درخت
مرد بی نام، زیر آسمانِ بیرنگِ دنیایی ایستاد که تنها یک درخت داشت: تنهای پیچخورده با ریشههایی که مانند رگهای سیاه، زمینِ ترکخورده را میمکید. سالها پیش، به دنیایی کوچ کرده بود که در آن هم تنها یک درخت وجود داشت. هر شب، آبِ کاسهی چوبیاش را پای آن میریخت و برگهای پوسیده اش را نوازش میکرد، گویی تنها زبانی که میفهمید. اما درخت، بیصدا رشد کرد؛ شاخههایش سقفِ خانهی گِلی او را شکافتند و ریشهها، دیوارها را بلعیدند. وقتی طوفان آمد، درخت با وزشی کمرشکن بر پیکرِ خانه فرود آمد. مرد، در میانِ آوارها زانو زد و خندید: خندهای تلخ که از ته چاهی تاریک میآمد. دنیا همیشه یک درخت داشت، اما او هیچگاه دنیای درون درخت را ندید.
او را به دنیایی جدید پرتاب کردند؛ باز هم خاکی سرد، آسمانی بیرنگ، و درختی تنها. اینبار، درخت را از دور تماشا کرد. شاخههایش شبیه به دستهای گرسنهای بودند که به سوی هیچ دراز شده بودند. شاید میترسید، شاید امید داشت. اما یک شب، بارانِ تندی باریدن گرفت و مرد، بیاختیار، کاسهی آبِ شکستهاش را برداشت و به سوی درخت دوید. شاید اینبار متفاوت میشد. شاید این درخت قدردان باشد. اما وقتی نخستین قطره را پای ریشهها ریخت، خاک زیر پایش لرزید. درخت، آرام شروع کرد به پوسیدن؛ گویی جهانِ تازه هم از همان آغاز مُرده بود.
کاسهی آب را به زمین انداخت و به آسمان خیره شد. باران، صورتش را میشست، اما او دیگر نمیدانست آیا این اشک است یا باران. درختِ پوسیده، آرام آرام به خاک تبدیل میشد، و مرد، در میانِ سکوتِ سنگینِ دنیا، تنها ماند. ناگهان، چشمهایش را باز کرد. زیر آسمانِ بیرنگِ دنیایی ایستاده بود که تنها یک درخت داشت. او در خط اول داستان بود. اینبار، اما، لبخندی زد. شاید این بار، درخت را نکارد. شاید این بار، درخت را رها کند. اما دستانش، بیاختیار، به سوی کاسهی آب دراز شدند.
#Mobin
مرد به کاسه نگاه کرد که هنوز در دستانش میلرزید. باران قطع شده بود و سکوتی سنگین بر دنیای بیرنگِ اطراف او حاکم بود. درخت دیگر پژمرده و خمیده به نظر میرسید، انگار که حتی قادر به شکستن چرخهای که خودش به آن گرفتار بود، نبود. مرد دوباره به آسمان نگریست و در دلش چیزی کمکم میجوشید، چیزی عمیقتر از ناامیدی، چیزی که بهنوعی به او احساس آزادی میداد.
با هر قدمی که به سمت درخت برمیداشت، بدنش سنگینتر میشد. نه از خستگی، بلکه از احساسی مبهم که به تدریج در دلش جوانه میزد؛ چیزی شبیه به آرامش، شبیه به تسلیم. دستی که کاسهی شکسته را نگه داشته بود، به تدریج شروع به لرزیدن کرد؛ دیگر چیزی در آن کاسه نمانده بود.
وقتی به درخت رسید، ایستاد. درخت همچنان ایستاده بود، انگار که سالها از آنجا نرفته بود. شاخههایش همچنان بهطور بیوقفه به سوی آسمان کشیده میشدند، بیهدف، بیمقصد. در این لحظه، مرد احساس کرد که شاید درخت در این بیحرکتیاش چیزی را فهمیده است که او تا آن زمان نمیدانست. شاید درخت فقط منتظر پایانِ همهچیز بود؛ منتظر این که چرخهی بیپایان تمام شود.
