آبی دریا و نارنجی غروب/ چه ترکیب غریب و عمیقی _ انگار جمعه را با این رنگ نقاشی کرده باشند.
امروز هم برایت نگریستم. بر سر سجاده نشسته بودم اما نگریستم. سر بر بالین نهادم اما نگریستم. چند ساعتی تنها گوشه اتاق نشستم اما نگریستم. چیز هایی از تو دیدم اما نگریستم. اشک هایم را قطره قطره جمع کردهام و تمامشان را گذاشتم به وقتش میگویند محرم نزدیک است؛ مژده آمدن محرمت را به قلبم میدهم تا آرام شود؛ تا بیتابی نکند.
امروز مامانم گفت " هیچ مردی قرار نیست به خاطر تو خودش رو بکشه." عجیب بود؛ پس اون همه رمانی که خوندم چی؟
امروز برای اولین بار در طول بیست سال عمرم تصمیم گرفتم برای روزم برنامه ریزی کنم؛ تصمیم گرفتم کارهایی که باید امروز انجام بدم رو روی یه کاغذ مرتب بنویسم و البته که برای روز اول خیلی به خودم سخت نگرفتم. در کمال ناباوری نود درصد برنامه انجام شد این برای منی که روزم رو فیالبداهه شروع میکردم خیلی اتفاق بزرگی بود. برنامه ریزی امروز باعث شد کمتر خودم رو مشغول اتفاقات الکی و شاید کم ارزش کنم و بیشتر برای زندگیم وقت بذارم. خلاصه برنامه ریختن کار جالبی بود امیدوارم دوباره تو زندگیم Onِِش کنم.