eitaa logo
پله
51 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت های اینجا نویسنده نیستم. می‌نویسم یادم نره. 🧳
مشاهده در ایتا
دانلود
.‌ «سلام عزیزم من فقط اینا رو داشتم متاسفانه تمام عکس ها تو گوشی همسرم بود که تو دریا جا موند..» ‌.
«الآن داغی، نمی‌فهمی! بعدها به این روزا فکر می‌کنی و تازه می‌فهمی جنگ یعنی چی. این روزها تموم میشه و تو تازه یادت میاد این روزها هر باری که می‌خواستی از خونه بری بیرون، کلید رو برمی‌داشتی و بعد آخرین نگاهت به خونه‌ات، خونه‌ی کاملا نامربوط با شرایط جنگی‌ات، با گلدون و کتاب های روی میز ناهارخوری و لباس های روی دسته مبل و قابلمه روی گاز و مگنت های روی یخچال‌ات، یه‌جوری بود که اگر شرایط جوری پیش رفت که دیگه هیچ وقت نتونستی برگردی خونه، لاقل آخرین تصویر ازش توی ذهنت باشه. این روزها تموم میشه و تو یادت میاد شب‌هایی رو که قبل خواب، مثل روند هر روزه‌ات که به اتفاقات افتاده و کارهای پیش‌رو و لحظه‌های خوب و بد و خنده و دعواها فکر می‌کنی، به ختم عزیز ترین آدم های زندگیت فکرکردی. نه مثل اون روزایی که از سر افسردگی فصلی، عکسشونو توی قاب با ربان مشکی تصور می‌کردی و گریه، نه. خیلی جدی به عنوان یک موضوع مهم فکرکردی اگر نباشن چی می‌شه. باید چطور برخورد کنی، چطور باهاش کنار بیای، چطور بعدش زندگی کنی. با خانواده‌ت چیکار کنی. با دوستانت. با خرج زندگی. با ادامه دانشگاه. اسم دمنوش‌هایی که آرومت می‌کنن رو به خاطر سپردی و چک کردی که قرص آرامبخش حتما توی یخچال داشته باشی. یادت میاد چطور کوله پشتی‌ات رو جلوی کمد باز کردی و خیره شدی به طبقه‌ها و نگاهت شبیه یه خداحافظی از پیش تعیین شده روی همه چیز وایساد، روی عروسک هدیه تولد هشت سالگی از طرف خاله و کتاب های امانتی کتابخونه و قاب عکس دسته جمعی جنوب دو سال پیش و نامه دست‌نویس بابا و عطر شیشه‌ای از عطرفروشی خیابون موردعلاقه‌ت و جعبه چوبی پر از خرت و پرت که خودت رنگش کردی و چندتا نوارکاست و نوار ویدیویی قدیمی که از بابا کش رفتی و دفترچه خاطرات سال دوم دبیرستانت و ظرف رنگ اکریلیک های نصفه و نیمه و جعبه گوشواره های ستاره‌ای و شمع موردعلاقه‌ی تا نیمه آب شده و با دیدن هر کدوم، توی ذهنت اکو شده که "ضروری نیست، نه..؟" و در نهایت به برداشتن چندتا دونه عکس و یه پیس از عطر و چنددقیقه توی گوش انداختن گوشواره های ستاره‌ای و نامه بابا و بوسیدن عروسک تولدت و روی میز گذاشتن کتابای کتابخونه که ببری پس‌شون بدی بسنده کردی. این روزها یه روزی تموم میشه و تو یک شب زیر ستاره‌های آسمون دراز می‌کشی کف زمین و یک جوری نفس عمیق می‌کشی که تن زمین خنده‌اش بگیره که "انگار اولین نفسیه که توی زندگیت می‌کشی" و بعد بعد دلتنگی اونجاست. حفره‌ی کوچکی که من معتقدم خدا، انگار که می‌خواسته بفهمه گِل خلقت انسان خشک شده یا نه، انگشت زده یک گوشه‌ی قلب و از شدت نرمی قلب انسان یک