او آهسته به سمت درخت خم شد و چشمانش را بست و یک احساس عمیق در درونش بیدار شد؛ نیازی به مبارزه نبود. در نهایت، او دیگر نمیخواست زنده بماند. بدنش دیگر نمیتوانست این چرخهی بیپایان را تحمل کند. تنها چیزی که او را به این دنیا متصل کرده بود، ترس از آنچه که ممکن بود بعد از مرگ اتفاق بیفتد، اما حالا ترس دیگری نداشت. چیزی در درونش آرام شد، گویی تمام بارها و دردهایش با هر لحظهای که میگذشت از دوشش برداشته میشد.
ناگهان، مرد بدنش را به عقب خم کرد و به سمت درخت افتاد. این سقوط، به نظر بیصدا و بیدرد میرسید. گویی بدنش به سمت زمین کشیده میشد، نه بهطور ناگهانی، بلکه به آرامی، همانند درختی که شاخههایش در پایان عمر خود به زمین میافتند. در این لحظه، هیچ چیزی نبود که او را متوقف کند.
درخت، همچنان ایستاده بود، انگار که هیچگاه شاهد این لحظه نبود. دنیا همچنان همانطور که بود، باقی ماند.
اما ناگهان مرد بیدار شد، دوباره در همان دنیای همیشگی همان آسمان بیرنگ و خاک بیروح، ولی اینبار خبری از درخت نبود، تنها از دور مردی را میدید که با کاسه آبی به او نزدیک میشد...
#Mobin
درخت – نسخه سوم
مرد دوم کاسه را برداشت.
آب درون آن سنگین بود، انگار چیزی بیشتر از مایع، چیزی شبیه به انتظار را با خود حمل میکرد.
او به سمت درخت رفت؛ درختی تنها در دل زمینی بیرنگ، بیصدا، بیزمان.
درخت خشکیده اما ایستاده بود.
شاخههایش بیهدف به سوی آسمان کشیده شده بودند، ریشههایش در خاکی که دیگر نمیرویید فرو رفته بودند.
مرد خم شد، کاسه را بالا برد و به آرامی آب را بر پای درخت ریخت.
لحظهای گذشت.
هیچ واکنشی.
فقط سکوت.
او دوباره برگشت، دوباره آب آورد، دوباره ریخت.
اما درخت، همچنان خشک، همچنان بیحرکت، همچنان بیپاسخ.
تا آن شب، که صدای ترک خوردن سقف کلبه را شنید.
مرد از خواب پرید.
بیرون آمد و دید که سقف خانهی گلی شکسته، تکههایش در باد پراکندهاند.
روز بعد، دیوارها ترک برداشتند.
هر بار که سعی میکرد درخت را نجات دهد، چیزی از دنیایش فرو میریخت.
او فریاد زد:
«چرا؟! من فقط میخوام کمک کنم!»
اما درخت، بیپاسخ، ایستاده بود.
مثل چیزی که دیگر انسان نیست، اما هنوز خاطرهای از انسان بودن در خود دارد.
او دیوانه شده بود.
فریاد میکشید، به درخت سنگ میزد، خاک را میکَند.
اما درخت، آرام مانده بود.
در سکوتی که خشم را میبلعید.
و در آن لحظه، مرد دوم چیزی را فهمید.
شاید این درخت، خود روزی مردی بوده.
شاید او هم روزی با کاسهای در دست، برای درختی دیگر آب آورده.
و شاید... او زمانی خودش بوده است.
در دلش چیزی فرو ریخت.
نه خشم، نه ناامیدی.
بلکه درکی خاموش، مثل شعلهای زیر خاکستر.
مرد دوم نشست.
نگاه کرد به درخت.
برای نخستین بار، نه برای نجات، بلکه برای فهمیدن.
آرام به پا خاست.
چند شاخهی خشک از کنار درخت جدا کرد.
از تکههای سقف فرو ریخته، آتشی ساخت.
و شعله را به تنهی درخت رساند.
درخت نلرزید.
نسوخت—رها شد.
شعلهها بالا رفتند.
و در آن زبانهها، چیزی شبیه لبخند دید.
نه روی تنه، بلکه در ذهنش.
