آشنا ام با تو
ولی غریبه ای
با من
منم ک حیران ماندم
ک آشنا ام با تو
دلیی داشتم
دادم به دست تو
ولی غریبه ای با من
منم ک حیران ماندم
ک آشنا ام با تو
جان من بودی
سطان قلبم بودی
ولی چ کنم من ک
تو غریبه ای با من
آهنگین بخوانید
ناسزا از آشنایانم شنیدم از تو هم
از تمام دوستانم دل بریدم از تو هم
ناامید از دوستی با خلق رو کردم به تو
جز پریشانی ولی خیری ندیدم از تو هم
دلتنگی
پیچیدهترین حالتِ ممکن است؛
نه کلافه میشوی
نه آرام
فقط
«نبودنت» را
دوره میکنی.
همه میپرسند: حالت چطور است؟
و من فکر میکنم:
کاش میدانستند
نبضِ حالم
دستِ توست.
ساکت که میمانی،
تمامِ واژههای جهان
در گلویم بغض میشوند؛
تو که میخندی،
جهانِ من
آرام میگیرد.