اما در طول تاریخ ما ظلم های بسیاری کردیم به تمام امامان و رهبرانمان. در لابهلای تمامشان یکی دلم را بیشتر سوزاند و آن هم نام هایشان بود؛ ما حتی نامشان را کامل بر زبان نیاوردیم؛ در دوران خلافت یزید ملعون او را امیرالمؤمنین صدا میزدند اما ما چه؟ چند بار مولایمان را امیرالمؤمنین صدا زده ایم؟
/
در زمان ترامپ نیز او را با تمام احترام و پسوند هایی گوناگون از جمله آقا صدا میزنن اما ما چه؟ چند بار نام رهبرمان را کامل بیان کرده ایم؟ چند دفعه بی ترس و با اطمینان از ایشان گفته ایم؟
/
پسر غاصب ایران را شاهزاده ایران صدا میزنند و خانواده اش را عزیز و والا میدانند اما ما چه؟ چند نفرمان از حضور آقازاده ایران خبر داشته ایم؟ چند نفرمان خانواده ایشان را میشناختیم و گرامی میداشتیم؟
مشکل آنجایی است که گمان میکنیم چون راه را درست میرویم نیازی به مطالعه نداریم نیازی به تجلیل و بالا بردن رهبرانمان نداریم، گمان میکنیم تنها اینکه پشت سرشان حرکت کنیم کافیست. گمان میکنیم نیازی نیست تا رهبرانمان را به تمام جهان بشناسانیم؛ گمان میکنیم نیازی نیست تا کمی بیشتر راجب آنان بدانیم، براستی چند نفر از ما در باره رهبر شهیدمان چیز هایی میداند؟ چند نفر از ما آيتالله سید مجتبی خامنه ای را قبل از سمت رهبریشان میشناخت؟ چند نفر از ما تا بحال سمت خانوادهی ایشان را میدانست؟ این در حالیست که ما نام اعضای خانواده غاصب شاه دروغین پیش را میدانیم؛ البته این بد نیست باید میدانستیم اما گمان میکنیم شناخت دشمن برای پیروزی کافیست و نیاز به شناخت خود نداریم. گمان میکردیم همین که آن لاشخورها را بشناسیم بس است و دیگر نیازی به شناختن رهبران نیست.
من خوب میتوانم خودم را از غم برهانم اما گاهی نیاز دارم تو را کنار خود ببینم؛ نیاز دارم تو مرا نجات دهی؛ نیاز دارم بودنت را احساس کنم.