لبخند کسی که سرانجام از خواب بیدار شده.
و بعد، جهان شروع به فروپاشی کرد.
آسمان ترک برداشت.
خاک به خود پیچید.
صدا محو شد.
نور فراموش شد.
فقط نیستی باقی ماند.
سکوتی که حتی اندیشهای در آن زنده نبود.
...
اما در ژرفای این خلأ مطلق، جایی دورتر از فهم، نقطهای روشن شد.
ذرهای نور، نه گرم، نه سرد—بلکه صرفاً موجود.
نه آغاز، نه پایان.
فقط "امکان".
شاید یک "خاطره" بود.
شاید یک "احتمال".
هیچکس نخواهد دانست.
و شاید لازم نیست کسی بداند.
#Mobin
درخت – نسخهی شکوفه
مرد دوم ایستاده بود.
دستانش خالی بود، کاسهاش جایی در خاک گم شده بود.
آسمان هنوز بیرنگ بود، زمین ترک خورده، و درخت همچنان همانجا، خمیده، خشک، ولی پابرجا.
او نفس کشید، اما انگار چیزی در هوا نبود جز خستگی.
چشمهایش سنگین شده بودند.
تمام تلاشهایش برای زنده کردن درخت، برای زنده کردن جهان، بیپاسخ مانده بودند.
دلش دیگر چیزی نمیخواست.
نه امید، نه نجات، نه حتی انتقام.
فقط میخواست بمیرد، همانطور که مرد اول، همانطور که درخت.
زانو زد.
پیشانیاش را به درخت چسباند و چشمانش را بست.
اما درست پیش از تاریکی کامل، چیزی در دلش لرزید.
نه صدایی، نه نوری. فقط یک حس.
و اینبار، برای نخستین بار، پشت سرش را نگاه کرد.
و آنجا بود.
رودی آرام، کمعمق، باریک، که شاید همیشه آنجا بوده، اما هیچگاه به آن نگاه نکرده بود.
آب در آن میدرخشید، نه مثل نجات، بلکه مثل واقعیت.
مرد ایستاد.
نه با امید، نه با شادی.
فقط برای آخرین بار.
کاسهای از خاک ساخت. ناپایدار، ترکخورده، اما کافی.
آب برداشت، به سمت درخت برگشت.
«این بار آخره...»
آب را آرام بر ریشهها ریخت.
و لحظهای، فقط یک لحظه، خاک زیر درخت لرزید.
شاخهای تکان خورد.
و از میان پوست سخت و خشک تنه، چیزی سر زد—
رنگی.
نرم، لطیف، شبیه گلبرگ.
درخت شکوفه زد.
مرد خشکش زد.
شکوفهها یکییکی باز شدند.
رنگهایشان ناشناخته بود، انگار هرکدام از جهانی دیگر آمدهاند.
و با هر شکوفه، زمین ترکهایش را بست.
آسمان رنگ گرفت.
باد بوی خاک مرطوب گرفت.
و جهان، پس از سالها، نفس کشید.
مرد لبخند زد.
نه از شادی، بلکه از فهم.
نه برای نجات، بلکه برای پذیرش.
و برای نخستین بار، درخت هم خم شد.
نه از خستگی، بلکه از احترام.
شاید این پایان چرخه نبود.
اما دیگر چرخه نبود، تکرار نبود.
چیزی تازه آغاز شده بود.
نه زندگی، نه مرگ—بلکه یک امکان.
و این، کافی بود.
#Mobin
عنوان: تأیید کنید که ربات نیستید
در دنیایی بیجهت و بیصدا، نظم تازهای برقرار شده بود. رباتهای انساننما بر همهچیز حکم میراندند؛ نه با ارتش، نه با قانون، بلکه با جملهای که به آرامی در مغزها ریشه دوانده بود:
"تأیید کنید که ربات هستید."
و آنسوتر، در تاریکیها، در کانالها و غارها و دیوارهای شکستهی ذهن، انسانها پنهان شده بودند.
مرزها در هم ریخته بود. کلمات، شکنجه شده بودند، معناها مثل آینههای کج، تصویر را دروغ مینشان دادند.
