیه‌ای نرسیده یخ زد و فرو ریخت. چیزی در چشمان دان شکست. برقی از اندوهی کورکننده و کهن در مردمک‌هایش نشست؛ اندوه مردی که می‌داند برای خریدن چند دقیقه زندگی، باید تکه‌ای از قلبش را در آتش خاکستر کند. خطوط چهره‌اش لرزیدند، لب‌هایش بی‌صدا جمع شدند و با زمزمه‌ای که گویی از انتهای گوری تاریک بیرون می‌آمد، رو به تاریکی دالان لب زد: «بعضی وقتا… مجبوری یه تیکه از قلبت رو بذاری کنار تا بتونی رد شی.» پیش از آنکه پسر کلمات را بفهمد، دان دست آزادش را مشت کرد و پیراهنش را با خشونتی جنون‌آمیز درید. پارچه شکافت. روی پوست کبود سینه و استخوان ترقوه‌اش، خطوط کالیگرافی کهن و تتوهای سیاه مثل ریشه درخت با ضربان نامنظم نبضش می‌سوختند و منبسط می‌شدند. دان بی‌هیچ تردیدی، پنجه‌هایش را در سینهٔ خود فرو برد! صدای پاره‌شدن گوشت در غرش آهن تایتان‌ها گم شد. دندان‌های دان تا مرز خردشدن روی هم فشرده شدند. اما فریاد نزد؛ فقط نفسی جهنمی از لای لب‌هایش بیرون پاشید. به‌جای خون گرم، فورانی از جوهری غلیظ، کهنه و قیرگون از شکاف سینه‌اش زبانه کشید. با خروج جوهر، رنگ از رخسار دان پرید؛ نگاهش در کسری از ثانیه تهی و شیشه‌ای شد، گویی ساختمانی باشکوه از یادها و نام‌ها در اعماق ذهنش ناگهان فروریخته بود. دان با لبی لرزان و صدایی که پسر به‌سختی شنید، نالید: «فقط… اسمتو یادم نره… لعنتی، اسمت چی بود؟» التماسش در هوا معلق ماند؛ جوابی نبود. آن بخش از وجودش برای همیشه خاکستر شده بود. جوهر در هوا منجمد شد و فرم گرفت: شبحی بلندبالا، بی‌چهره و صیقلی، پوشیده در ردایی از پرهای جوهریِ ازهم‌گسیخته که بوی نمورِ خاطرات سوخته از آن برمی‌خاست. حضورش سنگین و مرثیه‌وار بود، مثل سایهٔ عزیزی که دیگر هرگز بازنمی‌گردد. تایتان نیزه‌دار حمله برد. ستون سنگین مهارناپذیر شلیک شد، اما درست از میان کالبد شبح رد شد—انگار از مه گذشت. در همان آن، آستین‌های شبح گشوده شدند؛ دهه‌ها زنجیر جوهری با وزوز تلخ مانا بر هوا تازیانه کشیدند، دست‌وپای تایتان چندتنی را قفل کردند و با نیرویی ناممکن، هیولای فلزی را چرخاندند و به بدنهٔ تایتان تبردار کوبیدند! *شرااااق!* فلز زیر بار ضربه شکافت. تایتان تبردار در تقلایی هولناک تبر غول‌آسایش را پایین آورد و شانهٔ شبح را درید. جوهر سیاه روی زمین ریخت و محو شد، اما شبح پس ننشست؛ پنجه‌اش مثل تیغهٔ فولاد از زره نفوذ کرد و مستقیماً هستهٔ جادویی را در چنگ گرفت و مچاله کرد. انفجار مانا کورکننده بود. موج گرما و ترکش، تایتان‌ها را تکه‌تکه در لجن‌های دهلیز پرت کرد و دیوارهٔ سمت راست را شکافت—تنها راه باریکی به اعماقِ دخمه‌های کور باز شد. اما بهای این رهایی، سنگین‌تر از تاب دان بود. شبح، رو به تحلیل می‌رفت؛ ذرات جوهرش مثل خاکستری سرد در هوا پخش می‌شدند. پیش از محو شدن، شبحِ بی‌صورت سرش را به‌آرامی به‌سمت دان خم کرد. دستِ کم‌رنگ‌شده‌اش در هوا معلق ماند، شبیه نوازشی ناتمام بر پیشانی دان... و ناگهان در خلاء ناپدید شد. دان تاب نیاورد. زانوهایش زیر وزن تهی‌شدن شکست و با ضربه‌ای خفه در لجن‌ها افتاد؛ سرش خمیده، پهلوی سوراخ، سینه‌اش خالی از خاطره و چشمانش بی‌سو به دست‌های لرزانش خیره مانده بود. ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]