میخوای بزرگترین ترسام رو برات بگم؟!
ترس ندیدنت .
ترس دور شدنت ازم .
ترس نشنیدن صدات .
ترس ندیدن چشمات .
ترس نبودن گرمای دستات .
ترس نبودنت ، ترس نبودنت ، ترس نبودنت . .
آره ؛ من خیلی آدم ترسوییام؛
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
ما دور بودیم از هم دیگه ، تو دنیایی با هم آشنا شدیم که بهش میگن مجازی . . ولی تو همونی بودی که تمام
درسته ازم دوری ، درسته نمیتونم تو اوج غمگین بودنم خودمو تو بغلت گم کنم ؛
درسته نمیتونم وقتی دلسردم ، دستاتو بگیرم .
درسته نمیتونم تو روز تولدت ؛ با ذوق تو چشمات نگاه کنم و بگم که چقدر از داشتنت خوشحالم..
درسته کنارم نیستی؛
اما من دور بودن تورو ، به نزدیک بودن تمام آدما بهم ترجیح میدم..
من کاری ندارم چیشده ؛ چه اتفاقی افتاده
تو هر بُعد زمانی میتونی رو من حساب کنی
تو هر بُعد زمانی غصههات با منه
با غیر از من بود مطمئن باش ازت دلخور میشم .
تو هر بُعد زمانی که ناراحت بودی ، از تو بیشتر نه ، ولی کمتر هم ، غصتو نخوردم .
سر هر افتادن زمینت ، کنارت افتادم زمینو
جا خودمو خودت اشک ریختم .
درسته دوری ، درسته بد باشی هم آرومی ؛
ولی میشناسمت .
یا به قول خودت اصلا نشناسم .
ولی برا حالت هرکاری میکنم ؛
به قولی حاضرم جونمو بدم ولی لبخند رو لبات نقش ببنده .
حاضرم جونمو بدم ولی تو خوب باشی .
حاضرم جونمو بدم...
نمیتونم بهت قول بدم که همه مشکلاتتو حل میکنم ؛
اما بهت قول میدم قرار نیست تنهایی باهاشون روبه رو بشی . .
- فقط میخواستم بهت بگم که منیام وجود داره و همین !
توام اندازه من از من خسته شدی نه؟!
مثلا دیگه حوصله خندههامو ، گریههامو ، غر زدن و بچه بازیامو نداری ؛
مثل اون بابای کلافهای که به زور دست دختر کوچولوشو که با بغض داره ویترینای مغازه رو نگاه میکنه ، گرفتی . .