eitaa logo
Bebop
20 دنبال‌کننده
3 عکس
1 ویدیو
0 فایل
The Real Folk Blues. • @ImMobin
مشاهده در ایتا
دانلود
درخت I (بازسازی شده) نسخه خام: [ https://eitaa.com/thebebop/17 ] مَرد، زیر آسمان بی‌رنگ دنیایی ایستاده بود که تنها یک درخت داشت؛ تنه‌ای پیچ خورده با ریشه‌هایی سیاه رنگ که گویی زمین ترک‌خورده را می‌مکید. عظمت درخت باعث می‌شد مرد احساس حقارت کند، امّا همه این‌ها را قبلاً هم دیده بود. هرشب، آب کاسه‌ی چوبی‌اش را پای آن می‌ریخت و برگ‌های پوسیده‌اش را نوازش ‌می‌کرد، برای مرد این تنها زبانی بود که می‌فهمید. درخت بی‌صدا رشد می‌کرد و مرد بی‌وقفه پای آن آب می‌ریخت بی‌ آنکه متوجه رشد درخت شود. وقتی طوفان شد، درخت با وزشی کمرشکن بر پیکر خشک زمین فرود آمد. مرد کمی مکث کرد، سپس خندید؛ آن خنده‌ها از ته چاهی تاریک می‌آمد. دنیا همیشه یک درخت داشت، امّا او هیچگاه دنیای درون درخت را ندید. او به دنیای جدیدی رفت، باز هم خاکی‌ سرد، آسمانی بی‌رنگ و درختی تنها. این‌بار به درخت نزدیک نشد فقط آن را از دور تماشا می‌کرد. شاخه‌هایش شبیه به دستانی بودند که به سوی هیچ دراز شده‌ بودند؛ شاید مرد دلش برای درخت می‌سوخت امّا هرچه که بود، به آن نزدیک نمی‌شد. تا آنکه شبی طوفان شد و مرد بی‌اختیار، کاسه‌ی آب شکسته‌اش را برداشت و به سمت درخت دوید، شاید این‌بار متفاوت بود، شاید این درخت زنده می‌ماند. ولی وقتی که نخستین قطره را پای ریشه‌ها ریخت، خاک زیر پایش لرزید، گویی که درخت دردش آمده باشد، کم‌کم درخت پوسید و خاکستر شد؛ این جهان هم از همان آغاز مرده بود. کاسه‌ی آب را انداخت و به آسمان خیره شد، باران صورتش را می‌شست، او دیگر نمیدانست که اینها اشک‌اند یا باران. مرد چشم هایش را بست و در میان سکوت سنگین دنیا تنها ماند. وقتی چشمانش را باز کرد زیر آسمان بی‌رنگ دنیایی ایستاده بود که تنها یک درخت داشت؛ او در خط اوّل داستان بود. این‌بار امّا لبخندی زد، شاید این‌بار درخت را رها کند، شاید این‌بار برگردد. امّا دستانش بی اختیار به سوی کاسه‌ی آب دراز شدند.
