نوحه ی قصه ی هجران
نوحه خوان: مرحوم حسین سعادتمند
قصه هجران مگو بابا که میمیرم زهجرانت
وقت رفتن شد پدر، بنشین و بنشانم به دامانت
جان بابا کن نوازش، لحظهای گیرم در آغوشت
می روی میدان چه مقصود؟ ای پدر جانم به قربانت
رفتنِ میدان پدر جان
قصّه ی عشق است و ایمان
در جدال با ستمگر
بهر محو ظلم و طغیان
بگذرم ای جان بابا، از سر و جانم
جان بابا سوی این صحرا دمی آهسته تر
می روی میدان پدر، آید ز هر سویی خطر
جان بابا ثانی حیدر، علی اصغر چه شد
آن عموی باوفا، عباس نام آور چه شد
همرهان رفتند و من زار و پریشانم
کودک شش ماهه اصغر
گشته همچون غنچه ی پرپر
از عمو دیگر مکن یاد
آرزویش رفته بر باد
بیش از این زاری نکن، ای نور چشمانم!
بوسه زد بر دخترش مولا حسین و او به تنهایی
عازم میدان خون شد با دل پرشور و شیدایی
از کنار خیمه ها بُگذشت و میرفت آن سویی بالا
ناگهان از خواهرش بر گوش آن شَه آمد آوایی:
باز آی و برادر جان!
ای تشنه لب مهمان!
در سینه مرا باشد،
یک راز نهان، ای جان!
آمد چو به آغوشِ زینب شه مظلومان
حلقومِ برادر را زد بوسه ی زهرایی
هنگام وداع زینب، آن شیرزن والا
از جان به تماشا شد، بر قامت آن مولا
رفت از بر زینب چون، آن سرو سهی بالا
در خیمه ز هجرانش، شد محشر کُبرایی
نوحه ی نهاد پا در فرات
نوحه خوان: مرحوم حسین سعادتمند
نهاد پا در فرات خواست لبی تر کند
برای اهل حرم آب میسر کند
داغ عطش بر لبش هر طرفش دشمنی
باز در این مهلکه یاد برادر کند
تشنه لب داده جان بر لب دریای آب
خجل از روی او گشته دل آفتاب
دست عباس چون جدا شد؛
محشری در خیمه ها شد...
علم افتاده و نیست علمدار حسین یا حسین
یک طرف دست، یک طرف مشک
دل پر از خون، دیده پر اشک
چو آمد از علقمه نوای ادرک اخا
بگفت ای برادر ز پا فتادم بیا
رسید چون این نوا به گوش اهل حرم
ز آب بگذشته و به لب همه این نوا
علم افتاده و نیست علمدار حسین یا حسین
علم افتاده و نیست دگر یار حسین یا حسین
یک طرف دست یک طرف مشک
دل پر از خون دیده پر اشک
ساقی لب تشنگان گرچه ز تن داده دست
پرده ی ظلمت درید بند ستم را گسست
داده سر و داده جان در ره آزادگی
بر دل حق باوران داغ غم او نشست
سرخی خون او پشت ستم بشکند
عاقبت خانه ی ظلم ز بُن برکند
کربلا شد شور محشر
مرگ و نفرین بر ستمگر
نوحه ی شه فرود آمد
نوحه خوان: مهدی آخوندزاده
شه فرود آمد به دشت کربلا
گفتگو داشت با زمین پُربلا
ای زمین از عرش اعلا برتری
چون مقام زاده پیغمبری
بعد از این، خاک تو باشد مدفنم
تا قیامت در تو باشد مسکنم
سوی تو از مکّه، تازان آمدم
خود نه تنها با جوانان آمدم
آمدم تا در تو جان، فانی کنم
در تو هفتاد و دو قربانی کنم
این من و این اکبر و این اصغرم
قاسم و عبّاس و عون و جعفرم
حالیا برگو مرا مدفن کجاست
مدفن قربانیان من کجاست
راست برگو، ای زمین! اندر کجا
دست عبّاسم شود از تن، جدا
