هدایت شده از طبقهی وسط
یکهو به خودت میآیی و میبینی همه هستند. کمدینهای مشهور بینالمللی برنامه اجرا میکنند، ستارههای هالیوود قراردادهای جدید میبندند، شیوخ عرب ایستاده نمازهای طولانی میخوانند، سیاستمداران غربی کراوات میبندند و با دیپلمات های شرقی دست میدهند، تیلور سوئیفت از غرب میآید شرق که کنسرت بگذارد و بیتیاس از شرق میرود غرب، اینستاگرام آپدیت جدید میدهد و علّافان تولید_مصرف کننده محتوای ایرانی، تمام دغدغهشان این است که زودتر به بازار جهانی ابتذال متصل شوند که از قافله عقب نمانند.
همه کمافیالسابق هستند. فقط تو نیستی سیدعلی. فقط صدای فریاد تو در این اصوات هزارجایی اضافه بود سیدحسن نصرالله. فقط پوتین تو بود که باید در خونت غرق میشد قاسم سلیمانی.
عجب حکایت مضحکی است این دنیا.
به چه پفیوزها و دریوزههایی وفا میکند و در برابر قهرمانها چقدر بیوفا و بیقاعده است.
چند روز پیش ابولفضل جزئیات یک عکس منتشر نشده را برایم توصیف کرد.
تابوت یحیی سنوار روی زمین است و نتانیاهو و مابقی کفتاران، اطرافش نشستهاند و پیاله مشروب به هم میزنند.
بلافاصله یاد این سخن از حسین ابن علی (علیه السلام) افتادم:
«از بیارزشی و خواری دنیا نزد خدای متعال است که سر یحییبنزكریّا به فاحشهای بنیاسرائیلی هدیه شد.»
(و میدانید که سر حسین ابن علی را هم به زنازادهای هدیه کردند...)
قاعده همین بوده و هست که امیرِ مومنان میگوید «دنیا مضحکهای گریه انگیز است...»
«حالم وسط شلوغی خیابون یه جوریه
که اگه یه دزد بیاد و زیپ بالایی کوله پشتیم رو باز کنه برمیگردم سمتش و بهش میگم زیپ پایینی رو باز کن. اونجا پول نیست.»
یه روزهایی ما میتونستیم درباره یک چیز مشترک خوشحال باشیم و به یک چیز مشترک افتخار کنیم و خواستیم به جاش فقط با هم بجنگیم و هم رو له کنیم.
حالا یک موضوع مشترک برای گریه کردن با همدیگه داریم. اما اشکالی نداره. همین هم کافیه.
برگرد.
برگرد با هم گریه کنیم.
دیدی خورشید توی زندگی برات چهشکلیه؟
میتابه. روشنه. پرنوره. عظیمه. هست. وجودش رو ثانیه به ثانیه حس میکنی. هیچ لحظهای نمیتونی بگی نیست، حتی وقتی غروب کرده. حتی وقتی ماه بیرون اومده هم خورشیده که داره به ماه میتابه. حتی شبها رو هم خورشید روشن میکنه.
ولی کِی مدام یادت میمونه که خورشید هست؟ هیچوقت. اصلا به بودنش فکر نمیکنی. همیشه بوده. همیشه هست. از وقتی یادته و مطمئنی همیشه خواهد بود. از اولین لحظهی تولد نورش توی نقطههای خالی پوستت فرو رفته انگار که اون منافذ جای قرارگیری گرمای خورشید بودهن. انگار از عالم قبلی دراومدی و مستقیم رفتی توی بغل خورشید و کل عمرت یک لحظههم از آغوشش خارج نشدی.
وقتی مامان گفت عصبانیه و به غیرتش برخورده، من فقط به خورشید فکرکردم. بغض توی گلوم سنگ شده بود، نتونستم به مامان بگم،
ولی تو برای من خورشید بودی.
پرنور و گرم و امن
و همیشگی.
روزی که بیدار شی و ببینی خورشید دیگه طلوع نکرده و دیگه هیچوقت نمیکنه رو باور میکنی؟ خورشید تمام عمرت بوده، و جوری بوده که انگار هیچوقت تمام نمیشه، میپذیری که یک روز نباشه؟
رفتم کشور دوست. ایستادم. نگاه کردم. خیره شدم. به روضه پخش شده از گوشی و گریه های دوست هام گوش دادم. کیبوردم تق تق صدا کرد و نصفه و نیمه چیزهایی که دیدم رو نوشتم. اما گریه نکردم. برای چی گریه کنم؟ آخرین غروب خورشید؟ چیزی که در دنیای وسیع من هیچوقت ممکن نیست؟
مامان میگه باید بپذیرم. باید ویدیوهای تو رو باز نکرده رد نکنم، از چفیهی متبرک تو که توی خیابون میگیرن جلوم فرار نکنم، میگه باید گریه کنم.
نمیپذیرم عزیزدلم. نمیتونم.
من فقط بلدم نگاه کنم.
من فکرمیکنم حالا که تو نیستی نورت رو میتابی به ما، مثل خورشید وقتی که نیست. ولی من نمیتونم بدون خورشید زندگی کنم عزیزدلم. من آفتابگردونم، نور ماه زنده نگهم نمیداره. دارم پژمرده میشم.
آفتاب گردونها وقتی میمیرن میرن پیش خورشید؟
هدایت شده از پیرمرد
تقریبا هرروز به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواست یه پسر تنها و بیدرس باشم که توی یک ون زندگی میکنه و وقتش صرف یادگیری، پول درآوردن، و تجربه کردن میشه.
«تو توی وجود من ریشه زدی. انگار بین رگ های مغزم کاشتمت. وقتی بعد از شلوغ ترین روز دنیا هم گوشه خونه از لرزیدن کمی آروم میگیرم تو توی ذهنمی. من بچه بودم، خام بودم نمیفهمیدم جوونه یعنی ریشه. فکر میکردم با هر چی میبینم روبرو ام. نفهمیدم وقتی رشد میکنی و قد میکشی ریشههات هم اون پایین میدوان. بعد یهو دیدم دارم جوری که تویی راه میرم. مثل تو غذا میخورم، حرفای تو رو میزنم. ریشههات منو حرکت میداد من عروسک خیمه شب بازی تو شده بودم انگار، این عروسکا هستن یه جا برای انگشت دارن دستت میکنی تکونشون میدی؟ من خودم بودم ولی توی سایهم تو رو میدیدم.
بعد بریدمت.
تموم نشدی.
دست کردم توی خاک وجودم و دیدم نه. تو ریشه دووندی. با دستای من. با مراقبت من. با قصد خودم. برگهاتو که بریدم دوباره رشد کردی. این بار محکم تر بریدم. محکم تر. از بیخ تر. فرار کردی. در نیومدی دیگه. من موندم و یک مشت ریشهی نمردهی بیثمر دردناک.
من کی تو رو توی مغزم کاشتم؟»
زننشناسی در هر بعد و تاریخ و تمدنی نتیجهی همیشه یکسانی داره.
تنها آدمی که زن رو نه به مثابهی کلمه بلکه معنای وجودی میشناخت و میدانست و میگفت تویی
خب.
حالا دیگه نیستی.