نوحه ی یادآور
نوحه خوان: سعید میرزایی نسب
چو محرم شد ز صف محشر یادآور
بستان آبی ز علی اصغر یادآور
اندوه یتیمان بین انبوه اسيران بین
به حسین یکسر یادآور به دو چشم تر یادآور
به کنار مقتل خفته به خون آن مولا
رسد از نایش بر گوش زمان این آوا
که مکن ای شیعه فراموش
سخن این حنجره خاموش
بنگر بر ما چه رسیده
ز سند ز خبر یادآور
ز دو چشم تر یادآور
بشنو از من که خطاب او به زمانه است
که دلش بهر همه مظلومان نگران است
به جهان ظلم است و عدالت
ز هدایت تا به ظلالت
چو گرفتی جانب مظلوم
تو از آن مظهر یاد آور
ز دو چشم تر یادآور
ز خطاب آن مولا دل ما می سوزد
که شنیده ظلم و ستم کاری تا این حد
نگران بر مقتل زینب
سر و خنجر یا رب یا رب
چو بدید سر به سر زینب
ز تن بی سر یادآور
ز دو چشم تر یادآور
ز عطش گوید یادآورم از سقایش
که نموده جان قربان به ره مولایش
علم و مشکش ز کف افتاد
سر و دست خود ز قفا داد
ز عمود و فرق علمدار
چو مه انور یادآور
تو به یادآور جان داده حسین در غربت
بفشان اشکی حاجت بطلب زان تربت
ز غریبی گر بشنیدی، بشنیدی گر ز شهیدی،
ز حسین و درس شهیدی، نفسی دیگر یادآور
به علی اصغر آبی ندهند آن لشکر
به جز آن تیری کامد به گلویش یکسر
زده داغ غنچه ی پرپر، شرری بر لاله ی احمر
ز مقام حجت کبری، به بر داور یادآور
ز دو چشم تر یادآور...
نوحه ی شد زنو موسم اندوه
نوحه خوان: رضا سجادی
شد ز نو موسم اندوه و غم اهل ولا
چون ز شام آمده زینب به سوی کرببلا
اربعین حضرت سجاد امام بر حق
میکند رأسِ پدر را به تن او ملحق
آن مصائب که بر او در سفر شام رسید
شرم دارم که بگویم چه ستمها که ندید
یک طرف بر سر نی، رأس امام معصوم
یک طرف ناله ی اطفال و یتیم و مظلوم
دید از ابن زیاد و عمرسعد و یزید
ظلمهایی که از آن عرش خدا میلرزید
دید زینب سر پر نور و دگر چوب یزید
زد به سر دست غم و چاک گریبان بدرید
دید چون پیکر بیروح رقیه به کفن
گفت شد بار دگر خاک عزا بر سر من
چون که حاضر بشد آن محمل زیبا و قشنگ
گفت تا کی بزنیدم به جگر تیر و خدنگ
بعد قاسم و علی اکبر و عباس جوان
نشوم من به چنین محمل درخشنده روان
کاروان جمله سیه پوش و با شیون و شین
می روم تا به سر تربت پر خون حسین
زاده ختم رسل، دخت علی و زهرا
آمد از شام بلا بر سر قبر شهدا
تربیتیافته مدرسه آل عبا
قهرمانی که بود شیر زن کرب و بلا
ما که زوار توییم ای گل گلزار بتول
تو بفرمای از این فوج ستمدیده قبول
که تویی حجت حق رهبر و ارباب یقین
زینت عرشی و چون شد که فتادی به زمین
زینب آمد به سر قبر برادر و نشست
داد آن لحظه گزارش که چه بر ما بگذشت
به خدا تا نفسی هست از این عمر نصیب
هدف عالی و سعی تو نمایم تعقیب
عابدین گفت پدر هست تو را فاش و عیان
که نموده است به من این غل و زنجیر چسان
آمدم با بدنی خسته و بیمار و نحیف
تا زنم بوسه به این مرقد پر فیض و شریف
ای پدر جان تویی مظهر الطاف خدا
ز چه رو شد ز بدن این سر پر نور جدا
بعد قتل تو دیدم بسی در بدری
وای از درد یتیمی و غم بیپدری
نوحه ی بتاب ای زینب
