eitaa logo
پله
51 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت های اینجا نویسنده نیستم. می‌نویسم یادم نره. 🧳
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید ما هیچوقت زمان نداشته باشیم که برای این روزهایمان گریه کنیم. اما تو عزیز من اگر روزی از این خاک برآمدی ریشه دواندی و برگ باز کردی زیر همین آسمان نور از خورشید گرفتی روزی که موهای مواج شرقی‌ات با نوازش مادر مرتب شد حروف فارسی بین صفحه‌های دفترت رقصید طعم غذای نام‌آشنا زیر زبانت رفت روزی که ایستادی روی قله‌ی دماوند و نفس کشیدی خنکی برف های دور دست البرز را خندیدی از ته دل و چیزی انعکاس خنده‌ات را تلخ نکرد رویاهایت را شبیه ستاره‌های شبرنگ روی سقف به خودت نزدیک دیدی روزی که به این دنیا آمدی و چشم‌های ایرانی‌ات دیگر غمگین نبود برای ما اشک بریز. من قول می‌دهم خاک مرده‌‌ی ما جوانه می‌زند و درخت زیتون از آن خاک بلند خواهد شد. @thepelle
هدایت شده از طبقه‌ی‌ وسط
یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی همه هستند. کمدین‌های مشهور بین‌المللی برنامه اجرا می‌کنند، ستاره‌های هالیوود قراردادهای جدید می‌بندند، شیوخ عرب ایستاده نمازهای طولانی می‌خوانند، سیاستمداران غربی کراوات می‌بندند و با دیپلمات های شرقی دست می‌دهند، تیلور سوئیفت از غرب می‌آید شرق که کنسرت بگذارد و بی‌تی‌اس از شرق می‌رود غرب، اینستاگرام آپدیت جدید می‌دهد و علّافان تولید_مصرف کننده محتوای ایرانی، تمام دغدغه‌شان این است که زودتر به بازار جهانی ابتذال متصل شوند که از قافله عقب نمانند. همه کمافی‌السابق هستند. فقط تو نیستی سیدعلی. فقط صدای فریاد تو در این اصوات هزارجایی اضافه بود سیدحسن نصرالله. فقط پوتین تو بود که باید در خونت غرق می‌شد قاسم سلیمانی. عجب حکایت مضحکی است این دنیا. به چه پفیوزها و دریوزه‌هایی وفا می‌کند و در برابر قهرمان‌ها چقدر بی‌وفا و بی‌قاعده است. چند روز پیش ابولفضل جزئیات یک عکس منتشر نشده را برایم توصیف کرد. تابوت یحیی سنوار روی زمین است و نتانیاهو و مابقی کفتاران، اطرافش نشسته‌اند و پیاله مشروب به هم می‌زنند. بلافاصله یاد این سخن از حسین ابن علی (علیه السلام) افتادم: «از بی‌ارزشی و خواری دنیا نزد خدای متعال است که سر یحیی‌بن‌زكریّا به فاحشه‌ای بنی‌اسرائیلی هدیه شد.» (و می‌دانید که سر حسین ابن علی را هم به زنازاده‌ای هدیه کردند...) قاعده همین بوده و هست که امیرِ مومنان می‌گوید «دنیا مضحکه‌ای گریه انگیز است...»
«حالم وسط شلوغی خیابون یه جوریه که اگه یه دزد بیاد و زیپ بالایی کوله پشتیم رو باز کنه برمی‌گردم سمتش و بهش می‌گم زیپ پایینی رو باز کن. اونجا پول نیست.»
یه روزهایی ما می‌تونستیم درباره یک چیز مشترک خوشحال باشیم و به یک چیز مشترک افتخار کنیم و خواستیم به جاش فقط با هم بجنگیم و هم رو له کنیم. حالا یک موضوع مشترک برای گریه کردن با هم‌دیگه داریم. اما اشکالی نداره. همین هم کافیه. برگرد. برگرد با هم گریه کنیم.