درخت II (بازسازی شده) نسخه خام: [ https://eitaa.com/thebebop/19 ] مرد به کاسه‌ آب نگاه می‌کرد؛ سکوتی سنگینِ ناشی از تکرار این چرخه، اطراف او حاکم بود. درخت دوباره پوسیده به‌نظر می‌رسید. نگاهش را به آسمان چرخاند؛ در دلش چیزی می‌جوشید، چیزی عمیق‌تر از ناامیدی، چیزی شبیه به احساس آزادی‌. آرام‌آرام به درخت نزدیک می‌شد، با هر قدم احساس مبهمی در دلش جوانه می‌زد؛ دستی که کاسه شکسته را نگه داشته بود می‌لرزید؛ دیگر چیزی در آن کاسه نمانده بود. درخت همچنان باشکوه امّا پوسیده به‌نظر می‌رسید. شاخه‌هایش به سوی آسمان کشیده می‌شد، بی‌هدف، بی‌مقصد. شاید درخت چیزی را می‌دانست، شاید درخت، بی‌حرکت انتظار پایان را می‌کشید. پیشانی‌اش را بر تنه‌ی سرد درخت گذاشت، دیگر نیازی به مبارزه نبود، در نهایت او دیگر نمی‌خواست زنده بماند. تنها چیزی که او را به این دنیا وصل می‌کرد، ترس از آنچه که بعد از مرگ برایش اتفاق می‌افتاد بود؛ امّا حالا دیگر ترسی نداشت. همه دردها و افکاری که بدنش را سنگین کرده بودند ناپدید شده بودند؛ تمام بدنش به سمت زمین کشیده شد، سقوطی آرام، مانند درختی که شاخه‌هایش در پایان عمر سقوط می‌کنند. درخت همچنان ایستاده و زمین همچنان سرد بود؛ انگار که هیچ‌گاه شاهد این لحظات نبودند؛ دنیا همانطور که بود، باقی ماند. مرد ناگهان بیدار شد، دوباره همان آسمان بی‌رنگ و همان خاک بی‌روح؛ این‌بار امّا درختی وجود نداشت. تنها از دور مردی را می‌دید که با کاسه‌ی آبی به او نزدیک می‌شد.
پلات «هفت‌تیر» پس از مرگ پدر، مرد بی‌نام هفت‌تیری قدیمی را به ارث می‌برد. او که در ابتدا هیچ علاقه‌ای به اسلحه ندارد، به شکلی وسواس‌گونه مجذوب آن می‌شود؛ ساعت‌ها آن را تمیز می‌کند، قطعاتش را باز و بسته می‌کند و گلوله‌هایش را می‌شمارد. این وسواس باعث می‌شود به این باور برسد که عدد هفت معنایی پنهان دارد و هفت گلولهٔ اسلحه نمایندهٔ هفت فصل زندگی او هستند. سال‌ها بعد، در جریان یک درگیری پیش‌پاافتاده، ناخواسته کسی را می‌کشد. شوک این اتفاق او را ویران می‌کند، اما برای کنار آمدن با عذاب وجدان، قتل را به عنوان «اولین گلوله» و بخشی از سرنوشت از پیش تعیین‌شده‌اش تعبیر می‌کند. این توجیه ذهنی، سد اخلاقی درون او را ترک می‌اندازد. وقتی فردی از گذشته‌اش او را تهدید می‌کند و احتمال فاش شدن قتل اول به وجود می‌آید، مرد برای حفظ زندگی عادی‌اش دست به قتل دوم می‌زند. حالا او بیش از گذشته به نظریهٔ شخصی‌اش ایمان آورده است؛ اینکه هر گلوله دلیلی دارد و در پایان این مسیر، حقیقتی بزرگ آشکار خواهد شد. پس از آن، در موقعیتی قرار می‌گیرد که برای نجات جان خودش ناچار به کشتن می‌شود. قتل سوم این باور را در او تقویت می‌کند که دیگر راه بازگشتی وجود ندارد و او فقط در حال طی کردن مسیری است که از ابتدا برایش نوشته شده بود. او عاشق زنی می‌شود، اما حضور مردی دیگر زندگی آن زن را تباه کرده است. مرد بی‌نام برای محافظت از عشقش قتل چهارم را مرتکب می‌شود