زمان، در نهایت و به هر نحوی که شده، خود را از شیار پنجره میانداخت تو، روی پوست و استخوانهایمان مینشست و مطمئن میشد که دلبسته نمانیم، دستهایمان را از هم دور میکرد و فاصلهها را دوست داشت
"برکه"
زمان، در نهایت و به هر نحوی که شده، خود را از شیار پنجره میانداخت تو، روی پوست و استخوانهایمان می
وقتی چشمات رو با احساس از دست دادن باز میکنی: