eitaa logo
✞The wanted club✞
148 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
358 ویدیو
33 فایل
میخواهی ویدیو های خفن ببینی؟ پس اینجا عضو شو! ما از همه چیز فعالیت میکنیم! اصکی؟اول اجازه بگیری بعد از کانال ما تبلیغ کنید! مالک؟ @Thewantedcj اد سوزان؟ @senoboooo پیوی ۲ اد سوزان؟ @Sueb_fatme گپ کانال؟ https://eitaa.com/joinchat/2172126933C12408cb401
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/joinchat/134678162Cbcb41bb743 این بهترین گپه دنیایه 🦋 و اگه نیای از دستش دادی 🐳 مالکش انقدر تلاش کرد که دیگه باگوشی نمتونه کار کنه😭❤️ فقط 18 عضو داره 🎋 به تو نیاز داره حالا میای؟ 💦 لطفااا 🐚 من کار هارو میکنم
✞The wanted club✞
استیکر شد
اهم بسم الله الرحمن الرحیم قرار است من یک سی جی به چوخ رفته برای شما داستان بگم این داستان بر اساس واقعیت است نکته: لطفا از منه بدبخت سوال نپرسید این داستان یکی از اوسی هام به اسم جسی هست روزی روزگاری در یک روستای کوچک جسی با خانوادش به خوبی و خوشی زندگی میکرد. تا اینکه پدر مادر جسی و هیمارو(برادر کوچک جسی) د یک آتش سوزی مردند برای هفت سال جسی و هیمارو در یتیم خونه زندگی میکردند تا اینکه یک خانواده ی خیلی پولدار اون ها رو به سرپرستی قبول میکنند جسی و هیمارو خیلی خوشحال بودند تا اینکه فردای اون روز فهمیدند برای چی اونجان لیکانا(زنه) و کامیتو(مرده) جسی رو مجبور کردند یه لباس خدمتکاری بپوشه و هیمارو رو در اتاقش زندانی کردند. از جسی مدام کار می کشیدند و او را شک.نجه میکردند تا اینکه خواهر ناتنی جسی یعنی موموکا میاد و یه ستل گل رو زمین خالی میکنه و روی دامنش مادرش رو صدا میزند و میگوید:مامان!مامان! جسی دامن قشنگ من و گلی کرد! لیکانا دست جسی رو میگیرد و او را در انباری پرت میکند لیکانا:ای دختره ی بی شع.ور! برای یک همه اینجا بی آب و غذای میمونی تا درمورد کاری که کردی فکر کنی! یک هفته میگذرد جسی خیلی لاغر میشه اون قدر ضعیف و بی جون میشه که تکون هم به سختی و با درد میخوره جسی:*سرفه کردن* *نگاه کردن به دستش* چ_چی؟؟؟خو.ن بالا اوردم؟؟؟نه نه نه این واقعی نیست!! او میوفتد روی زمین و شروع میکنه به خو.ن بالا آوردن و بعد از ۳ دقیقه جون خودش رو از دست میده و شب اون روز.... شیطانی میاید و جسی رو تبدیل به یک روح تسخیر شده میکند جسی از انباری بیرون میاید و بزرگ ترین چا.قو ی آشپزخانه رو بر میدارد او میرود و تمام افرادی که توی اون خونه بودن رو به ترز وحشتناکی می.کشد هیمارو صدای ج.یغ می شنود تاقتش تمام میشه و از اتاقش بیرون میاد جسی رو میبینه که ک.له ی قطع شده ی موموکا رو نگه داشته جسی ناگهان کله اش رو ۱۸۰ درجه میچرخونه و نه هیمارو نگاه میکنه جسی به هیمارو ح.م.له میکند درست زمانی که جسی به هیمارو رسید بیهوش میشود هیمارو او رو از خانه خارج میکند و او را به یه خونه ی متروکه میبرد تا پلیس خواهش و دستگیر نکند فردای آن شب وقتی جسی بیدار میشوم هیمارو رو میبیند و میگود:هی_هیمارو جه خبر شده؟؟؟چرا ما اینجاییم؟؟ هیمارو: خب داستانش طولانیه...میترسم ناراحت شی_عه؟؟؟؟!!!!! آ_آجی برای چی چشمات اینجورین؟؟ جسی:چی؟؟چشمام چطورین؟؟؟ یه شخص میاد تو ی خونه ی متروکه*میدونی از اینا لا.ت ها* اون شخص:هوی برا چی این قدر سر و صدا میکنین؟؟ نمیشه خ.فه شین؟؟ جسی تا به چشم های اون مرد نگاه میکند اون مرد ناگهان می.میرد جسی:عه_عهه؟؟؟؟ آقا؟؟؟؟شما خوبین؟؟؟ نبض نداره....؟؟؟ هیکارو: خواهر....؟ اون مرده....؟ جسی:نمیدونم یه چیزی بده ببندم به چشام هیمارو:بیا این پارچه ور بگیر جسی:او پارچه رو دور چشم هاش میبندد جسی و هیمارو از اونجا میروند اما جسی باز هم مثل اون روز دی.وانه میشود... ادامه دارد خیلی ممنون که تا آخر خوندی از ایدم اصکی نکن وگرنه میام تو خوابت🔪🔪🔪