گودی از اثر انگشت خداوند روی قلب‌ش مونده و اون شده جای خالی هر چیزی. شده احساس دلتنگی. یک روز که همه این‌ها تموم شده و بالآخره تن خسته‌ات روی زمین می‌شینه، یادت میاد اون حفره دیگه حفره نیست‌. حالا یه گوداله. همه‌ی عکس ها و صداها و خنده ها و داستان‌ها و روضه‌ها تازه میان جلوی چشمات. می‌پیچن توی سرت. تازه صدای سنگینی گریه‌های اون روز اکو میشه توی گوش‌هات و تو انگار که چشمان یک دانای کل هستی خودت رو می‌بینی که وسط یک شلوغی جوری زجه می‌زنی انگار که همه ساختمان های دنیا روی سرت خرابه شده. و تازه یادت میاد وسط چه خرابه‌ای نفس می‌کشی. و بعد روزهایی می‌رسه که انقدر دلتنگ می شی که هر روز به‌ خدا می‌گی کاش گِل قلب انقَدَر نرم نبود. هنوز داغی. نمی‌فهمی... .» @thepelle
هدایت شده از  زیر پونز
تصویری ماهواره‌ای از بی‌کله‌ترین و نترس‌ترین موجودات روی کره‌ی زمین. قایق‌های تندروی سپاه... تصور کنید، روی سطح صاف دریا و بدون جایی برای پناه گرفتن، وقتی که اگر پرت بشید، به زمین نمیخورید و با آب عمیق طرفید و کاملا در تیررس سلاح‌های دشمن...
☀️ ای هر کجای جهان تو سرزمین مادری‌ام "اردی‌بهشت نگاهت و چشم‌های آذری ام." @thepelle
‌‌ ‌ ‌ توی سکوت و خنکی و هاله‌ی بیمارستان، اتاق رو که پیدا می‌کنم، یه چیزی از اون دور برق می‌زنه. چشمای کوچولوی توئه که از بین چندلایه لباس و پتو می‌درخشه. مامان می‌گه همه‌ی این چندساعتی که چشماتو روی این دنیا باز کردی، یه لحظه هم نبستی‌شون. چشمات رو نبند قندعسلم! این دنیا چیزهای قشنگی برای دیدن داره. تو هنوز صورت مامان و ذوق چشمای بابا رو ندیدی. هنوز نور صبح توی سالن خونه و آهوهای خوشگل روی پتویی که مامان‌جون برات دوخته رو ندیدی. هنوز صورت کوچیک دختر خاله و پسرخاله ات که برای اولین بار یه عضو جدید توی خانواده‌شون دارن رو ندیدی. هنوز بزرگ نشدی، هنوز طلوع نارنجی و زرد خورشید و درخشش سفیدی ماه از پنجره اتاق خاله رو، رنگ سبز و کرم لباس عروسکی کوچولویی که مامانت برای پارچه‌ش بازار متر کرد رو، آبی روشن آسمون این شهر وقتی بارون تازه تموم شده رو، قرمزی دست های نرم بابابزرگ رو، تو هنوز رنگین کمون رو ندیدی. ما، خانواده‌ات، همه‌ی مردم این شهر، این روزها و این سال ها خیلی چیزها چشیدیم. درد دیدیم، شکستگی دیدیم، غم دیدیم، شاید بگی اینا دیدنی نیستن، ولی برف که دیدنیه. این روزا خیلی زمستون بود عزیزدلم. ما این روزها خیلی چیزها دیدیم، و بیشترینش خون بود. خون ریخته شده دیدیم. به اندازه‌ی دونه های برف توی زمستون. ولی تو چشمات رو باز نگه دار! برف های نشسته روی زمین مدت زیادی روی هم جمع می‌شن، ولی خورشید خیلی سریع تر از چیزی که فکرشو کنی به زمین نگاه می‌کنه و تمام سرما رو نه اینکه فقط از بین ببره، تمام مردگی سرما رو به یک لحظه‌ی کوتاه به گرما و حیات و نور محض تبدیل می‌کنه. چشمات رو باز نگه دار. دنیایی که توش پا گذاشتی تازه داره ارزش نگاه کردن پیدا می‌کنه عزیز من. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