نوحه خوان: سید احمد دشمه
بتاب ای زینب آیینه باور
برآور از جگر بانگی چو حیدر
امیران سپاه شام سرداران خون آشام
شما را مردگانی زنده میبینم
خدایان شما را بنده میبینم
شکمها از حرام آکنده میبینم
چرا ای مردمان گریه از جا برنمی خیزید؟
حسینم از نفس افتاد، تنها اشک میریزید
حسینم تشنه لب جان داد، آیا بر نمی خیزید؟
➖➖➖
بپا خیزید بپا خیرید
بتی دیگر فرو ریزید
هلا ای شهر خاموشان بپا خیزید
بپا خیزید و کاخ ناخدایان را فرو ریزید
هلا ای شهر خاموشان بپا خیزید
بپا خیزید و کاخ آل سفیان را فرو ریزید
امان از خشم زینب چونکه از حد بگذرد
کجا این قوم ظالم جان سالم می برد
امان از آه مظلومان، که از آهی بلا خیزد
اگر دستی فراز آید اگر اشکی فرو ریزد
کسی با چشم عبرت بنگرد
خدا از ظلم ظالم نگذرد
خدا از حرمت خون شهیدان نگذرد
بپا خیزید بپا خیزید
بتی دیگر فرو ریزید
➖➖➖
خروشی زن چنان تندر بر آن نامردمان زینب
صدای خنده می آید صدای خنده می آید
بخوان زینب بخوان زینب
حیا در چشم این نامردمان مرده
عصای معجز پیغمبران را موریان خورده
نوای ربنا از گوش رگ های صدا رفته
چه کردید ای مسلمانان که خاری در گلوی بینوا رفته
که رحم از بین ما رفته
حسینم تشنه لب جان داد آیا بر نمی خیزید؟
➖➖➖
کجا ای قوم بی تدبیر، از این بیراهه برگردید
زن و مرد و جوان و پیر، از این بیراهه برگردید
شما سرگشتگانِ خسته از تکرار
از تکرار این تقدیر بی تغییر
از این بیراهه برگردید...
➖➖➖
اگر قحطی فراوان شد
فرات از غم پریشان شد
شما کردید شما کردید
اگر دریا بیابان شد
اگر خشمی خروشان شد
شما کردید شما کردید
نوحه کربلا خاک تو
نوحه خوان: عباس محمدی باغملایی
کربلا خاک تو گلزار شهیدان می شود
مقتل اجساد صد چاک عزیزان می شود
قدر این اصحاب پاکم را بدان ای کربلا
نور باران خاکت از اجساد آنان می شود
این عزیزان را که بینی در قیام و در قعود
بر فراز نیزه فردا رأس آنان می شود
محفل گرم عزیزان مرا امشب ببین
جای این محفل بپا شام غریبان می شود
کربلا خاک تو را از خون خود رنگین کنم
مقتلم دارالشفای دردمندان می شود
در عزای من سیه پوشد همه کون و مکان
زین غم و درد و مصیبت عرش لرزان می شود
قطرۀ آبی نباشد بهر طفلان حزین
ناله و فریادشان تا عرش یزدان می شود
یادگار مجتبی قاسم ز جور اشقیا
غرق اندر خون خود با چهر رخشان می شود
پاره پاره غرق خون جسم علی اکبرم
واژگون از صدر زین بر خاک غلطان می شود
دست عباس رشیدم گردد از پیکر جدا
تیر باران جسم آن سقای عطشان می شود
کربلا از حالت عباس چون گویم سخن
پاره آندم مشک او کز جور عدوان می شود
عصر عاشورا زند دشمن چو آتش در خیام
از شرارش عترت طاها هراسان می شود
کودکان تشنه لب گریان به هر جانب روان
زینبم دنبالشان هر سو پریشان می شود
کس نباشد محرم سجاد من جز زینبم
چون سر من بر سر نیزه نمایان می شود
در اسارت خواهرم از کوفه تا شام بلا
قافله سالار طفلان و اسیران می شود
نوحه کوفه پیمان شکن است
نوحه خوان: حسین فخری
کوفه پیمان شکن است
خصم تو خصم من است
یاحسین کوفه نیا...
