شاید براتون جالب باشه یه پرسکهوو (presque vu) هم وجود داره که این همون پدیدهی نوکزبانیه، وقتی که جواب چیزی رو مطمئنیم که میدونیم ولی نمیتونیم بازیابیش کنیم و به زبون بیاریم.
همهی اینا رو نوشتم که ژامهوو رو توضیح بدم و بگم بعد از آشنا شدن با این مفهوم این آهنگ رو پیدا کردم و بفرستمش:
"برکه"
ما برای زندگیمون به چیزی بیشتر از ″شاهد″ نیاز نداریم.
اینکه کسی باشه که بتونه ما رو ببینه، بشنوه و تجربهی زیستهمون رو لمس کنه میتونه خیلی حیاتی باشه. همینکه به جز خودت شاهدی داشته باشی که بدونه تو از چهچیزهایی گذشتی احتمالاً نجاتدهندهست چون تو تنها کسی نیستی که اون حقیقتها رو میدونه و یک فردی بیرون از بدن تو بهشون ارزش و اعتبار میبخشه، گویی جان دیگری داشته باشی. برای همینه که خیلی از اوقات ″خاطرات″ میتونن بیشتر از ″مشابهت″ پیوندها رو محکم کنن، خاطرهها عمداً به اشتراک گذاشتهشدهن نه این که مثل شباهتها صرفاً ویژگی مشترکی باشن؛ تو رو در خاطر دیگری به اون نحوی که در جایی با اونها وجود داشتی نگه میدارن و به گونهای دربرابر عدم ازت حفاظت میکنن.
البته درعینحال که درمورد «شاهد بودن» میخونین، حواستون باشه که به «همنشخواری» دچار نشین.