شاید ما هیچوقت زمان نداشته باشیم که برای این روزهایمان گریه کنیم. اما تو عزیز من اگر روزی از این خاک برآمدی ریشه دواندی و برگ باز کردی زیر همین آسمان نور از خورشید گرفتی روزی که موهای مواج شرقی‌ات با نوازش مادر مرتب شد حروف فارسی بین صفحه‌های دفترت رقصید طعم غذای نام‌آشنا زیر زبانت رفت روزی که ایستادی روی قله‌ی دماوند و نفس کشیدی خنکی برف های دور دست البرز را خندیدی از ته دل و چیزی انعکاس خنده‌ات را تلخ نکرد رویاهایت را شبیه ستاره‌های شبرنگ روی سقف به خودت نزدیک دیدی روزی که به این دنیا آمدی و چشم‌های ایرانی‌ات دیگر غمگین نبود برای ما اشک بریز. من قول می‌دهم خاک مرده‌‌ی ما جوانه می‌زند و درخت زیتون از آن خاک بلند خواهد شد. @thepelle
هدایت شده از طبقه‌ی‌ وسط
یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی همه هستند. کمدین‌های مشهور بین‌المللی برنامه اجرا می‌کنند، ستاره‌های هالیوود قراردادهای جدید می‌بندند، شیوخ عرب ایستاده نمازهای طولانی می‌خوانند، سیاستمداران غربی کراوات می‌بندند و با دیپلمات های شرقی دست می‌دهند، تیلور سوئیفت از غرب می‌آید شرق که کنسرت بگذارد و بی‌تی‌اس از شرق می‌رود غرب، اینستاگرام آپدیت جدید می‌دهد و علّافان تولید_مصرف کننده محتوای ایرانی، تمام دغدغه‌شان این است که زودتر به بازار جهانی ابتذال متصل شوند که از قافله عقب نمانند. همه کمافی‌السابق هستند. فقط تو نیستی سیدعلی. فقط صدای فریاد تو در این اصوات هزارجایی اضافه بود سیدحسن نصرالله. فقط پوتین تو بود که باید در خونت غرق می‌شد قاسم سلیمانی. عجب حکایت مضحکی است این دنیا. به چه پفیوزها و دریوزه‌هایی وفا می‌کند و در برابر قهرمان‌ها چقدر بی‌وفا و بی‌قاعده است. چند روز پیش ابولفضل جزئیات یک عکس منتشر نشده را برایم توصیف کرد. تابوت یحیی سنوار روی زمین است و نتانیاهو و مابقی کفتاران، اطرافش نشسته‌اند و پیاله مشروب به هم می‌زنند. بلافاصله یاد این سخن از حسین ابن علی (علیه السلام) افتادم: «از بی‌ارزشی و خواری دنیا نزد خدای متعال است که سر یحیی‌بن‌زكریّا به فاحشه‌ای بنی‌اسرائیلی هدیه شد.» (و می‌دانید که سر حسین ابن علی را هم به زنازاده‌ای هدیه کردند...) قاعده همین بوده و هست که امیرِ مومنان می‌گوید «دنیا مضحکه‌ای گریه انگیز است...»
«حالم وسط شلوغی خیابون یه جوریه که اگه یه دزد بیاد و زیپ بالایی کوله پشتیم رو باز کنه برمی‌گردم سمتش و بهش می‌گم زیپ پایینی رو باز کن. اونجا پول نیست.»
یه روزهایی ما می‌تونستیم درباره یک چیز مشترک خوشحال باشیم و به یک چیز مشترک افتخار کنیم و خواستیم به جاش فقط با هم بجنگیم و هم رو له کنیم. حالا یک موضوع مشترک برای گریه کردن با هم‌دیگه داریم. اما اشکالی نداره. همین هم کافیه. برگرد. برگرد با هم گریه کنیم.