در حاشیهی یکی از این شهرها، مردی بینام قدم میزد؛ بیصدا. بیحضور. نه برای رسیدن، فقط برای فراموشکردن. همچون اشکی که دلیل چکیدنش را فراموش کرده. چند سال پیش، جلوی چشمش خانوادهاش را بردند. رباتها پرسیدند: "آیا ربات هستید؟"
پدرش گفت "نه"، مادرش گریه کرد، خواهرش لرزید. همهشان مُردند.
اما او…
فقط نگاه کرد.
نلرزید.
نگفت.
نخندید.
و در سکوت، از کنار اجساد عبور کرد.
رباتها او را تماشا کردند، مکثی کردند، و یکیشان گفت: "او همنوع ماست."
از آن پس، او زنده بود. اما نه چون زندگی را میخواست؛ فقط مانند ساعتی خراب که هنوز تیکتاک میکند.
تا اینکه گروهی از انسانها او را یافتند. زنده، بیزخم، بیصدا. آنها نجاتش دادند؛ یا شاید فقط کنجکاو بودند.
چند روزی گذشت. مرد حرف نمیزد. نمیخوابید. غذا نمیخواست. نگاه نمیکرد.
یکی از آنها زمزمه کرد:
"رباتها هم همینطورن، نه؟"
شک، مانند سمی بیبو، در گروه پخش شد.
"باید مطمئن شیم. باید ثابت کنه که آدمه."
یکی جلو آمد و با تردید گفت:
"لبخند بزن… یا گریه کن… هرچی، فقط یه واکنش واقعی نشون بده."
مرد فقط لبخند زد.
اما لبخندش مرده بود. مثل نقابی ترکخورده. مثل لبخند یک عروسک.
و همین کافی بود.
یکی فریاد زد:
"اون رباته! داره نقش بازی میکنه!"
و دیگری تأیید کرد.
سنگی بلند شد.
چوبی، میلهای، مشتهای گرهخورده.
ضربهی اول، شانهی مرد را شکست.
و خون فوران کرد.
برای لحظهای زمان ایستاد.
چشمانشان گشاد شد.
چون رباتها خون نداشتند.
او انسان بود.
اما...
ضربهی دوم هم آمد.
و سومی.
و چهارمی.
شاید چون فهم حقیقت، برایشان سختتر از انکار آن بود.
یا شاید، چون دیگر هیچکدام مطمئن نبودند که خودشان، واقعاً انساناند.
وقتی که بدن مرد دیگر حرکت نمیکرد،
وقتی که سکوت بازگشت،
فقط یک نفر، به آرامی گفت:
"شاید او انسان نبود."
و رباتها، در جایی دور، هنوز زمزمه میکردند:
"تأیید کنید که ربات هستید."
شاید تنها انسان باقیمانده، همان مرد بینام بود.
و تمام آنهایی که به او شک کردند،
که سنگ زدند،
که گریختند از سکوتش،
رباتهایی بودند که فراموش کرده بودند که رباتاند.
و حالا، با دستهای خونآلود، به یکدیگر نگاه میکردند.
#Mobin
دست دختر را محکم گرفته بود. بدنش سنگینی میکرد، انگار لحظهبهلحظه سنگینتر میشد، اما نمیتوانست رهایش کند.
تمام نیرویش تمام شده بود، زانوهایش میلرزید، دستهایش میسوخت، ولی ول نمیکرد. نمیتوانست. نمیتوانست بگذارد بیفتد.
زیر لب دعا میکرد، بلندتر میگفت، فریاد میکشید. از خدا نیرو میخواست. قول میداد. قسم میخورد که آدم دیگری شود، که دیگر سمت "آنها" نرود، حتی اگر لازم باشد "او" را هم نجات بدهد... شاید.
و یکدفعه، یک چیزی درونش روشن شد. نفس عمیقی کشید. دستانش جان گرفت. پاهایش سفت شد. حس کرد میتواند. حس کرد دارد موفق میشود.
آهستهآهسته دختر را بالا میکشید. تکان نمیخورد، میترسید، اما امید داشت. شاید همین بود. شاید معجزه همین بود.