یک طرف اینهمه مردم به بر مسلم نیست جز مه روی تو اندر نظر مسلم نیست
قبله گاه دل من...
دوریت مشکل من...
یا حسین کوفه نیا...
کوفه پیمان شکن است
خصم تو خصم من است
یا حسین کوفه نیا...
بیعت صبح چو شب شد همگی بشکستند
خانه رفتند و همه در بروی من بستند
چه گرفتار شدم
بی کس و یار شدم
یا حسین کوفه نیا...
شب شد و خسته در این شهر شدم تنها من
اینهمه مرد در این کوفه...
پناهم یک زن...
دل من غرق تب...
چه کنم این دل شب
یا حسین کوفه نیا...
کوفه پیمان شکن است
خصم تو خصم من است
یا حسین کوفه نیا...
اهل این شهر حسین جان همه پیمان شکنند
صبح تا ظهر همه یار و به شب خصم من اند
مُسلمت سنگ زدند
بر دلش چنگ زدند
یا حسین کوفه نیا...
کوفه پیمان شکن است
نوحه ی دشنه بر لب تشنه
نوحه خوان: حسین فخری
دشنه بر لب تشنه
خنجر بر تار حنجر
در خواب کودک بی تاب
خاموش طفل در آغوش
زینب آیه ها بر لب
خواهر داغ برادر
عباس بوی گل یاس
اکبر لاله پر پر
بیدار سینه تب دار
فریاد این همه بیداد
هی هات شام خرابات
گریان محفل یاران
آتش شعله سرکش
بستر خیمه خاکستر
عالم غرق در ماتم
بر لب ناله های شب
نوحه ی باز آهنگِ عزا
نوحه خوان: ایمان میرشکاری
باز آهنگ عزا از همه جا می شنوم
بانگ لبیک ز خون شهدا می شنوم
می رسد نغمه ی جان بخشِ حسینم بر گوش
این صدا از طرف کرببلا می شنوم
خیمه پیروِ الله به پا می بینم
بر در خیمه کنون شمس و ضحی می بینم
وقت جانبازی سردار شهیدان آمد
جمله در تاب و تپش قلب مریدان آمد
زد چو بر قلب سپاه عمر سعد لعین
لرزه بر پیکر بی جان پلیدان آمد
کن تأمل که در این برهه چه ها می بینم
جمله آمال عدو را به فنا می بینم
خِیل روبه صفتان روی به میدان کردند
در تنش نیزه چنان خار مغیلان کردند
اصغرش را هدف نیزه و پیکان کردند
بر سر نی سر سالار شهیدان کردند
راس پر خون حسین را به کجا می بینم
این چه ظلمی ست که بر آل عبا می بینم
در حضور پسر هند جگرخوار لعین
سر سالار شهیدان به تماشا بردند
تا بسوزد جگر خواهر غمدیده ی او
مظهر زهد و شرف زینب کبری بردند
زینت مجلس خون تشت طلا می بینم
خیزران را به کف خصم دَغا می بینم
تا به دل های سیه نور فشانَد زینب
تا که از بند اسارت برهاند زینب
قد علم کرد و خطابی به یزید بن پلید
تا که پیغام شهادت برساند زینب
در سخن بنت علی شیر خدا می بینم
بزم طاغوت به یک لحظه عزا می بینم
نوحه ی قصه ی هجران
نوحه خوان: مرحوم حسین سعادتمند
قصه هجران مگو بابا که میمیرم زهجرانت
وقت رفتن شد پدر، بنشین و بنشانم به دامانت
جان بابا کن نوازش، لحظهای گیرم در آغوشت
می روی میدان چه مقصود؟ ای پدر جانم به قربانت
رفتنِ میدان پدر جان
قصّه ی عشق است و ایمان
در جدال با ستمگر
بهر محو ظلم و طغیان
بگذرم ای جان بابا، از سر و جانم
جان بابا سوی این صحرا دمی آهسته تر
می روی میدان پدر، آید ز هر سویی خطر
جان بابا ثانی حیدر، علی اصغر چه شد
آن عموی باوفا، عباس نام آور چه شد
همرهان رفتند و من زار و پریشانم
کودک شش ماهه اصغر
گشته همچون غنچه ی پرپر
از عمو دیگر مکن یاد
آرزویش رفته بر باد
بیش از این زاری نکن، ای نور چشمانم!
