eitaa logo
خاکستر زرد''
402 دنبال‌کننده
1هزار عکس
97 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چیا نوشتم د عاخه...
خب راجع به این دو پیام فی الحال جواب بدم (کلی ناشناس هست و واقعا میدونم و شرمندم) 1) نمیدونم بتونم بهش بگم هویت گمشده یا نه... من هیچ وقت هویت و شخصیت واقعیم رو مخصوصا توی بستر مجازی نشون ندادم خیلی کم پیش میاد این اتفاق بیفته که یه پیام یه ''من بودن'' خودش رو به شدت نشون بده حتی اون درد خودش رو به اون شدت نشون نمیده که من مینویسم.. اما بله خودم آگاهم که از بعد از بازه ی زمانی من نتونستم اون حجم از فشاری که روم بودش رو به نحوی کنار بذارم پر از نقاب ، خنده های زورکی ، حال بد و روحیه ی داغون شدم شرایط تا به الان جوری نشد که بتونم به خودم اهمیت بدم و همچنان اون فشاری که بود و هست چند صد برابر شده و من میدونم که گاهی حتی نفس کشیدن فراموشم میشه پس واقعا نمیدونم در جوابت چی بگم رفیق هیچ ایده ای ندارم تا به موفقیت برسم.
خاکستر زرد''
خب راجع به این دو پیام فی الحال جواب بدم (کلی ناشناس هست و واقعا میدونم و شرمندم) 1) نمیدونم بتونم ب
2) اول اینکه باعث افتخاره که متن ها رو میخونی رفیق و راجع بهشون نظر میدی باعث شعف و خوشحالیه برای نویسنده بودن خیلی زودم من هنوز کتابی چاپ نکردم و حتی مثل نویسنده ها تحصیلات در اون رشته رو ندارم... من می نویسم و هیچ چیز به اندازه ی نوشتن حالم رو توصیف نکرده و خودم بودن رو اثبات نکرده من نوشتم چون هیچ کس حاضر نبود و نیست متن هام رو بخونه... خفنی از خودته یکی از غمگین ترین ها ؟ جدی؟ ')
و خیلی پرسیدین چرا به خودم فشار میارم و دارم خودمو داغون میکنم. باید بگم که هیچ چیز به اندازه ی یه جا نشستن من رو عذاب نمیده و این برمیگرده به حرف هایی که از کودکی شنیدم من مجبور بودم حتی اگه حال جسمیم هم مساعد نباشه بلند شم و کمک حال باشم بالاخره شرایط هیچ وقت با ما یار نبوده... و کم کم این عادت تبدیل به سبک زندگی بنده شد ، البته از یک تایمی به بعد هم فقط فشار آوردم تا به بقیه نشون بدم زندم تا اون کسایی که من دوستشون دارم و اهمیت بهشون میدم منو ببینن ... درسته که هنوز در نگاهشون نادیده گرفته میشم اما من تلاش خودم رو کردم حتی اگه سزاش یه روزی مرگ باشه.
میخواین بگین دلتنگ برهان نشدین؟
درود و شب بر همگی خوش؟! فندقای برادرزن چطورن؟
سوال همگیتون در واقع این چند وقت اینکه من خوبم و یا زندم؟
و خب باید بگم سوال جالبیه و به شدت سخت
مراحل جدیدی رو از زندگی شروع میکنم و این قبلا تو یه بازه ای اتفاق می افتاد میدونید مثلا ۳ سال راهنمایی یه دوره ای بود که جدید بود و تموم شد بعد وارد نوجوونی شدیم بعد فلان بعد بسار و حالا به جایی رسیدم که هر ساعت مرحله ی جدیدی برام بازگشایی میشه.
چشامو باز می کردم پشت سیستم بود کرج بودم بیمارستان بودم به خودم میومدم میدیدم نفس هام رو تنظیم میکنم
خیلی گله داشتم نسبت به خودم به خدا به این روزایی که گذروندم و می گذروندم اما کم کم دارم می پذیرم
یه شب خواستم استراحت کنم بلند شدم و دیدم چشام نمیبینه بچها اینجا بود که گفتم عاقا تمومه اما کافیه عزیز ترین هاتون ناخوش احوال بشن تا بفهمین چه درد ناگوار تریه...