در کجا بر جسم من، آذر زنند
تیر بر حلق علی اصغر زنند
گو به من قبر علی اکبر کجاست؟
حجله گاه قاسم مضطر کجاست؟
بر گلوی من کجا خنجر کشند؟
از سر زینب کجا معجر کشند؟
نوحه ی خطبه منا
نوحه خوان: محمد رازقی پور
رهبر آزادمردان پیشوای مسلمین
سبط پیغمبر حسین آن رهنمای بیقرین
خطبهای غرا بیان فرمود بر ابنای دین
کاندر آن پنهان بود گنج گهرهای ثمین
خطبهاش تفسیر دین پاک یزدان است و بس
مدرک آن مقتدا آیات قرآن است و بس
خطبهاش در امر به معروف و نهی منکر است
پشتبانی بر کلام و گفته پیغمبر است
زانکه این دو از فروع دین پاک داور است
لیک آن شه را مخاطب مردم دانشور است
زانکه گر عالم شود فاسد شود عالم تباه
صفحهی تاریخ را اعمالشان سازد سیاه
خطبهاش افکار خواب آلوده را بیدار کرد
گفتههایش مردمان مست را هشیار کرد
زانکه حق را دیده و از کبر کتمان کردهاند
پایمال از جور، حق تیرهبختان کردهاند
بهر چه در گوشهی عزلت مکان بگرفتهاید؟
دامن دونان برای آب و نان بگرفتهاید؟
بینوایان را نمیبینید و آه سوزناک
با شکمهای گرسنه اوفتاده روی خاک
شب کنار زاغهها، بیغولهها، اندر مغاک
سینههاشان گشته از رنج فراوان چاک چاک
یا نمیبینید مظلوم و یتیم و دلفکار
گشته اندر چنگ ظالم دستگیر و بیقرار
از ستمهای فزون گردیده با محنت دچار
روز روشن گشته اندر چشمشان، چون شام تار
پس شما را رحم کو در حق این بیچارگان
دستگیری کو شما را بر ز پاافتادگان
با شمایمای رجال علمای دانشوران
تا به خود آیید زین بیهوشی و خواب گران
دزد بیانصاف افتاده میان کاروان
گرگ زد بر گله بیهوش است بیچاره شبان
با تو هستمای شبان این خواب خرگوشی بس است
وقت هشیاری است این مستی و بیهوشی بس است
تا به کی در کاخ عزت بی خبر خوابیدهاید؟
بی خبر از حال زار رنجبر خوابیدهاید
دور از جنجالها و شور و شر خوابیدهاید
غافل از یزدان قادر تا سحر خوابیدهاید
از شکمهای گران خواب گران آید پدید
وز شکمهای تهی آه و فغال آید پدید
ای رجال علم و دانش تا به کی خوابید خواب
دشمنان دین شدند از ضعفتان مالک رقاب
کافران در استراحت مسلمین در اضطراب
نیکها شد زشتها و زشتها گشته صواب
ای رجال علم و دانش حکم پیغمبر چه شد؟
امر بر معروفتان کو نهی بر منکر چه شد؟
حجت الاسلامها!ای رهنمایان بشر
دین حق افتاده اکنون از اجانب در خطر
ها به پا خیزید و با حکم خدای دادگر
خلق را آگاه سازید از اصول خیر و شر
امر بر معروف کرده نهی از منکر کنید
با عمل ترویج دین مانند پیغمبر کنید
کاش از بهر خدا چندی مسلمان میشدید
جانشین بوذر و مقداد و سلمان میشدید
پیرو احکام جاویدان قرآن میشدید
رهبر افراد انسان سوی یزدان میشدید
این دو رنگی تا به کی؟
دین مبین از دست رفت
رنجهای رحمت للعالمین از دست رفت
این ستمها از شما و ضعف بسیار شماست
از دو روییها و از افکار بیمار شماست
از تناقضهای در گفتار و کردار شماست
یا ز کوته بینی و تدبیر و پندار شماست