بوسه زد بر دخترش مولا حسین و او به تنهایی
عازم میدان خون شد با دل پرشور و شیدایی
از کنار خیمه ها بُگذشت و میرفت آن سویی بالا
ناگهان از خواهرش بر گوش آن شَه آمد آوایی:
باز آی و برادر جان!
ای تشنه لب مهمان!
در سینه مرا باشد،
یک راز نهان، ای جان!
آمد چو به آغوشِ زینب شه مظلومان
حلقومِ برادر را زد بوسه ی زهرایی
هنگام وداع زینب، آن شیرزن والا
از جان به تماشا شد، بر قامت آن مولا
رفت از بر زینب چون، آن سرو سهی بالا
در خیمه ز هجرانش، شد محشر کُبرایی
نوحه ی نهاد پا در فرات
نوحه خوان: مرحوم حسین سعادتمند
نهاد پا در فرات خواست لبی تر کند
برای اهل حرم آب میسر کند
داغ عطش بر لبش هر طرفش دشمنی
باز در این مهلکه یاد برادر کند
تشنه لب داده جان بر لب دریای آب
خجل از روی او گشته دل آفتاب
دست عباس چون جدا شد؛
محشری در خیمه ها شد...
علم افتاده و نیست علمدار حسین یا حسین
یک طرف دست، یک طرف مشک
دل پر از خون، دیده پر اشک
چو آمد از علقمه نوای ادرک اخا
بگفت ای برادر ز پا فتادم بیا
رسید چون این نوا به گوش اهل حرم
ز آب بگذشته و به لب همه این نوا
علم افتاده و نیست علمدار حسین یا حسین
علم افتاده و نیست دگر یار حسین یا حسین
یک طرف دست یک طرف مشک
دل پر از خون دیده پر اشک
ساقی لب تشنگان گرچه ز تن داده دست
پرده ی ظلمت درید بند ستم را گسست
داده سر و داده جان در ره آزادگی
بر دل حق باوران داغ غم او نشست
سرخی خون او پشت ستم بشکند
عاقبت خانه ی ظلم ز بُن برکند
کربلا شد شور محشر
مرگ و نفرین بر ستمگر
نوحه ی شه فرود آمد
نوحه خوان: مهدی آخوندزاده
شه فرود آمد به دشت کربلا
گفتگو داشت با زمین پُربلا
ای زمین از عرش اعلا برتری
چون مقام زاده پیغمبری
بعد از این، خاک تو باشد مدفنم
تا قیامت در تو باشد مسکنم
سوی تو از مکّه، تازان آمدم
خود نه تنها با جوانان آمدم
آمدم تا در تو جان، فانی کنم
در تو هفتاد و دو قربانی کنم
این من و این اکبر و این اصغرم
قاسم و عبّاس و عون و جعفرم
حالیا برگو مرا مدفن کجاست
مدفن قربانیان من کجاست
راست برگو، ای زمین! اندر کجا
دست عبّاسم شود از تن، جدا
در کجا بر جسم من، آذر زنند
تیر بر حلق علی اصغر زنند
گو به من قبر علی اکبر کجاست؟
حجله گاه قاسم مضطر کجاست؟
بر گلوی من کجا خنجر کشند؟
از سر زینب کجا معجر کشند؟
نوحه ی خطبه منا
نوحه خوان: محمد رازقی پور
رهبر آزادمردان پیشوای مسلمین
سبط پیغمبر حسین آن رهنمای بیقرین
خطبهای غرا بیان فرمود بر ابنای دین
کاندر آن پنهان بود گنج گهرهای ثمین
خطبهاش تفسیر دین پاک یزدان است و بس
مدرک آن مقتدا آیات قرآن است و بس