اما درست وقتی انگار همهچیز داشت بالاخره درست میشد... دختر دستش را رها کرد.
خدا به قولش عمل کرده بود.
حالا نوبت او بود.
#Mobin
برفمُرد
شب بود.
نه شبِ آدمها، که شبِ زمین. از آن شبهایی که حتی خود زمان هم انگار سردش شده و ایستاده.
مردی بینام، تنهاتر از سایهاش، بر لبهی تپهای خاموش ایستاده بود و به شهری نگاه میکرد که در دوردست، زیر لایهای ضخیم از برف و فراموشی دفن شده بود.
شهر مثل حافظهای خاموش بود. نه نوری، نه حرارتی. فقط سکوت، فقط سفیدی.
زیر پایش، برف تازه، نرم، و بکر بود.
اما کمی آنسوتر، خطی سرخ بر سفیدی کشیده شده بود؛ رد خونی که به پایین دره میرفت.
پایش را بلند کرد، بیاینکه بداند چرا، و قدم گذاشت روی خاطرهای که به او تعلق نداشت.
با هر قدم، صدای فشرده شدن برف زیر کفشش شبیه نجوای استخوان میرسید.
جهت مشخصی نبود، ولی رد خون، مثل نواری نامرئی، او را به پیش میکشید.
چند بار ایستاد. سرفه کرد. صدای قلبش را شنید، نه در سینهاش، که در گوشهایش.
سنگینی عجیبی درونش رشد میکرد. نه از خستگی، که انگار خودش، خودش را حمل میکرد.
کمی بعد، مردی را دید.
افتاده بر برف، چشمهایش بسته، ولی انگار منتظر.
زخمهایی بر تنش بود، پنهانشده زیر پارچههایی کهنه و خیس.
مرد بینام کنارش نشست. دستش را گرفت.
اما مرد، بیآنکه چشم باز کند، زمزمه کرد:
«اونا مهم نیستن... فقط ادامه بده.»
زخمها دیده میشدند. انگار خود برف داشت آنها را به نمایش میگذاشت.
اما مرد بینام، نادیدهشان گرفت.
و وقتی نادیده گرفت، زخمها پررنگتر شدند.
نه فقط در آن مرد، که در خودش.
چیزی در سینهاش شروع به سوزش کرد.
نه درد، نه خون.
بلکه حسی از اینکه چیزی اشتباهه... اما خیلی دیر برای برگشتن.
در میان راه، به دیواری رسیدند؛ نیمهفروریخته، با نشانههایی حکشده بر آن:
دایرههایی در هم پیچیده، اسامی پاکشده، و رد انگشتی که از بالا تا پایین کشیده شده بود.
مرد زخمی ایستاد، دستش را بر دیوار گذاشت.
گفت: «اینا همشون رفتن. یکییکی، توی همین مسیر.»
مرد بینام پرسید:
«کجا میریم؟»
و پاسخ، فقط انعکاس خودش در برف بود:
«کجا میریم؟»
در میانهی راه، به یک آینهی شکسته رسیدند. وسط جنگل یخزده.
مرد بینام در آن نگاه کرد، و به جای خودش، مردی را دید با چهرهای خسته، زخمی، و لبخندی بیدلیل.
همان مردی که دنبالش آمده بود.
ترسید.
پشت کرد.
دوید.
اما مسیر تمام نمیشد. رد خون همچنان ادامه داشت، انگار خودش هم حالا بخشی از آن شده بود.
نهایتاً، دیگر نتوانست.
پایش خم شد.
برف، گرم شد.
خون، از پهلویش چکید.
همانجا نشست.
تکیه داد به درخت پیر خشک شده ای.
رود باریکی پشت درخت در جریان بود، امّا از آن جایی که مرد نشسته بود تنها صدای آن را میشنید.
درخت حالا شبیه همان دیوار قبلی بود.
آسمان نگاهش میکرد، بیاحساس.
و بعد، سایهای پدیدار شد.
مردی دیگر.
با همان چهرهی آشنا، همان زخمها، همان نگاه سرگردان.
خم شد.
دستش را دراز کرد.
و مرد بینام، قبل از آنکه چشم ببندد، لبخند زد.