یا ز خودخواهی که در محراب و منبر میکنید
یا ز خودداری که اندر نهی منکر میکنید
کردگارا، عدهای بی دین به دین پیوستهاند
غاصبانه بر سریر علم دین بنشستهاند
نام دین را این گروه پست بر خود بستهاند
لیک آنها پشت دین را زین عمل بشکستهاند
وای زین گرگان که دعوی شبانی میکنند
سارق اند و ادعای پاسبانی میکنند
بارالها نیک آگاهی تو بر افکار من
واقفی بر جمله اسرار و بر پندار من
نیست غیر از حق پرستی در همه کردار من
یا نمیباشد برای سلطنت پیکار من
بلکه میباشد قیام من پی احیای دین
میکنم ایثار جان را در ره ابقای دین
میکنم پیکار تا دین تو گردد سرفراز
تا قیامت پرچم دین باشد اندر اهتزاز
خلق را سوی تو باشد تا ابد روی نیاز
از تو میخواهم مددای کردگار کارساز
تا که احکام تو را در دهر جاویدان کنم
ظلمت آباد جهان را روشن از قرآن کنم
نوحه ی بانگ آمد
نوحه خوان: ایمان میرشکاری
بانگ آمد ک ای اسیران این زمان آزاده اید
رهنمایی بر شما بنهاده گر آماده اید
شد محیا محمل زرین که تا راهی شوید
با بشیر رهنما تا یثرب همراهی شوید
ناگهان فریادها زد زینب دل سوخته
بر جمیع قاصبان با چهره ای افروخته
ما عزاداران یاران به خون آغشته ایم
زین جهان عمریست یک سر دست و دل را شسته ایم
شد محیا محمل زرین که تا راهی شوید
با بشیر رهنما تا یثرب همراهی شوید
ناگهان فریادها زد زینب دل سوخته
بر جمیع قاصبان با چهره ای افروخته
ما عزاداران یاران به خون آغشته ایم
زین جهان عمریست یک سر دست و دل را شسته ایم
محمل ما را سیاه پوشید با حزن و عزا
در عزای نوجوانان شهید کربلا
در درون سینه ام اندوه و داغ اکبر است
از فراق روی اکبر خاک ماتم بر سر است
نور چشمم رفته راه خانه را گم کرده ام
جامه ای خونین از او همراه خود آورده ام
جامه بوی مهربانی حسینم می دهد
بوی ایام وصال نور عینم می دهد
تا قیامت غنچه های داغ در باغ دلم
شعله ور کرده ست این اندوه سهم محملم
آن که حتی یک نفس نگذاشت تنها زینبش
این دل غم دیده بر نی بود با تاب و تبش
ره به ره منزل به منزل بود با من در سفر
من به پای خسته او بر نیزه ها با پای سر
صوت قرآنش تصلی بخش محراب دلم
هر نفس نور نگاهش بود بر آن محملم
در مدینه گریه ها بر قبر پیغمبر کنم
شکوه از بد عهدی آن امت کافر کنم
بر مزار مادرم اندوه دل واگو کنم
دردهایم را یکا یک بازگو با او کنم
روز عاشورا حسین عباس و اکبر داده ام
ون در آن یک روز پر غم شش برادر داده ام
یاد باد آن روزهای همرهی با همرهان
از جوانان یاد باد آن همرهان مهربان
کربلا تکمیل با خون جگر بنموده ام
تا قیامت نهضتت را پر اثر بنموده ام
ظالمان را تا ابد با صبر رسوا کرده ام
سینه های شیعیان زین شور شیدا کرده ام
زینبم با خون دل بنوشته ام پیغام تو
در دل تاریخ تا محشر نوشتم نام تو
در جهان موجی اگر بعد از شهیدان مانده ای
همچو زینب باش گر کرب وبلا را خوانده ای