خطبهاش در امر به معروف و نهی منکر است
پشتبانی بر کلام و گفته پیغمبر است
زانکه این دو از فروع دین پاک داور است
لیک آن شه را مخاطب مردم دانشور است
زانکه گر عالم شود فاسد شود عالم تباه
صفحهی تاریخ را اعمالشان سازد سیاه
خطبهاش افکار خواب آلوده را بیدار کرد
گفتههایش مردمان مست را هشیار کرد
زانکه حق را دیده و از کبر کتمان کردهاند
پایمال از جور، حق تیرهبختان کردهاند
بهر چه در گوشهی عزلت مکان بگرفتهاید؟
دامن دونان برای آب و نان بگرفتهاید؟
بینوایان را نمیبینید و آه سوزناک
با شکمهای گرسنه اوفتاده روی خاک
شب کنار زاغهها، بیغولهها، اندر مغاک
سینههاشان گشته از رنج فراوان چاک چاک
یا نمیبینید مظلوم و یتیم و دلفکار
گشته اندر چنگ ظالم دستگیر و بیقرار
از ستمهای فزون گردیده با محنت دچار
روز روشن گشته اندر چشمشان، چون شام تار
پس شما را رحم کو در حق این بیچارگان
دستگیری کو شما را بر ز پاافتادگان
با شمایمای رجال علمای دانشوران
تا به خود آیید زین بیهوشی و خواب گران
دزد بیانصاف افتاده میان کاروان
گرگ زد بر گله بیهوش است بیچاره شبان
با تو هستمای شبان این خواب خرگوشی بس است
وقت هشیاری است این مستی و بیهوشی بس است
تا به کی در کاخ عزت بی خبر خوابیدهاید؟
بی خبر از حال زار رنجبر خوابیدهاید
دور از جنجالها و شور و شر خوابیدهاید
غافل از یزدان قادر تا سحر خوابیدهاید
از شکمهای گران خواب گران آید پدید
وز شکمهای تهی آه و فغال آید پدید
ای رجال علم و دانش تا به کی خوابید خواب
دشمنان دین شدند از ضعفتان مالک رقاب
کافران در استراحت مسلمین در اضطراب
نیکها شد زشتها و زشتها گشته صواب
ای رجال علم و دانش حکم پیغمبر چه شد؟
امر بر معروفتان کو نهی بر منکر چه شد؟
حجت الاسلامها!ای رهنمایان بشر
دین حق افتاده اکنون از اجانب در خطر
ها به پا خیزید و با حکم خدای دادگر
خلق را آگاه سازید از اصول خیر و شر
امر بر معروف کرده نهی از منکر کنید
با عمل ترویج دین مانند پیغمبر کنید
کاش از بهر خدا چندی مسلمان میشدید
جانشین بوذر و مقداد و سلمان میشدید
پیرو احکام جاویدان قرآن میشدید
رهبر افراد انسان سوی یزدان میشدید
این دو رنگی تا به کی؟
دین مبین از دست رفت
رنجهای رحمت للعالمین از دست رفت
این ستمها از شما و ضعف بسیار شماست
از دو روییها و از افکار بیمار شماست
از تناقضهای در گفتار و کردار شماست
یا ز کوته بینی و تدبیر و پندار شماست
یا ز خودخواهی که در محراب و منبر میکنید
یا ز خودداری که اندر نهی منکر میکنید
کردگارا، عدهای بی دین به دین پیوستهاند
غاصبانه بر سریر علم دین بنشستهاند
نام دین را این گروه پست بر خود بستهاند