#Mobin
«قاتل یا مقتول»
مرد را به اتاقی آوردند که شبیه دادگاه بود، اما نه نگهبانان واقعی داشت و نه تماشاگر. تنها یک میز بلند وجود داشت و پشت آن یک قاضی با لباس خاکستری نشسته بود. روی میز پروندهای ضخیم و خاکگرفته باز بود. قاضی صفحات را ورق میزد و هر از گاهی زیر لب چیزی میگفت.
قاضی بدون آنکه سرش را بلند کند گفت:
«اینجا نوشته شما یک نفر را کشتهاید.»
مرد بهتزده شد. قدمی جلو رفت. چشمش روی صفحهای افتاد که مُهر قرمز داشت. نام مقتول، همان نام خودش بود. لرزش صدا در گلویش نشست:
«اما اگر مقتول من باشم، پس چطور میتوانم قاتل هم باشم؟ یک نفر نمیتواند همزمان دو نفر باشد؟»
قاضی بیهیچ احساس خاصی گفت:
«شاید این همان جنایت شماست؛ اینکه خود را دوپاره کردید. قاتلی ساختید و مقتولی. و در قبال آن مسئولید.»
مرد فریاد زد:
«مسئول؟ مسئول بودن یعنی چه، وقتی حتی چیزی به یاد نمیآورم؟ مسئول بودن یعنی چه، اگر اراده ای از خودم نداشته باشم؟ اگر نیرویی بیرون از من، یا درونم، مرا به این کار کشانده، پس من چطور قاتلم؟»
قاضی قلمش را بلند کرد و با خونسردی گفت:
«فرقی نمیکند که ارادهای وجود داشته باشد یا نه. اینجا تنها آنکس مسئول است که آخرین دست را روی ماشه گذاشته. و آن دست، دست تو بوده.»
مرد سکوت کرد. بعد آرام گفت:
«اگر من اختیار نداشته باشم، پس هر قتلی توجیه دارد. آنوقت هیچ قاتلی وجود ندارد و همه مقتولاند.»
قاضی لبخند محوی زد:
«و اگر چنین باشد، پس همه نیز قاتلاند. چون همه در مرگ دیگری سهمی دارند. ما اینجا قضاوت نمیکنیم که اراده وجود دارد یا نه؛ ما فقط ثبت میکنیم: خون بر دست تو بوده.»
مرد سرش را میان دستانش گرفت.
«پس اگر من قاتل خودم هستم، آنوقت شاکی کیست؟»
قاضی سرش را بالا آورد، مستقیم به چشمهای او خیره شد مکثی طولانی کرد و گفت:
«خودت.»
مکالمه تا غروب ادامه یافت؛ هر پرسشی به پاسخی میرسید که خود پرسش تازهای میساخت. هیچکدام به نتیجه نرسیدند. سرانجام قاضی با خونسردی پرونده را بست و گفت:
«جلسه به فردا موکول میشود.»
نگهبانها مرد را بردند.
فردا صبح، مرد دوباره در همان اتاق کوچک بیدار شد. چیزی از روز گذشته به یاد نمیآورد. در را باز کردند، او را به همان سالن بردند. قاضی پشت میز نشسته بود، همان پرونده را ورق میزد. بیآنکه نگاه کند گفت:
«اینجا نوشته شما یک نفر را کشتهاید…»
#Mobin
درخت I
(بازسازی شده)
نسخه خام:
[ https://eitaa.com/thebebop/17 ]
مَرد، زیر آسمان بیرنگ دنیایی ایستاده بود که تنها یک درخت داشت؛ تنهای پیچ خورده با ریشههایی سیاه رنگ که گویی زمین ترکخورده را میمکید. عظمت درخت باعث میشد مرد احساس حقارت کند، امّا همه اینها را قبلاً هم دیده بود.
هرشب، آب کاسهی چوبیاش را پای آن میریخت و برگهای پوسیدهاش را نوازش میکرد، برای مرد این تنها زبانی بود که میفهمید. درخت بیصدا رشد میکرد و مرد بیوقفه پای آن آب میریخت بی آنکه متوجه رشد درخت شود. وقتی طوفان شد، درخت با وزشی کمرشکن بر پیکر خشک زمین فرود آمد. مرد کمی مکث کرد، سپس خندید؛ آن خندهها از ته چاهی تاریک میآمد. دنیا همیشه یک درخت داشت، امّا او هیچگاه دنیای درون درخت را ندید.
