eitaa logo
𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 | گورستان متحرک
25 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
🌑 حافظه‌ای سوخته در شهری از خاکستر. 🧬 پروژه‌ی «معمار خاکستر» | روایتِ مرزهایِ فروپاشیده. 🏛 از سرداب‌هایِ آهنین تا سیاهیِ مطلقِ امپراتوری. [ لینکِ شروعِ داستان : https://eitaa.com/The_Walking_Cemetry/14]
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ [ تک‌تیرانداز ] ─────────────────────── چکمه‌های دان در لجن سیاه لایهٔ منفی چهار فرو می‌رفت و گام‌هایش با لنگیدنی آشکار سنگین‌تر می‌شد، اما زبانش هنوز تیز می‌چرخید. از لای دندان‌هایی که از شدت تیر کشیدن دنده‌ها به هم قفل شده بودند، خنده‌ای کوتاه بیرون زد: «باید توی قرارداد بعدیم قیدش کنم… دویدن با پهلوی سوراخ، حقوق اضافه داره!» پسر سایه‌به‌سایهٔ او می‌دوید. پاهای برهنه‌اش روی گل‌ولای چسبنده لیز می‌خورد و عضلاتش از سرما و شوک می‌لرزید.درک شوخی از دهان مردی که از پهلویش خون می‌چکید، بیشتر از لجن‌های یخیِ زیر پایش مغزش را به شوک می‌برد. همه‌چیز این دنیای بیرون زیادی پرصدا، گزنده و بی‌رحم بود و کف دست‌های زخم‌خورده‌اش از نبض وحشت و قدرتِ خفته، تیر می‌کشیدند. تا چند ساعت پیش، دنیای او فقط بوی تند الکل، دیواره‌های شیشه‌ای و چشم‌هایی بود که او را «تکه‌ای سلاح» می‌دیدند. حالا تنها چیزی که در تاریکی به آن چنگ زده بود، رد چکمه‌های دان و قطره‌های خونی بود که از لای انگشتانش به لجن می‌چکید. فرصت نفس کشیدن حتی به ده ثانیه هم نرسید. ویــژ… بوم! سقف کوتاه و زنگ‌زدهٔ دالان در یک لحظه زیر انفجار نوری فسفری و خیره‌کننده تکه‌تکه شد. منورهای شلیک‌شده، لجن تیره و فلزات پوسیده را مثل باتلاقی زهرآلود و درخشان آشکار کردند. پسر دستش را سپر چشمانش کرد، اما آنچه دید او را میخکوب کرد. راه فرار بسته شده بود. در دهانهٔ خروجی، دو غول مثل دیواری متحرک از فولاد سیاه و کتیبه‌های سرخ قد برافراشته بودند؛ تایتان‌های گارد امپراتوری. هیبت‌هایی چهارمتری که زره سنگینشان زیر طلسم‌ها با نوری شبیه خون منجمد می‌تپید. یکی تبری پهن‌تر از قد یک مرد روی شانه داشت و دیگری نیزه‌ای بلند از چدن خام. زمین زیر گام نیزه‌دار لرزید و موج لجن را تا زانوی آن‌ها بالا زد. صدای غول از پشت نقابش مثل سایش دو سنگ آسیاب می‌آمد: «توقف! گورستان متحرک… نمونهٔ پالیمپسست دارایی امپراتوری است. زانو بزن تا مرگت طولانی نشه.» دان در جایش ایستاد. لجن زیر پایش شلپ تندی کرد. وحشت از چشمان پسرک فریاد میزد، دان او را به پشت پالتوی غبارگرفته‌اش هل داد. تن پسر به وضوح میلرزید و از لای لب‌های کبودش، زمزمه‌ای خفه و التماس‌آمیز بیرون پرید: «بر… برنمی‌گردم.» دان دست سالمش را بالا برد، لبهٔ فدورا را با دو انگشت به عقب هل داد و با نگاهی تحقیرآمیز به کوه‌های آهنی خیره شد: «نمونه؟ واژه‌نامهٔ آکادمی‌تون همین‌قدر فقیره؟ بعدشم رفیق، زانو زدن پالتوی ما رو چروک می‌کنه. من به ظاهرم حساسم!» با همین جمله کوتاه به پسر اطمينان داد که اورا رها نخواهد کرد. تایتان دوم تبرش را در هوا چرخاند و صدای شکافتن باد زوزه‌ای مرگبار کشید: «تیکه‌تیکه‌ت می‌کنیم!» درست وقتی تبر اوج گرفت تا بر فرق سرشان فرود بیاید، ناله‌ای شبیه شلاق باد از میان شبکه‌های سقف آمد. تق! شلیک تک‌تیرانداز. نوری باریک و سربی در هوا شیار کشید و دقیقاً در درز میان زره گردن و کلاه‌خود تایتان نشست. سنگ طلسم با ترق مهیبی متلاشی شد و دودی خاکستری برخاست. غول با نعره‌ای گوش‌خراش تعادلش را از دست داد و دو گام سنگین عقب رفت. دان حتی سرش را بالا نیاورد. فقط نیشخند تخس و آشنایش روی لبش برگشت: «سالیس نازنین… زاویهٔ شلیکت همیشه کارو درمیاره! شک ندارم الان سر و کله کارترم پیدا میشه!» هنوز پژواک تفنگ در دالان بود که از پشت سرشان صدای خرد شدن بتن و نعره‌ای مهارنشدنی بلند شد. گرومب! دیوار دفاعی پشت سر فرو ریخت و مردی با جثه‌ای غول‌پیکر و پوستی که با فعال شدن موهبتش به سختی گرانیت سیاه شده بود، دستهٔ سربازان تعقیب‌کننده را با یک ضربهٔ سهمگین عقب راند. صدایش در دالان پیچید: «دان! موس‌موس نکن! دو دقیقهٔ دیگه بیشتر نمی‌تونم نگهشون دارم، بزن بیرون!» اما راه بیرونی نمانده بود. تایتان تبردار نعره‌ای کشید و هستهٔ جادویی سینه‌اش دوباره سرخ شد. نیزه‌دار با شتابی باورنکردنی نوک نیزه‌اش را به سمت سینهٔ دان نشانه رفت. سالیس از زاویهٔ شلیک خارج شده بود و کارتر زیر فشار موج دوم زره‌پوش‌ها محاصره شده بود. دیوارهای بتنی دالان به تلهٔ مرگ تبدیل شده بودند. ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
Atom Music Audio10 Battle Cry.mp3
زمان: حجم: 2.6M
🎧 [OPERATIONAL AUDIO // نبضِ میدان نبرد] هدفون‌ها را بگذار،صدایش را کم کن، چشم‌هایت را بر دنیای بیرون ببند و به قلبِ آشکاروس قدم بگذار. آماده‌ای؟ شروع کن. @The_Walking_Cemetry
‌ ‌ ‌ 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ══════════ ✦ ══════════ ‌ ‌ ‌ ‌ [ مرثیه‌ای از جوهر] ─────────────────────── بن‌بستِ مرگ. هوا از بوی ازون سوخته و گوگرد سنگین شده بود و رگبار گلوله‌های سالیس در غبار و دود به خاموشی می‌رفت. هستهٔ مانا در سینهٔ تایتان تبردار، مثل چشمی غول‌آسا و خون‌گرفته زوزه کشید و زمین زیر پایشان از شتاب نعرع اش دهان باز کرد. در چندقدمی آن‌ها، تایتان نیزه‌دار تیرک پولادینش را مستقیم به‌سمت پهلوی سوراخ‌شدهٔ دان نشانه رفت؛ شلیکی که قرار بود گوشت و استخوانشان را به دیوارهٔ تونل بدوزد. دان سر چرخاند. خون از کنج لبش راه باز کرده بود و زیر پلک‌هایش سایه‌ای از مرگ نشسته بود. پوزخندی کم‌رمق زد، کوششی خسته‌کننده برای نقاب همیشگی‌اش: «می‌بینی جوجه؟ رفقای من از تو هم بی‌اعصاب‌ترن.» اما پوزخند به ثانیه‌ای نرسیده یخ زد و فرو ریخت. چیزی در چشمان دان شکست. برقی از اندوهی کورکننده و کهن در مردمک‌هایش نشست؛ اندوه مردی که می‌داند برای خریدن چند دقیقه زندگی، باید تکه‌ای از قلبش را در آتش خاکستر کند. خطوط چهره‌اش لرزیدند، لب‌هایش بی‌صدا جمع شدند و با زمزمه‌ای که گویی از انتهای گوری تاریک بیرون می‌آمد، رو به تاریکی دالان لب زد: «بعضی وقتا… مجبوری یه تیکه از قلبت رو بذاری کنار تا بتونی رد شی.» پیش از آنکه پسر کلمات را بفهمد، دان دست آزادش را مشت کرد و پیراهنش را با خشونتی جنون‌آمیز درید. پارچه شکافت. روی پوست کبود سینه و استخوان ترقوه‌اش، خطوط کالیگرافی کهن و تتوهای سیاه مثل ریشه درخت با ضربان نامنظم نبضش می‌سوختند و منبسط می‌شدند. دان بی‌هیچ تردیدی، پنجه‌هایش را در سینهٔ خود فرو برد! صدای پاره‌شدن گوشت در غرش آهن تایتان‌ها گم شد. دندان‌های دان تا مرز خردشدن روی هم فشرده شدند. اما فریاد نزد؛ فقط نفسی جهنمی از لای لب‌هایش بیرون پاشید. به‌جای خون گرم، فورانی از جوهری غلیظ، کهنه و قیرگون از شکاف سینه‌اش زبانه کشید. با خروج جوهر، رنگ از رخسار دان پرید؛ نگاهش در کسری از ثانیه تهی و شیشه‌ای شد، گویی ساختمانی باشکوه از یادها و نام‌ها در اعماق ذهنش ناگهان فروریخته بود. دان با لبی لرزان و صدایی که پسر به‌سختی شنید، نالید: «فقط… اسمتو یادم نره… لعنتی، اسمت چی بود؟» التماسش در هوا معلق ماند؛ جوابی نبود. آن بخش از وجودش برای همیشه خاکستر شده بود. جوهر در هوا منجمد شد و فرم گرفت: شبحی بلندبالا، بی‌چهره و صیقلی، پوشیده در ردایی از پرهای جوهریِ ازهم‌گسیخته که بوی نمورِ خاطرات سوخته از آن برمی‌خاست. حضورش سنگین و مرثیه‌وار بود، مثل سایهٔ عزیزی که دیگر هرگز بازنمی‌گردد. تایتان نیزه‌دار حمله برد. ستون سنگین مهارناپذیر شلیک شد، اما درست از میان کالبد شبح رد شد—انگار از مه گذشت. در همان آن، آستین‌های شبح گشوده شدند؛ دهه‌ها زنجیر جوهری با وزوز تلخ مانا بر هوا تازیانه کشیدند، دست‌وپای تایتان چندتنی را قفل کردند و با نیرویی ناممکن، هیولای فلزی را چرخاندند و به بدنهٔ تایتان تبردار کوبیدند! *شرااااق!* فلز زیر بار ضربه شکافت. تایتان تبردار در تقلایی هولناک تبر غول‌آسایش را پایین آورد و شانهٔ شبح را درید. جوهر سیاه روی زمین ریخت و محو شد، اما شبح پس ننشست؛ پنجه‌اش مثل تیغهٔ فولاد از زره نفوذ کرد و مستقیماً هستهٔ جادویی را در چنگ گرفت و مچاله کرد. انفجار مانا کورکننده بود. موج گرما و ترکش، تایتان‌ها را تکه‌تکه در لجن‌های دهلیز پرت کرد و دیوارهٔ سمت راست را شکافت—تنها راه باریکی به اعماقِ دخمه‌های کور باز شد. اما بهای این رهایی، سنگین‌تر از تاب دان بود. شبح، رو به تحلیل می‌رفت؛ ذرات جوهرش مثل خاکستری سرد در هوا پخش می‌شدند. پیش از محو شدن، شبحِ بی‌صورت سرش را به‌آرامی به‌سمت دان خم کرد. دستِ کم‌رنگ‌شده‌اش در هوا معلق ماند، شبیه نوازشی ناتمام بر پیشانی دان... و ناگهان در خلاء ناپدید شد. دان تاب نیاورد. زانوهایش زیر وزن تهی‌شدن شکست و با ضربه‌ای خفه در لجن‌ها افتاد؛ سرش خمیده، پهلوی سوراخ، سینه‌اش خالی از خاطره و چشمانش بی‌سو به دست‌های لرزانش خیره مانده بود. ═════════ ✦ ═════════ «رنج، کوره‌ای‌ست که فولادِ روح را می‌سازد. ما در میانِ شعله‌ها می‌سوزیم، اما خاکستر نمی‌شویم.» 