امروز رانندگی کردم، توی کتابخونه درسهای خوندنیم رو جمع کردم، با حال جسمی نامساعد باشگاه رفتم، تأیید بیمه رو گرفتم، بعد الان گیر کردم سر مقالهی مروری که پیش نمیره.
"برکه"
با من آماده شید بریم مدرسهی تهران پایش سلامت و بهداشت. 🤡
اونقدری هم که فکر میکردم بد نبود، مرحلهی سلامت جسمانی ورزشیش رو دوست داشتم.
داشتم فکر میکردم چطور میشه یکسری چیزهایی که برای زندهبودن ضرورت اولیه نیستن تبدیل به اساسی میشن که بدون اونها انگار یهچیزی کمه و از خط پایه حتی پایینتری، درحالیکه گذر زمان هم نبودشون عادی نمیشه. عبارت "نهادینهشدن" اومد تو ذهنم، اونچه در ذهنت برات همیشگی تعریف بشه و جزئی از خودت/هویتت/نهادت بشه به این سادگی نمیشه نبودش رو پذیرفت.
📪 پیام جدید
راجع به پیام آخر مثال میزنید ؟ چه چیزهایی نهادینه شده که اساسی نیستن؟
~ بیشتر منظورم امکان و توانایی نهادینه شدن بود نه اینکه چیزهای یکسانی در افراد نهادینه شده باشن. مثالهاش اکثراً در زمینهی عادات قرار میگیره، به جز ضرورتهای زندگی که واجبن (مثل خوراک، پوشاک، اجتماع) هرچیزی که بهش عادت کنی میره جزئی از روش زندگیت و درنهایت جزئی از خودت میشه که اگر درست نباشه تغییرش خیلی سخته و باید حواسجمع بود که چی رو مکرراً تکرار میکنی.
📪 پیام جدید
یه سوال، اگه درست یادم باشه شما رشتت روانشناسیه. به آدمهایی که توی موضوعات متعدد و مختلفی استعداد دارن و نمیدونن کدومو بگیرن و تا تهش برن چی میگن؟ یه اسم به خصوصی فک کنم داره
~ بله. منظورتون muli-talented یا multipotentialite هست؟ به معنی چنداستعدادی و پتانسیل چندگانه.