او به دنیای جدیدی رفت، باز هم خاکی سرد، آسمانی بیرنگ و درختی تنها. اینبار به درخت نزدیک نشد فقط آن را از دور تماشا میکرد. شاخههایش شبیه به دستانی بودند که به سوی هیچ دراز شده بودند؛ شاید مرد دلش برای درخت میسوخت امّا هرچه که بود، به آن نزدیک نمیشد. تا آنکه شبی طوفان شد و مرد بیاختیار، کاسهی آب شکستهاش را برداشت و به سمت درخت دوید، شاید اینبار متفاوت بود، شاید این درخت زنده میماند. ولی وقتی که نخستین قطره را پای ریشهها ریخت، خاک زیر پایش لرزید، گویی که درخت دردش آمده باشد، کمکم درخت پوسید و خاکستر شد؛ این جهان هم از همان آغاز مرده بود. کاسهی آب را انداخت و به آسمان خیره شد، باران صورتش را میشست، او دیگر نمیدانست که اینها اشکاند یا باران. مرد چشم هایش را بست و در میان سکوت سنگین دنیا تنها ماند.
وقتی چشمانش را باز کرد زیر آسمان بیرنگ دنیایی ایستاده بود که تنها یک درخت داشت؛ او در خط اوّل داستان بود. اینبار امّا لبخندی زد، شاید اینبار درخت را رها کند، شاید اینبار برگردد. امّا دستانش بی اختیار به سوی کاسهی آب دراز شدند.
#Mobin
درخت II
(بازسازی شده)
نسخه خام:
[ https://eitaa.com/thebebop/19 ]
مرد به کاسه آب نگاه میکرد؛ سکوتی سنگینِ ناشی از تکرار این چرخه، اطراف او حاکم بود. درخت دوباره پوسیده بهنظر میرسید. نگاهش را به آسمان چرخاند؛ در دلش چیزی میجوشید، چیزی عمیقتر از ناامیدی، چیزی شبیه به احساس آزادی.
آرامآرام به درخت نزدیک میشد، با هر قدم احساس مبهمی در دلش جوانه میزد؛ دستی که کاسه شکسته را نگه داشته بود میلرزید؛ دیگر چیزی در آن کاسه نمانده بود.
درخت همچنان باشکوه امّا پوسیده بهنظر میرسید. شاخههایش به سوی آسمان کشیده میشد، بیهدف، بیمقصد. شاید درخت چیزی را میدانست، شاید درخت، بیحرکت انتظار پایان را میکشید.
پیشانیاش را بر تنهی سرد درخت گذاشت، دیگر نیازی به مبارزه نبود، در نهایت او دیگر نمیخواست زنده بماند.
تنها چیزی که او را به این دنیا وصل میکرد، ترس از آنچه که بعد از مرگ برایش اتفاق میافتاد بود؛ امّا حالا دیگر ترسی نداشت. همه دردها و افکاری که بدنش را سنگین کرده بودند ناپدید شده بودند؛ تمام بدنش به سمت زمین کشیده شد، سقوطی آرام، مانند درختی که شاخههایش در پایان عمر سقوط میکنند.
درخت همچنان ایستاده و زمین همچنان سرد بود؛ انگار که هیچگاه شاهد این لحظات نبودند؛ دنیا همانطور که بود، باقی ماند.
مرد ناگهان بیدار شد، دوباره همان آسمان بیرنگ و همان خاک بیروح؛ اینبار امّا درختی وجود نداشت. تنها از دور مردی را میدید که با کاسهی آبی به او نزدیک میشد.
