eitaa logo
دانلود
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ https://eitaa.com/thebebop/419 رشته ی تحصیلیتون چیه جسارتا دوباره؟ ____ ‌ریاضی هستم سال آخر 🙏🏼
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ https://eitaa.com/thebebop/148 اینبار دقت کردم و دیدم واقعا همچین احساسی داره. او مای گاد ____ ‌ایوای، ممنونم
یه بخش طولانی درباره عاد میخوام دراپ کنم لفت ندید تروخدا‌
با این حال، چیزی درباره‌ی عاد وجود داشت که حتی کاهنان نیز نمی‌توانستند توضیحش دهند. عاد هیچ‌وقت چیزی را از جهان نمی‌خواست. نه پرستش. نه قربانی. نه اطاعت. حتی کسانی که او را خدا می‌نامیدند، نمی‌توانستند بگویند عاد خدای چه چیزی است. او فقط ظاهر می‌شد. و بعد، چیزی در جهان دیگر همان چیزی نبود که پیش از آمدنش بوده است. در سال‌های بعد، گروهی از تاریخ‌نگاران شروع کردند به جمع‌آوری تمام گزارش‌هایی که درباره‌ی او وجود داشت. هزاران صفحه، از شهرهایی که دیگر وجود نداشتند؛ پادشاهانی که هیچ‌گاه سلطنت نکرده بودند؛ نامه‌هایی که فرستنده و گیرنده‌شان هر دو از تاریخ حذف شده بودند. اما مشکل از جایی آغاز شد که متوجه شدند نوشته‌ها با یکدیگر تناقض دارند. در یک نسخه، عاد در سال ۱۸۳۱ بازگشته بود. در نسخه‌ای دیگر، ۱۸۷۴. در بعضی کتاب‌ها اصلا چنین سالی وجود نداشت. یکی از تاریخ‌نگاران پس از سال‌ها بررسی، در حاشیه‌ی آخرین صفحه‌ی دفترش نوشت: "شاید اشتباه ما این است که فکر می‌کنیم عاد در تاریخ اتفاق افتاده است." صبح روز بعد، هیچ‌کس آن تاریخ‌نگار را به یاد نمی‌آورد. اما دفترش روی میز باقی مانده بود. آخرین صفحه هنوز همان جمله را داشت. فقط یک کلمه از آن تغییر کرده بود: "شاید اشتباه ما این است که فکر می‌کنیم عاد در تاریخ وجود داشته است." هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی آن را تغییر داده. و عجیب‌تر اینکه هیچ‌کس نمی‌توانست به خاطر بیاورد جمله‌ی قبلی چه بوده است. از آن پس، ترس از عاد شکل دیگری پیدا کرد. مردم دیگر از این نمی‌ترسیدند که او روزی جهانشان را نابود کند؛ از این می‌ترسیدند که روزی به گذشته برگردد و کاری کند که هیچ‌وقت جهانشان وجود نداشته باشد. برای همین، در بعضی شهرها شروع کردند به ساختن بناهایی که قرار بود حافظه‌ی جهان باشند. نام مردگان را روی سنگ حک کردند. تاریخ جنگ‌ها را در فلز نوشتند. چهره‌ی پادشاهان را نقاشی کردند. نامه‌ها را در اتاق‌هایی زیر زمین پنهان کردند. می‌گفتند اگر همه‌چیز تغییر کرد، دست‌کم چیزی باقی خواهد ماند که ثابت کند چه چیزی زمانی وجود داشته است. اما هیچ‌کس به این فکر نکرده بود که اگر عاد واقعاً بتواند حقیقت را بازگرداند، شاید آن سنگ‌ها هم بخشی از همان حقیقت باشند.
و شاید روزی برسد که روی سنگی که نام میلیون‌ها انسان بر آن حک شده، تنها یک جمله باقی بماند: "اینان هرگز وجود نداشتند." آن شب، در شهری که نامش بعدها از تمام نقشه‌ها حذف شد، مردی برای نخستین بار عاد را از نزدیک دید. عاد در انتهای خیابان ایستاده بود. باران می‌بارید، اما قطره‌ها پیش از رسیدن به زمین ناپدید می‌شدند. مرد جلو رفت و پرسید. - "تو چه چیزی هستی؟" عاد مدتی طولانی به او نگاه کرد. "آنچه باید باشم." - "و اگر نخواهی باشی؟" عاد برای نخستین بار سرش را پایین انداخت. و آن مرد بعدها گفت که در آن لحظه، برای نخستین بار در چهره‌ی عاد چیزی شبیه ترس دیده است. "نمی‌توانم."
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ ای بر هنرت رحمت ____ ‌
ممنون از همگی (لطف زیاد داشتید بهم ولی دیگه بقیه تعریف و حرفای قشنگتون رو نمیذارم اینجا شلوغ میشه ولی بازم ممنونم بابت انرژی خوبتون) ✨
https://eitaa.com/theree/2955 چی بگم ممنونم خیلی ازت
@TheOdStory هرچی مینویسم درباره عاد رو میذارم اینجا که اگه یجا خواستید ببینید.
Bebop
دیگه رو طرح هام امضا نمیزنم اگه کسی خواست میتونه به اسم خودش منتشر کنه یا هرکاری که میخواد. برام اهم
هربار که مخاطب جدید پیدا میکنم نیازه اینو یادآوری کنم که اگه کسی خواست میتونه هر مطلبی(شامل کل داستان عاد و نقاشی‌‌ها) رو به اسم خودش هرجایی که خواست منتشر کنه و من هیچ شکایتی ندارم؛ اگه جایی دیدید اینارو به اسم خودشون منتشر کردن لطفا بهشون هیت ندید، چون خودم راضیم پس اوکیه