و برای نخستین بار خود را نه یک قاتل، بلکه ناجی می‌بیند. با این حال، رابطه‌اش نیز در نهایت از هم می‌پاشد و چیزی از آن باقی نمی‌ماند. در ادامه، مجموعه‌ای از شکست‌ها و تلخی‌ها او را به انسانی خشمگین و منزوی تبدیل می‌کند. در اوج این فرسودگی، قتل پنجم را صرفاً از روی خشم انجام می‌دهد؛ بدون آنکه بتواند برای آن توجیه اخلاقی قابل قبولی پیدا کند. پس از این اتفاق، مرز میان ضرورت و انتخاب در ذهنش از بین می‌رود. هنگامی که قتل ششم را مرتکب می‌شود، دیگر حتی خودش هم نمی‌داند چرا ماشه را کشیده است. او انتظار داشت هرچه به گلولهٔ آخر نزدیک‌تر شود، معنایی روشن‌تر پیدا کند، اما برعکس، جهان برایش پوچ‌تر و خاموش‌تر می‌شود. سال‌ها بعد، تنها و منزوی، در خانه‌ای متروک زندگی می‌کند. همهٔ کسانی که دوست داشته یا مرده‌اند یا ترکش کرده‌اند. او به این نتیجه می‌رسد که اگر شش گلوله برای دیگران بوده‌اند، گلولهٔ هفتم باید برای خودش باشد؛ پایان منطقی مسیری که سال‌ها پیش آغاز شده است. او با آرامشی عجیب تصمیم می‌گیرد خودکشی کند. صبح روز بعد، اسلحه را روی شقیقه‌اش می‌گذارد و ماشه را می‌کشد، اما شلیکی رخ نمی‌دهد. وقتی سیلندر را بیرون می‌آورد و خانه‌های آن را می‌شمارد، حقیقتی تکان‌دهنده را به یاد می‌آورد: "هفت‌تیر ها تنها شش گلوله دارند". شش گلوله. شش زندگی. زندگی‌اش را بر پایه یک اشتباه ساده ساخته بود. مرد به جای فروپاشی، به خنده می‌افتد. او درمی‌یابد که سال‌ها برای یافتن معنایی موهوم، زندگی خود و شش انسان دیگر را نابود کرده است؛ در حالی که جهان هیچ پاسخ پنهانی برای او نداشته است. آفتاب از پنجره به داخل می‌تابد و زندگی، بی‌اعتنا به کشف دیرهنگام او، ادامه پیدا می‌کند.
یادگیری گیتار میتونه سخت باشهها
زمان: حجم: 177.2K
فی البداهه، تقدیم به او
جدی نگیرید یه هفته نشده ساز رو گرفتم
بخونید 👇
سیسیفوس یکی از شخصیت‌های معروف اسطوره‌های یونان باستان است. او پادشاهی بسیار باهوش، حیله‌گر و فریبکار بود. گفته می‌شود که چندین بار خدایان را فریب داد؛ حتی یک بار رازهای خدایان را فاش کرد و بار دیگر توانست مرگ را به دام بیندازد، به طوری که مدتی هیچ انسانی نمی‌مرد. در نهایت، خدایان تصمیم گرفتند مجازاتی ابدی برای او تعیین کنند. سیسیفوس به جهان زیرین فرستاده شد و مجبور شد تخته‌سنگی عظیم را تا بالای کوهی شیب‌دار هل دهد. اما هر بار که سنگ نزدیک قله می‌رسید، دوباره به پایین می‌غلتید و او باید از ابتدا همان کار را تکرار می‌کرد. این چرخه هیچ‌گاه پایان نمی‌یافت: هل دادن سنگ به بالا، سقوط سنگ، و آغاز دوباره. در تفسیر امروزی، به‌ویژه در کتاب افسانه سیزیف اثر آلبر کامو، این اسطوره به نمادی از وضعیت انسان تبدیل شده است: انسان در جهانی که ممکن است معنای از پیش تعیین‌شده‌ای نداشته باشد، همچنان به زندگی، تلاش و ادامه دادن محکوم است. کامو در پایان کتابش جمله‌ای مشهور می‌نویسد که خلاصه دیدگاه اوست: «باید سیزیف را خوشحال تصور کرد.»
دیدگاه آلبر کامو درباره سیسیفوس فقط تفسیر یک اسطوره نیست؛ در واقع پاسخی به یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های فلسفه است: «اگر زندگی معنای ذاتی ندارد، چرا باید به زندگی ادامه داد؟» کامو کتاب افسانه سیزیف را با جمله‌ای تکان‌دهنده آغاز می‌کند: «تنها یک مسئلهٔ فلسفی واقعاً جدی وجود دارد: خودکشی.» منظورش این نیست که خودکشی را توصیه کند. او می‌گوید قبل از هر بحث فلسفی باید به این سؤال پاسخ داد: اگر جهان بی‌معناست، آیا زندگی کردن ارزشی دارد؟ مفهوم «پوچی» یا Absurd به نظر کامو، «پوچی» از برخورد دو چیز به وجود می‌آید: انسان به‌طور طبیعی به دنبال معنا، نظم و هدف است. جهان در برابر این درخواست سکوت می‌کند و پاسخ روشنی نمی‌دهد. نه انسان ذاتاً پوچ است و نه جهان؛ پوچی در برخورد میان نیاز انسان به معنا و بی‌تفاوتی جهان شکل می‌گیرد. مثلاً: چرا به دنیا آمده‌ایم؟ هدف نهایی رنج چیست؟ چرا آدم‌های خوب می‌میرند؟ چرا باید تلاش کنیم اگر همه‌چیز روزی پایان می‌یابد؟ از نگاه کامو، جهان پاسخ قطعی‌ای به این پرسش‌ها نمی‌دهد. سه واکنش ممکن کامو می‌گوید انسان پس از مواجهه با پوچی معمولاً سه راه پیش رو دارد: ۱. خودکشی این راه را رد می‌کند. او معتقد است اگر زندگی بی‌معنا باشد، نابود کردن خود صرفاً فرار از مسئله است، نه حل آن. ۲. «خودکشی فلسفی» این اصطلاحی است که کامو برای پناه بردن به پاسخ‌های مطلق و اثبات‌نشده به کار می‌برد؛ مثلاً اینکه بدون مواجهه واقعی با پوچی، به یک نظام فکری یا ایمان قطعی پناه ببریم تا اضطراب را خاموش کنیم. او معتقد بود برخی فیلسوفان و متفکران با این کار از مسئله عبور می‌کنند، نه اینکه آن را حل کنند. ۳. شورش (یا همون Revolt) این همان راهی است که کامو پیشنهاد می‌کند. شورش یعنی: بپذیری که جهان معنای از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد، از این واقعیت آگاه باشی، اما با وجود این، زندگی کنی، دوست بداری، خلق کنی و انتخاب کنی. نه تسلیم شوی، نه فرار کنی. چرا باید سیسیفوس را خوشحال تصور کرد؟ در اسطوره، لحظه‌ای مهم وجود دارد: زمانی که سنگ دوباره پایین افتاده و سیسیفوس از کوه پایین می‌رود تا آن را بردارد. کامو معتقد است در همین لحظه، سیسیفوس از وضعیت خود آگاه است. او می‌داند که کارش بی‌پایان است و امیدی به پایان خوش وجود ندارد. اما همین آگاهی باعث می‌شود که دیگر قربانی صرف نباشد. او می‌نویسد: «نبرد برای رسیدن به قله، خود برای پر کردن قلب انسان کافی است.» یعنی ارزش زندگی ممکن است نه در رسیدن به مقصد نهایی، بلکه در خودِ زیستن، تلاش کردن و تجربه کردن باشد. آیا کامو نیهیلیست بود؟ معمولاً او را نیهیلیست می‌دانند، اما خودش با این برچسب موافق نبود. نیهیلیسم می‌گوید: هیچ معنایی وجود ندارد، پس هیچ چیز ارزشمند نیست. اما کامو می‌گفت: شاید معنای مطلقی وجود نداشته باشد، اما همین باعث می‌شود ما آزاد باشیم که معنا خلق کنیم. به همین دلیل، فلسفه او را گاهی «انسان‌گرایی پوچ‌گرایانه» می‌نامند؛ پذیرش بی‌معنایی جهان، بدون دست کشیدن از زندگی. در نهایت، پیام کامو را می‌توان این‌طور خلاصه کرد: جهان شاید پاسخی برای ما نداشته باشد؛ اما ما هنوز می‌توانیم زندگی کنیم، عشق بورزیم، هنر خلق کنیم، بخندیم و انتخاب کنیم. پیروزی انسان در پیدا کردن پاسخ نهایی نیست؛ در این است که با چشمانی باز، با وجود نداشتن پاسخ، به زندگی «بله» بگوید.
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Sometimes I feel obsessed, with this insignificant thing called "self".