📬 [SECURE CHANNEL // ارسال بازخورد به مقر] 💬 ┃link: 𝕿𝖍𝖊 𝖂𝖆𝖑𝖐𝖎𝖓𝖌 𝕮𝖊𝖒𝖊𝖙𝖊𝖗𝖞 ┃ [ // ]
Evolving Sound16 Man of War (feat. Denis Surov).mp3
زمان: حجم: 3.4M
🎧 [OPERATIONAL AUDIO // نبضِ میدان نبرد] هدفون‌ها را بگذار،صدایش را کم کن، چشم‌هایت را بر دنیای بیرون ببند و به قلبِ آشکاروس قدم بگذار. آماده‌ای؟ شروع کن. مناسب برای پارت ۷ @The_Walking_Cemetry
‌ ── 🔬 ⟨ 𝐈𝐌𝐏𝐄𝐑𝐈𝐀𝐋 𝐁𝐈𝐎-𝐋𝐎𝐆 ⟩ ──╮ 🏛 بخش: سازمان تحقیقات و اطلاعات امپراتوری ⚠️ سطح دسترسی: فوق‌محرمانه (LEVEL: OMEGA) 📋 کد پرونده: BIO-4583-Ω 🔴 برای دیدن تصویر پرونده کلیلک کنید. ─────────────────────╯ ⎙ سوژه ● نام : دان کارپنتر (Dan Carpenter) ● لقب در گزارش‌ها: گورستان متحرک (The Walking Cemetery) ● هویت احتمالی: تطابق ژنتیکی با آخرین بازمانده خاندان نواکور [نیازمند تایید آزمایشگاهی / پرونده قفل شده] ● سن: ۲۲ سال ● قد: ۱۸۵ سانتی‌متر ● شخصات ظاهری: موهای مشکی پریشان، بدن پوشیده شده با تتو، کلاه فدورا و پالتو بلند چرمی از مشخصه های پوششی اوست، چهره‌ای به شدت گستاخ و غیرقابل کنترل. ⎙ یادداشت رسمی / تحلیل توانایی: سوژه یکی از فراری‌ترین و دردسرسازترین اهداف امپراتوری در سال‌های اخیر است؛ خرابکاری که هیچ زندانی نتوانسته او را نگه دارد و به «کابوس زنده» گاردهای امنیتی تبدیل شده است. بار ها از بند اسارت گریخته است. تمام بدن او با خطوط عجیب و باستانی پوشیده شده؛ جوهری سیاه که به نظر می‌رسد زیر پوستش جریان دارد و کاملاً زنده است! این خطوط هنگام خشم، هیجان یا تمرکز نبرد نبض می‌زنند و جابه‌جا می‌شوند. ● نحوه عملکرد قدرت: جوهر مایع شده در فضا پخش می‌شود و بلافاصله منجمد و سخت می‌گردد؛ او می‌تواند در کسری از ثانیه این جوهر راتیغه‌های بسیار برنده، شلاق یا پنجه‌های مرگبار تبدیل کند. ● بهای جادو: این قدرت رایگان نیست. فعال کردن پتانسیل کامل این جوهر و احضار فرم‌های جهش‌یافته، گوشت و حافظه او را می‌سوزاند. سوژه با هر بار استفاده از حداکثر توانش (فراخوانی مرثیه)، تکه‌ای از گذشته و خاطرات خود را برای همیشه فدا می‌کند. ⎙ وضعیت نهایی: ● اولویت: فقط زنده دستگیر شود! امپراتوری سال‌هاست به دنبال کنترل پتانسیل خونی اوست تا از او یک «سلاح جنگی زنده» بسازد. در صورت درگیری، شلیک به سر و قلب ممنوع است؛ شکستن استخوان‌ها و مهار با غل‌وزنجیر جادویی مجاز است. ‌ ‌‌‌ ‌ ‌────── ◈ ────── ⚠️ هشدار پروتکل: هرگونه درز اطلاعات این پرونده، مجازات اعدام در پی دارد.