من دیگه اصلاً اخبار نمیخونم، ذهنم نمیکشه، انگار دیگه توی تاریخ زندگی نمیکنم. حتی به تقویم هم نگاه نمیکنم تا یادم نیفته الان چندِ چندِ چنده، یادم نیفته تا به این روز برسیم چهچیزهایی رو از دست دادیم. دوست ندارم ساعت رو نگاه کنم چون همیشه وقت کم میآرم و فکر میکنم اگر نگاهش نکنم ثانیهها ممکنه بیشتر کش بیان و من رو پشت سر بذارن و با خودشون نبرن. از مثل توپ پینگپنگ/بدمینتون بودن بدم میاد که با خوندن هر نظر و دیدگاهی با ضربهای به سمتی پرت بشم و نمیخوام روی موج بادهای غالب سوار بشم ولی تمرکز و توان موشکافی و پیدا کردن مسیر خودم رو هم ندارم.
مداح میخوند: "امشب شهادتنامهی عشاق امضا میشود.."، با خودم فکر کردم پارسال که آقا شب عاشورا اومد میخواست اذن شهادتش رو بگیره...