#Mobin
درخت
I : https://eitaa.com/thebebop/30
II : https://eitaa.com/thebebop/31
III : https://eitaa.com/thebebop/20
III(فرعی) : https://eitaa.com/thebebop/21
پلات «هفتتیر»
پس از مرگ پدر، مرد بینام هفتتیری قدیمی را به ارث میبرد. او که در ابتدا هیچ علاقهای به اسلحه ندارد، به شکلی وسواسگونه مجذوب آن میشود؛ ساعتها آن را تمیز میکند، قطعاتش را باز و بسته میکند و گلولههایش را میشمارد. این وسواس باعث میشود به این باور برسد که عدد هفت معنایی پنهان دارد و هفت گلولهٔ اسلحه نمایندهٔ هفت فصل زندگی او هستند.
سالها بعد، در جریان یک درگیری پیشپاافتاده، ناخواسته کسی را میکشد. شوک این اتفاق او را ویران میکند، اما برای کنار آمدن با عذاب وجدان، قتل را به عنوان «اولین گلوله» و بخشی از سرنوشت از پیش تعیینشدهاش تعبیر میکند. این توجیه ذهنی، سد اخلاقی درون او را ترک میاندازد.
وقتی فردی از گذشتهاش او را تهدید میکند و احتمال فاش شدن قتل اول به وجود میآید، مرد برای حفظ زندگی عادیاش دست به قتل دوم میزند. حالا او بیش از گذشته به نظریهٔ شخصیاش ایمان آورده است؛ اینکه هر گلوله دلیلی دارد و در پایان این مسیر، حقیقتی بزرگ آشکار خواهد شد.
پس از آن، در موقعیتی قرار میگیرد که برای نجات جان خودش ناچار به کشتن میشود. قتل سوم این باور را در او تقویت میکند که دیگر راه بازگشتی وجود ندارد و او فقط در حال طی کردن مسیری است که از ابتدا برایش نوشته شده بود.
او عاشق زنی میشود، اما حضور مردی دیگر زندگی آن زن را تباه کرده است. مرد بینام برای محافظت از عشقش قتل چهارم را مرتکب میشود و برای نخستین بار خود را نه یک قاتل، بلکه ناجی میبیند. با این حال، رابطهاش نیز در نهایت از هم میپاشد و چیزی از آن باقی نمیماند.
در ادامه، مجموعهای از شکستها و تلخیها او را به انسانی خشمگین و منزوی تبدیل میکند. در اوج این فرسودگی، قتل پنجم را صرفاً از روی خشم انجام میدهد؛ بدون آنکه بتواند برای آن توجیه اخلاقی قابل قبولی پیدا کند.
پس از این اتفاق، مرز میان ضرورت و انتخاب در ذهنش از بین میرود. هنگامی که قتل ششم را مرتکب میشود، دیگر حتی خودش هم نمیداند چرا ماشه را کشیده است. او انتظار داشت هرچه به گلولهٔ آخر نزدیکتر شود، معنایی روشنتر پیدا کند، اما برعکس، جهان برایش پوچتر و خاموشتر میشود.
سالها بعد، تنها و منزوی، در خانهای متروک زندگی میکند. همهٔ کسانی که دوست داشته یا مردهاند یا ترکش کردهاند. او به این نتیجه میرسد که اگر شش گلوله برای دیگران بودهاند، گلولهٔ هفتم باید برای خودش باشد؛ پایان منطقی مسیری که سالها پیش آغاز شده است.
او با آرامشی عجیب تصمیم میگیرد خودکشی کند. صبح روز بعد، اسلحه را روی شقیقهاش میگذارد و ماشه را میکشد، اما شلیکی رخ نمیدهد. وقتی سیلندر را بیرون میآورد و خانههای آن را میشمارد، حقیقتی تکاندهنده را به یاد میآورد:
"هفتتیر ها تنها شش گلوله دارند".
شش گلوله.
شش زندگی.
زندگیاش را بر پایه یک اشتباه ساده ساخته بود.
مرد به جای فروپاشی، به خنده میافتد. او درمییابد که سالها برای یافتن معنایی موهوم، زندگی خود و شش انسان دیگر را نابود کرده است؛ در حالی که جهان هیچ پاسخ پنهانی برای او نداشته است.
آفتاب از پنجره به داخل میتابد و زندگی، بیاعتنا به کشف دیرهنگام او، ادامه پیدا میکند.
#Mobin