لیک آنها پشت دین را زین عمل بشکستهاند
وای زین گرگان که دعوی شبانی میکنند
سارق اند و ادعای پاسبانی میکنند
بارالها نیک آگاهی تو بر افکار من
واقفی بر جمله اسرار و بر پندار من
نیست غیر از حق پرستی در همه کردار من
یا نمیباشد برای سلطنت پیکار من
بلکه میباشد قیام من پی احیای دین
میکنم ایثار جان را در ره ابقای دین
میکنم پیکار تا دین تو گردد سرفراز
تا قیامت پرچم دین باشد اندر اهتزاز
خلق را سوی تو باشد تا ابد روی نیاز
از تو میخواهم مددای کردگار کارساز
تا که احکام تو را در دهر جاویدان کنم
ظلمت آباد جهان را روشن از قرآن کنم
نوحه ی بانگ آمد
نوحه خوان: ایمان میرشکاری
بانگ آمد ک ای اسیران این زمان آزاده اید
رهنمایی بر شما بنهاده گر آماده اید
شد محیا محمل زرین که تا راهی شوید
با بشیر رهنما تا یثرب همراهی شوید
ناگهان فریادها زد زینب دل سوخته
بر جمیع قاصبان با چهره ای افروخته
ما عزاداران یاران به خون آغشته ایم
زین جهان عمریست یک سر دست و دل را شسته ایم
شد محیا محمل زرین که تا راهی شوید
با بشیر رهنما تا یثرب همراهی شوید
ناگهان فریادها زد زینب دل سوخته
بر جمیع قاصبان با چهره ای افروخته
ما عزاداران یاران به خون آغشته ایم
زین جهان عمریست یک سر دست و دل را شسته ایم
محمل ما را سیاه پوشید با حزن و عزا
در عزای نوجوانان شهید کربلا
در درون سینه ام اندوه و داغ اکبر است
از فراق روی اکبر خاک ماتم بر سر است
نور چشمم رفته راه خانه را گم کرده ام
جامه ای خونین از او همراه خود آورده ام
جامه بوی مهربانی حسینم می دهد
بوی ایام وصال نور عینم می دهد
تا قیامت غنچه های داغ در باغ دلم
شعله ور کرده ست این اندوه سهم محملم
آن که حتی یک نفس نگذاشت تنها زینبش
این دل غم دیده بر نی بود با تاب و تبش
ره به ره منزل به منزل بود با من در سفر
من به پای خسته او بر نیزه ها با پای سر
صوت قرآنش تصلی بخش محراب دلم
هر نفس نور نگاهش بود بر آن محملم
در مدینه گریه ها بر قبر پیغمبر کنم
شکوه از بد عهدی آن امت کافر کنم
بر مزار مادرم اندوه دل واگو کنم
دردهایم را یکا یک بازگو با او کنم
روز عاشورا حسین عباس و اکبر داده ام
ون در آن یک روز پر غم شش برادر داده ام
یاد باد آن روزهای همرهی با همرهان
از جوانان یاد باد آن همرهان مهربان
کربلا تکمیل با خون جگر بنموده ام
تا قیامت نهضتت را پر اثر بنموده ام
ظالمان را تا ابد با صبر رسوا کرده ام
سینه های شیعیان زین شور شیدا کرده ام
زینبم با خون دل بنوشته ام پیغام تو
در دل تاریخ تا محشر نوشتم نام تو
در جهان موجی اگر بعد از شهیدان مانده ای
همچو زینب باش گر کرب وبلا را خوانده ای