«اون روزی که همهچی فرق کرد»
تا دیماه!
دی...
اعتراضات مسالمتآمیز مردم به گرونی...
و بعدش...
کمکم تبدیل شد به چیزهای دیگه.
اغتشاشات.
شورشهای سازماندهیشده.
همهچی دوباره توی هم ریخت.
من که تازه داشت از این حکومت خوشم میاومد، دوباره همهچیز توی چشمهام سنگین شد.
انگار همون چیزی که تازه داشت توی ذهنم شکل میگرفت، یهدفعه ترک برداشت.
نه اینکه فقط خبرها عوض شده باشه...
انگار زاویهی دید من دوباره به هم ریخت.
نمیدونم...
شاید من عوض شده بودم،
شاید هم فقط چیزی که فکر میکردم فهمیدم، کامل نبود.
فقط میدونستم دوباره برگشتم به همون حالت قبلی.
به همون شک، همون سردرگمی.
همهچی دوباره سنگین شد.
کشته شدن جوونها...
فیلمهای تیراندازی...
اعدامها...
همهی اینها مثل یه تبر افتاد روی روحم.
اون تصویری که تازه داشت توی ذهنم شکل میگرفت، دوباره شروع کرد به فرو ریختن.
من موندم و یک عالمه سؤال بیجواب.
چطور ممکن بود همزمان چیزهایی ببینم که نمیتونستم انکارشون کنم،
و چیزهایی بشنوم که نمیتونستم نادیده بگیرم؟
آیا چیزی که تازه بهش باور پیدا کرده بودم اشتباه بود؟
یا فقط بخشی از واقعیت رو دیده بودم؟
هرچی بیشتر فکر میکردم، سؤالها بیشتر میشدن.
نه میتونستم مثل قبل همهچیز رو رد کنم،
نه میتونستم چشمم رو روی چیزهایی که دیده بودم ببندم.
هی به خودم میگفتم اینها سازماندهیشدهست...
هی به خودم میگفتم اینها عوامل موساده...
اما باز هم...
نمیتونستم به همین راحتی قبول کنم.
چیزی ته دلم گیر کرده بود.
بین چیزی که میشنیدم،
و چیزی که میدیدم...
نمیتونستم کامل باور کنم...
نمیتونستم کامل رد کنم.
فقط مونده بودم وسط.
#روایت_شخصی
امام موسی صدر: من هیئت و حسینیه را حسینیه نمیدانم؛ مگر اینکه اون هیئت و حسینیه دلاورانی را برای نبرد با دشمن اسرائیلی فارغ التحصیل کند...
در هیئاتی که دغدغه مبارزه با اسرائیل توش نباشد؛ شمر هم سینه میزند.
½
حسین که در این پنج شش ساعت بیش از هفتاد تن از یارانش را به سوی حق بدرقه کرده بود، می دانست که کمی بعد قصد جان وی را نیز خواهند کرد، ولی دل او فراتر از این حرف ها بود. علی اصغر در قنداقش پیچیده شده و از تشنگی فغان می کرد. امام، طفل را در آغوش گرفت و به سوی لشکر کوفه رفت. برای وجدان هایی که مانند سنگ سخت بودند، جان این معصوم را در بین دستانش نشان داد. علی اصغر از گریه کبود شده بود.
امام فرمود:«از بلایی که بر قوم ثمود آمد، عبرت بگیرید و حق آب این طفل معصوم را رعایت کنید. در ناقه خدا برای انسان ها نشانه هایی است. پس با دست های خودتان، خود را به آتش نیندازید! ای قوم اگر به من رحم نمی کنید، به کودک شیرخواری که با شما جنگی ندارد رحم کنید.»。.
#میان_صفحات
²
هنوز حسین سخنش را تمام نکرده بود که تیری زوزه کشان بر گلوی شیرخواره اش نشست. قنداق علی اصغر پر از خون شد. حسین مشتش را از خون علی اصغر پر کرد و به سمت دشمنان گرفت و گفت:«کدام طفل را در آغوش پدرش این چنین کشته بودند؟!» خون از بین انگشتان حبیب خدا قطره قطره بر یال سفید ذوالجناح می چکید. بدن کوچک و ناتوان علی اصغر در آغوش پدر پرپر زد و با هر تکان، خون از رگ های نازک گردنش به لباس حسین شتک می خورد. تا اینکه کم کم علی در بازوان پدر آرام گرفت. فرزند رسول خدا، جانش به تنگ آمده و اشک هایش فرو می ریخت.
صدای قرآن که در دلش ظاهر شده بود، از راز و نیاز میان کوثر و قربانی بود:«پروردگارا! تمام اینها برایم آسان است، چون در برابر چشمان تو اتفاق می افتد..»
_قسمتی از کتاب شهید عشق
#میان_صفحات